[پارت ۷]
[پارت ۷]
.
.
.
لحظه ای سکوت بین ا/ت و ان مرد ایجاد شد، ا/ت بالاخره یادش اومد که او کیست
+صبر کن، تو همون پسر بچهعه نیستی؟
اون مرد ریز خنده ای و زد
-چه عجب یادت اومد
ا/ت لبخندی ملیح زد، نگاهی به او انداخت، خیلی عوض شده بود، موهایش دیگه اون حالت سبز ناز رو نداشتن.. و یجورایی تیره تر و عجیب بودند
چشمان سبزش هم... یجوری بودند
لبخند ا/ت کمی فرو کش کرد، اما فقط کمی
+دلم برات تنگ شده بود... راستی هنوز اون عروسکی که بهم دادی رو نگه داشتم(◍•ᴗ•◍)
-... عروسک؟.. آها اون
+اره دیگه..
-... به هر حال، همراهم بیا، میخوام یکم قدم بزنیم، دلم برات حسابی تنگ شده بود
+این موقع.. ؟ ولی ساعت ۱ عه
-مشکلش چیه؟ نگران نباش خودم مراقبتم، حالا بیا بریم
+... باشه
ا/ت رفت و لباس های کارش رو عوض کرد و شال گردن و ژاکتش هم پوشید
او دست ا/ت رو گرفت و از کافه بیرون رفتن، ا/ت در رو پشت سرش بست و قفل کرد،
ا/ت و او در خیابان ها قدم میزدند، که ناگهان او گفت
-هی ا/ت، میخوای بریم همونجایی که اولین بار هم رو دیدیم؟
+چی.. اره معلومه که میخوام
-من یه میونبور میشناسم که زود تر میرسیم
+ب-باشه
او در کوچه ای رفت، که چراغ ان کوچه شکسته بود و هوای داخل کوچه رو تاریک میکرد
+عام... من یکم میترسم..
-میترسی؟ اشکال نداره، تو جلوی من راه برو
+.. باووشه... (درون ذهن ا/ت: چه فرقی دارههه
ا/ت رفت و جلوی او شروع به راه رفتن کرد، وقتی که به آخر های کوچه داشتند می رسیدند، ناگهان ا/ت احساس کرد که سرش درد گرفت و سپس چشمانش سیاهی رفت... بیهوش شد
____
ا/ت وقتی بهوش آمد خودش رو بسته روی یک صندلی دید، دستانش از پشت به صندلی بسته شده بودند و پاهایش هم به صندلی (نکته: دست و پاهای ا/ت با زنجیر بسته شده، و صندلی که بهش بسته شده از آهن ساخته شده و پایه هایش در زمینن)
دهانش هم بسته شده بود..
ا/ت وحشت کرد، سعی کرد دستانش رو باز کند یا جیغ بزند، اما جیغ هایش خفه میشدند و صدایی نمیدادند
ا/ت سایه ای در تاریکی کنج اتاق دید
-دهنش رو باز کنید.
بعد از این حرف یک مرد دیگر به سمت ا/ت امد و همانطور که اون سایه دستور داده بود دهان ا/ت رو باز کرد، و سپس از اتاق رفت بیرون
+ت-تو همون پسره هستی؟ چرا من رو دزدیدی؟... من چرا اینجام؟؟! بزارین برم!
ا/ت با فریاد گفت و ناگهان مشتی به صورتش برخورد کرد، و باعث شد گوشه لب ا/ت پاره بشه
-البته که نه، ولی گول زدنت خیلی راحت بود.. دختره ی احمق
+ا/ت اشک هایش روی گونه هایش عین جویبار جاری شدند
+تو کدوم خری هستی؟! چرا من رو دزدیدی؟!
-هوم، به عنوان گروگانم
+... گروگان؟ محظ اطلاع رسانی من یتیم ام، دقیقا میخوای از کدوم خری باج بگیری؟!!
-از کسی که تو براش با ارزش ترینی
.
.
.
لحظه ای سکوت بین ا/ت و ان مرد ایجاد شد، ا/ت بالاخره یادش اومد که او کیست
+صبر کن، تو همون پسر بچهعه نیستی؟
اون مرد ریز خنده ای و زد
-چه عجب یادت اومد
ا/ت لبخندی ملیح زد، نگاهی به او انداخت، خیلی عوض شده بود، موهایش دیگه اون حالت سبز ناز رو نداشتن.. و یجورایی تیره تر و عجیب بودند
چشمان سبزش هم... یجوری بودند
لبخند ا/ت کمی فرو کش کرد، اما فقط کمی
+دلم برات تنگ شده بود... راستی هنوز اون عروسکی که بهم دادی رو نگه داشتم(◍•ᴗ•◍)
-... عروسک؟.. آها اون
+اره دیگه..
-... به هر حال، همراهم بیا، میخوام یکم قدم بزنیم، دلم برات حسابی تنگ شده بود
+این موقع.. ؟ ولی ساعت ۱ عه
-مشکلش چیه؟ نگران نباش خودم مراقبتم، حالا بیا بریم
+... باشه
ا/ت رفت و لباس های کارش رو عوض کرد و شال گردن و ژاکتش هم پوشید
او دست ا/ت رو گرفت و از کافه بیرون رفتن، ا/ت در رو پشت سرش بست و قفل کرد،
ا/ت و او در خیابان ها قدم میزدند، که ناگهان او گفت
-هی ا/ت، میخوای بریم همونجایی که اولین بار هم رو دیدیم؟
+چی.. اره معلومه که میخوام
-من یه میونبور میشناسم که زود تر میرسیم
+ب-باشه
او در کوچه ای رفت، که چراغ ان کوچه شکسته بود و هوای داخل کوچه رو تاریک میکرد
+عام... من یکم میترسم..
-میترسی؟ اشکال نداره، تو جلوی من راه برو
+.. باووشه... (درون ذهن ا/ت: چه فرقی دارههه
ا/ت رفت و جلوی او شروع به راه رفتن کرد، وقتی که به آخر های کوچه داشتند می رسیدند، ناگهان ا/ت احساس کرد که سرش درد گرفت و سپس چشمانش سیاهی رفت... بیهوش شد
____
ا/ت وقتی بهوش آمد خودش رو بسته روی یک صندلی دید، دستانش از پشت به صندلی بسته شده بودند و پاهایش هم به صندلی (نکته: دست و پاهای ا/ت با زنجیر بسته شده، و صندلی که بهش بسته شده از آهن ساخته شده و پایه هایش در زمینن)
دهانش هم بسته شده بود..
ا/ت وحشت کرد، سعی کرد دستانش رو باز کند یا جیغ بزند، اما جیغ هایش خفه میشدند و صدایی نمیدادند
ا/ت سایه ای در تاریکی کنج اتاق دید
-دهنش رو باز کنید.
بعد از این حرف یک مرد دیگر به سمت ا/ت امد و همانطور که اون سایه دستور داده بود دهان ا/ت رو باز کرد، و سپس از اتاق رفت بیرون
+ت-تو همون پسره هستی؟ چرا من رو دزدیدی؟... من چرا اینجام؟؟! بزارین برم!
ا/ت با فریاد گفت و ناگهان مشتی به صورتش برخورد کرد، و باعث شد گوشه لب ا/ت پاره بشه
-البته که نه، ولی گول زدنت خیلی راحت بود.. دختره ی احمق
+ا/ت اشک هایش روی گونه هایش عین جویبار جاری شدند
+تو کدوم خری هستی؟! چرا من رو دزدیدی؟!
-هوم، به عنوان گروگانم
+... گروگان؟ محظ اطلاع رسانی من یتیم ام، دقیقا میخوای از کدوم خری باج بگیری؟!!
-از کسی که تو براش با ارزش ترینی
- ۲.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط