🌸 رمان ساکورا اسکول

🌸 رمان ساکورا اسکول

👻 پیام ساعت ۳:۳۳

قسمت چهارم

صبح روز بعد، ساکورا با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد مدرسه شد.

وقتی به کلاس رسید، جای رِی خالی بود.

او از معلم پرسید:

«رِی امروز نیومده؟»

معلم با تعجب نگاهش کرد و گفت:

«رِی؟ ما همچین دانش‌آموزی توی این کلاس نداریم.»

قلب ساکورا فرو ریخت.

او عکس دسته‌جمعی کلاس را برداشت...

اما رِی داخل عکس نبود.

ساکورا با عجله به پشت‌بام رفت.

روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن...»

همان لحظه گوشی‌اش دوباره لرزید.

⏰ ۳:۳۳

پیام جدید:

«رِی حقیقت رو ازت پنهان کرده... اگر می‌خوای زنده بمونی، امشب ساعت ۱۲ به کلاس موسیقی بیا... تنها.»

ساکورا با ترس تصمیم گرفت برود.

نیمه‌شب، درِ کلاس موسیقی را آرام باز کرد.

پیانوی قدیمی، بدون اینکه کسی پشت آن باشد، شروع به نواختن کرد.

ناگهان چراغ‌ها خاموش شدند.

وقتی دوباره روشن شدند...

رِی درست روبه‌روی او ایستاده بود.

اما این بار چشمانش کاملاً سیاه شده بود...

او آرام گفت:

«دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی...»
پایان قسمت چهارم

[ادامه دارد...]
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲)

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت سومساکورا با وحشت چن...

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت دومساکورا با ترس به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط