پارت ۳۹
پارت ۳۹
ناروتو، بیشتر راه درمان را پیش رفته بود. حالا که از تنهایی درامده بود، کوراما نمیتوانست زیاد اذیتش کند. خطرناک بودنش داشت کمتر میشد، حالش بهتر میشد و بیشتر لبخند میزد. میناتو و کوشینا از این بابت واقعا خوشحال بودند، روحیه پسرشان کم کم داشت بر میگشت. هنوز هر از چندگاهی با خودش حرف میزد یا بی دلیل عصبانی میشد، ولی نه مثل قبل. همه چیز واقعا داشت رو به روال پیش میرفت.
ساسکه، با لبخند نرمی جلوی سلول ناروتو ایستاده بود:"صبحت بخیر، چطوری؟"
ناروتو خودش هم لبخند زد:"خوبم، چه خبر؟"
ساسکه انگشتش را بالا اورد:"خبرای خیلی خوب."
N:"جدی؟ چی؟"
Sa:"بیا بریم دفتر اوبیتو، اونجا میگم بهت."
●
O:"حیحی، یعنی انقد ذوق دارم میخوام قورتت بدم."
K:"دو ثانیه خودتو کنترل کن جلو ناروتو."
N:"چه خبره اینجا؟"
ساسکه نشست کنار ناروتو:"یه خبرایی هست که من و اوبیتو میخوایم به تو و کاکاشی بگیم."
کاکاشی پایش را انداخت روی پای دیگرش:"خب، بفرمایین."
اوبیتو و ساسکه یک نگاه به هم انداختند بعد اوبیتو با خوشحالی چند تا برگه را پرت کرد اوا:"دیگه مرخصیددد. من و ساسکه میخوایم ببریمتون خونه هامون."
دهان ناروتو و کاکاشی باز ماند"ها؟"
ساسکه توضیح داد:"با توجه به زمانی که اینجا گذروندید و تلاش هایی که کردین، دیگه اختلال هاتونو میتونین کنترل کنین. ناروتو، توهم هات خیلی کمتر و بهتر شده. کاکاشی، کاهش وسواست قابل توجه بوده و کم کم داری کامل خوب میشی."
اوبیتو با ذوق کاکاشی را توی بغلش فشار داد:"اوخیی، حالا میشه من ببرمت خونمون؟"
کاکاشی با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بود، لبخندی روی لب هایش نشست:"باورم نمیشه واقعا...دارم خوب میشم."
چشم های ناروتو با ذوق برق زد، یقه ساسکه را گرفت:"ننه، جدی میگی؟ یعنی از این اشغال دونی میرم بیرون؟"
ساسکه پوزخند زد:"میری بیرون، ولی از شر من خلاص نمیشی."
ناروتو چشم هایش را چرخاند و با یک هل کوچک یقه ساسکه را ول کرد، ولی با همان هل کوچک صندلی چرخ دار ساسکه رفت عقب:"غلط بخوای بخوری میزنم دهنت."
●
ناروتو با کلی ذوق و شوق هودی نارنجی رنگش را پوشید:"وای خدااا انقد دلم برا این تنگ شده بود!"
بعد با خوشحالی شروع کرد شلوارش را هم عوض کند. ساسکه از پشت در اتاق داشت گوش میداد، ناخوداگاه لبخندی روی لب هایش نشست:"اگه این چیزا باعث خوشحالیته، فراهم میکنم."
و زمزمه کرد، جوری که ناروتو نشنود. انگار یک قول برای خودش بود.
O:"چقده تو خوشتیپی گوگولی مننن."
K:"انقد فشارم نده اوبیتو داری لهم میکنی."
اوبیتو شروع کرد خرکش خرکش کاکاشی را ببرد بیرون:"دیگه هم خونه م شدی کله سفید یوهاها."
K:"خدایا به دادم برسسس. این کی بود من اتخاب کردم اخه؟"
O:"دلتان هم بخواهد. بسیار خوش برخورد و مهربان هستم."
بعد خم شد و توی گوش کاکاشی زمزمه کرد:"البته همش به میزان شیطنت خودت بستگی داره."
کاکاشی مور مور شد و سریع اوبیتو را زد کنار، تا بناگوش سرخ شد:"ای خدا لعنتت کنه یلحظه سکته کردم."
____________
بچه ها این داره کم کم تموم میشه🫠 ایده های بعدیو میگم بهتون
ناروتو، بیشتر راه درمان را پیش رفته بود. حالا که از تنهایی درامده بود، کوراما نمیتوانست زیاد اذیتش کند. خطرناک بودنش داشت کمتر میشد، حالش بهتر میشد و بیشتر لبخند میزد. میناتو و کوشینا از این بابت واقعا خوشحال بودند، روحیه پسرشان کم کم داشت بر میگشت. هنوز هر از چندگاهی با خودش حرف میزد یا بی دلیل عصبانی میشد، ولی نه مثل قبل. همه چیز واقعا داشت رو به روال پیش میرفت.
ساسکه، با لبخند نرمی جلوی سلول ناروتو ایستاده بود:"صبحت بخیر، چطوری؟"
ناروتو خودش هم لبخند زد:"خوبم، چه خبر؟"
ساسکه انگشتش را بالا اورد:"خبرای خیلی خوب."
N:"جدی؟ چی؟"
Sa:"بیا بریم دفتر اوبیتو، اونجا میگم بهت."
●
O:"حیحی، یعنی انقد ذوق دارم میخوام قورتت بدم."
K:"دو ثانیه خودتو کنترل کن جلو ناروتو."
N:"چه خبره اینجا؟"
ساسکه نشست کنار ناروتو:"یه خبرایی هست که من و اوبیتو میخوایم به تو و کاکاشی بگیم."
کاکاشی پایش را انداخت روی پای دیگرش:"خب، بفرمایین."
اوبیتو و ساسکه یک نگاه به هم انداختند بعد اوبیتو با خوشحالی چند تا برگه را پرت کرد اوا:"دیگه مرخصیددد. من و ساسکه میخوایم ببریمتون خونه هامون."
دهان ناروتو و کاکاشی باز ماند"ها؟"
ساسکه توضیح داد:"با توجه به زمانی که اینجا گذروندید و تلاش هایی که کردین، دیگه اختلال هاتونو میتونین کنترل کنین. ناروتو، توهم هات خیلی کمتر و بهتر شده. کاکاشی، کاهش وسواست قابل توجه بوده و کم کم داری کامل خوب میشی."
اوبیتو با ذوق کاکاشی را توی بغلش فشار داد:"اوخیی، حالا میشه من ببرمت خونمون؟"
کاکاشی با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بود، لبخندی روی لب هایش نشست:"باورم نمیشه واقعا...دارم خوب میشم."
چشم های ناروتو با ذوق برق زد، یقه ساسکه را گرفت:"ننه، جدی میگی؟ یعنی از این اشغال دونی میرم بیرون؟"
ساسکه پوزخند زد:"میری بیرون، ولی از شر من خلاص نمیشی."
ناروتو چشم هایش را چرخاند و با یک هل کوچک یقه ساسکه را ول کرد، ولی با همان هل کوچک صندلی چرخ دار ساسکه رفت عقب:"غلط بخوای بخوری میزنم دهنت."
●
ناروتو با کلی ذوق و شوق هودی نارنجی رنگش را پوشید:"وای خدااا انقد دلم برا این تنگ شده بود!"
بعد با خوشحالی شروع کرد شلوارش را هم عوض کند. ساسکه از پشت در اتاق داشت گوش میداد، ناخوداگاه لبخندی روی لب هایش نشست:"اگه این چیزا باعث خوشحالیته، فراهم میکنم."
و زمزمه کرد، جوری که ناروتو نشنود. انگار یک قول برای خودش بود.
O:"چقده تو خوشتیپی گوگولی مننن."
K:"انقد فشارم نده اوبیتو داری لهم میکنی."
اوبیتو شروع کرد خرکش خرکش کاکاشی را ببرد بیرون:"دیگه هم خونه م شدی کله سفید یوهاها."
K:"خدایا به دادم برسسس. این کی بود من اتخاب کردم اخه؟"
O:"دلتان هم بخواهد. بسیار خوش برخورد و مهربان هستم."
بعد خم شد و توی گوش کاکاشی زمزمه کرد:"البته همش به میزان شیطنت خودت بستگی داره."
کاکاشی مور مور شد و سریع اوبیتو را زد کنار، تا بناگوش سرخ شد:"ای خدا لعنتت کنه یلحظه سکته کردم."
____________
بچه ها این داره کم کم تموم میشه🫠 ایده های بعدیو میگم بهتون
- ۲.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط