دقایق زیادی گذشته بود

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



دقایق زیادی گذشته بود.

لوسیا به لیوان خالیِ جلویش خیره مانده بود.
دخترها با خنده و هیاهو حرف می‌زدند، اما از لحن و رفتار رینا به‌ وضوح معلوم بود که حسابی مست کرده بود.

احساس خفگی، مثل دستی نامرئی، گلویش را فشرد.
آرام از جایش بلند شد. همین که خواست دور شود، آنا نگاهش کرد و پرسید:

_ کجا؟

لوسیا بدون آن‌که برگردد، گفت:

_ میرم سرویس، زود برمی‌گردم.

آنا با بی‌تفاوتی سر تکان داد و لوسیا از میز فاصله گرفت.
صدای موسیقی آن‌قدر بلند بود که در شقیقه‌هایش می‌کوبید و بوی تند عطرهای مختلف، بیشتر از همیشه حالش را به هم می‌زد.

کنار پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت، تابلو سرویس‌های بهداشتی را دید.
آن قسمت از کلاب کمی تاریک‌تر بود و نورها به‌زحمت به آن‌جا می‌رسیدند.

به سمت سرویس زنانه رفت، اما هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که ناگهان کسی او را به داخل هل داد.
بازویش با شدت در چنگی محکم فرو رفت و بدنش با ضربه به دیواره‌ی داخل سرویس کوبیده شد.

در با صدایی خشک و بلند پشت سرش بسته شد.
صدا در فضای ساکتِ سرویس پیچید.
کسی اونجا نبود.

لوسیا از درد چهره‌اش در هم رفت. دهان باز کرد تا فحشی بدهد، اما پیش از آن‌که حتی کلمه‌ای از لب‌هایش خارج شود، نگاهش روی چهره‌ی روبه‌رویش ثابت ماند.

پلک زد.
و با دیدن او، نفس در سینه‌اش حبس شد.

به سختی لب‌هایش از هم باز شدند:

_ جو... جونگ‌کوک؟

فاصله‌ی میانشان به اندازه‌ی یک نفس بود.
نفس‌های آرام و کنترل‌شده‌ی جونگ‌کوک با نفس‌های تند و بریده‌ی لوسیا در هم می‌آمیخت.

نگاهشان در هم گره خورده بود.
چشم‌های لوسیا از شدت ناباوری گشادتر شد،
در حالی که جونگ‌کوک با همان خونسردی همیشگی، خمار به او زل زده بود.

قلبش تند می‌زد.
حالا دیگر مطمئن بود که اشتباه ندیده بود؛ اون نگاه، واقعاً نگاه جونگ‌کوک بود.
اما چرا اون جا بود؟ از چه زمانی اونو زیر نظر داشت؟

سؤال‌های زیادی در ذهنش چرخ می‌خوردند، اما هنوز ذهنش برای پرسیدن آماده نبود.

نگاهش را آرام روی صورت او لغزاند.
چهره‌اش در این سال‌ها مردانه‌تر شده بود؛ جذاب‌تر، سردتر، و به‌مراتب خطرناک‌تر.

پیرسینگ‌های روی ابرو و گوشه‌ی لبش، ظاهرش را به شکلی عجیب وسوسه‌انگیز کرده بودند.

دست‌های جونگ‌کوک دو طرف بدنش را حبس کرده بودند.
نگاهش روی تتوی دستش افتاد؛ تتویی که از زیر پیراهن گران‌قیمتش نیمه‌پیدا بود.

لوسیا دوباره چشم‌هایش را بالا آورد و به صورتش نگاه کرد.
چرا حرف نمی‌زد؟
چرا فقط خیره شده بود؟

کلافه شد و با صدایی لرزان گفت:

_ تو... اینجا چیکار می‌کنی؟

اما جونگ‌کوک باز هم چیزی نگفت.

لوسیا با عصبانیت بیشتری ادامه داد:

_ چرا حرف نمی‌زنی؟ ولم کن!

خواست خودش را از میان حصار بازوهایش بیرون بکشد، اما فایده‌ای نداشت.
جونگ‌کوک یک قدم بیشتر به او نزدیک شد. فاصله‌شان از آن هم کمتر شد.

بعد، با صدایی بم و آرام، درست کنار صورتش زمزمه کرد:

_ اینجا چیکار می‌کنی؟

لوسیا با حرص نگاهش کرد:

_ من اول پرسیدم تو اینجا چیکار می‌کنی!

جونگ‌کوک بی هیچ لبخندی
فقط با همان لحن سرد و قطعی گفت:

_ جوابم رو بده.

لوسیا نفس عمیقی کشید و با عصبانیت غرید:

_ به تو هیچ ربطی نداره!

خواست رویش را برگرداند و از او فاصله بگیرد، اما جونگ‌کوک بیشتر به او چسبید.

ضربان قلبش شدت گرفت.

جونگ‌کوک سرش را نزدیک تر برد و کنار گوشش، با لحنی سرد و خفه زمزمه کرد:

_ با این لباس، چرا اومدی یه همچین جایی؟

نفس داغش پوست گردنش را سوزاند.
لوسیا اخم کرد، اما عقب نکشید:

_ به تو هیچ ربطی...

اما حرفش نیمه‌کاره ماند.
چون ناگهان، چنگی که به رون پایش خورد، تمام بدنش را از جا پراند.


ادامه دارد..
حمایت یادتون نره خوشگلا
دیدگاه ها (۵)

پارت ۱۱ داخل کامنت..کامنت نزارید..

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2ماشین با سرعت از خیابان‌های خلو...

حمایت شه...https://wisgoon.com/aren2008

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا راهی بار شد؛ کانتر بلند و ...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط