بیارائید گُل وبستان که مهمان می رسد خانه

بیارائید گُل وبستان که مهمان می رسد خانه
خودم دیدم دو زلفانش نشسته می زند شانه
بهارِ   دیگری    آید   ستاند  جانِ   سرما   را
به در می کوبد  و دارد  نشانِ   بزم  شاهانه
طلوعش دیده ام بر در، پر از داوودی و اطلس
شنودم خود نوایش را که جان دادی به پروانه
بیادستی فشان ازجان که یارم می رسد بر در
نمی خواهم دگر دستی کشد دستی به پیمانه
سبویش دیده  و  مستم  در هر میکده بستم
زِ جامش  باده  نوشیدم  شدم دیوانه  دیوانه
گُلِ یاس و سپیدار و درخت سرو  شد رقصان
به بویش کوچه پُرگُل شد چو آمد ماهِ یکدانه
دیدگاه ها (۳)

بگو امشب چه بر سر داری ایجان؟نمی پرسی چه شد مرغِ غزلخوان؟ندا...

چشمه ساران ره به دشت وشادی وشور ونشاطمی کند هر سو هیاهو ، نغ...

یک نفر آمد و سهم ِدل ِتنهایم شدآمد و علّت ِبیداری ِشبهایم شد...

نگاهم غروب وُ دِلم بی‌کَسَ‌ست برایِ دلم "شـانه‌هایت" بَسَ‌ست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط