پارت دوم (اخر)

پارت دوم (اخر)


نگاهم کرد. لبخند زد.

– "بالاخره پیدام کردی... مأمور سارا."


نمی‌دانستم تفنگم را بالا بگیرم یا بغضم را فرو ببرم.

– "همه‌چی دروغ بود؟ اون روزا... اون شب‌ها... تو یه مافیا بودی و من فقط یه بازیچه؟


او بلند شد.
اومد نزدیک. نگاهش خسته بود. غم در عمق چشم‌هایش شنا می‌کرد.

– "نه... تو تنها چیزی بودی که واقعی بود. ولی نمی‌تونستم بمونم. دنیای من، جای تو نبود."



***



ما فقط چند دقیقه وقت داشتیم.

پلیس‌ها پشت سر من بودند. و آدم‌های خودش هم دنبال ما. بین ما فقط چند لحظه بود. چند لحظه برای تصمیم‌گیری.


او یک پاکت کوچک را در دستم گذاشت.

– "تو همیشه گفتی دنبال حقیقتی. این همه‌اشه. همه‌ی اسناد، فایل‌ها، اسم‌ها... ببرشون. تمومش کن."


من مات و مبهوت بودم.

– "یعنی چی؟ تو می‌خوای بری؟ تسلیم شی؟"


– "نه. من فقط دیگه نمی‌خوام تو رو قربانی این بازی کنم. من گناهامو می‌دونم. شاید یه روز... اگر هنوز امیدی باشه..."


صدای آژیر نزدیک می‌شد.


او آخرین بار نگاهم کرد.

– "تو همیشه نور بودی. حتی توی تاریک‌ترین شب‌های من."


و بعد، رفت... میان سایه‌ها، میان باران، و قلب شکسته‌ی من.



او ناپدید شد. مثل همیشه.


اما من پرونده را تحویل دادم.

باند مافیایی تا حد زیادی از بین رفت. خیلی‌ها دستگیر شدند.
ولی نامجون؟ هیچ‌وقت پیدا نشد.


بعضی شب‌ها، وقتی صدای بارون رو می‌شنوم... فکر می‌کنم شاید یه‌جایی، اونم به صدای بارون گوش می‌ده. با کتابی تو دستش. شاید هنوز به من فکر می‌کنه.


و شاید... هنوز دو نفر، تو دو سوی تاریکی و نور، در فکر هم باشن.
بدون اینکه دوباره همو ببینن.


پایان
دیدگاه ها (۱۲)

درخواستی جیهوپ موضوع : اسلاید دوم پارت اول بارون نرم‌نرمک رو...

پارت دوم (اخر)ولی زندگی پر از سرعت بود. توی یکی از شوهای بزر...

درخواستی نامجون موضوع : اسلاید دوم پارت اول باران آرام روی آ...

༺من از تماشاے تو سیر نمیشوم،اے محبوب من ༻پارک جیمین

عزیزمنبرات بهترینا رو آرزو میکنم انشالله ۱۲۰ ساله شی عزیزم h...

کاشکی بودی

🥨وانشات از ران🥨---بارون همچنان می‌بارید و کوچه پس کوچه‌های ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط