چند پارتی از لینو وقتی مافیا بود و تو خدمتکارش بودی و ا
چند پارتی از لینو: (وقتی مافیا بود و تو خدمتکارش بودی و اون......) p1
تو به دلیل بی پولی شدید مجبور شده بودی که یک جا به عنوان خدمتکار استخدام بشی و تمام امیدت به همین کار بود و تا جون داشتی تمام تلاشمو میکردی و کار میکردی تا بتونی پول دربیاری حدود دوماه پیش بود که اومده بودی و خب وضعت یکم بهتر شده بود از شانس خوبت کاری رو انتخاب کردی که با اینکه سخت بود ولی بخاطر این خاندان که تو پول قلت میزدن و چون دختر بودی بهت پول زیادی میدادن، البته توهم تونستی با خوش زبون بودن و رفتارهای خوبت مخشونو بزنی و تو این مدت تورو از هر خدمتکار دیگه ای بیشتر قبول داشتن، این خاندانی که تو به عنوان خدمتکار اونجا کار میکردی سه عضو بودن و یا فقط یه پسر تک فرزند داشتن خیلی وایت سوال بود چجوری آنقدر این خانواده پولدارن و همیشه دوست داشتی جاشون باشی بعضی وقتا که تمیزکاری میکنی و اونا سر میز شامشونو میخورن به حرفاشون قایمکی گوش میدی و کلا زرنگ بازی هم درمیاوردی، از نظرت پسرشون خیلی جذاب بود اما همونقدر که جذاب بود جدی هم بود و این این آدمایی بود که زود میتونست با کسی گرم بگیره، بعضی وقتا از یکی از خدمتکارا که باهاش رفیق بودی و اون زمان زیاد تری اینجا کار میکرد سوال های میپرسیدی ولی اونم مثل تو بود و زیاد از چیزی خبر نداشت و بهت هشدار داده بود زیاد فوضولی نکنی و سرت تو کار خودت باشه تا اخراجت نکنن تو با اینکه کله شق بودی ولی تصمیم گرفتی واقعا زیاد کاری نکنی....
امروز بعد اینکه اونا صبحونشون رو خوردن و رفتن سر کار، توهم آماده شدی که امروز اتاق هاشون رو تمیز کنی چون امروز روز تمیز کاری بود و اینبار تو باید انجام میدادی، وسایلات رو برداشتی و رفتی طبقه ی بالا و بعد تمیز کردن دوتا اتاق ها رفتی سراغ اتاق مطالعه و کتاب، اونجا هم تمیز کردی که چشمت خورد به اتاق همون پسره خاندان...
ات: اسمش چی بود....جینو؟نه نه نیلو؟هوفففف نه...آها لی مینهو!!
ات: عاممممم....خب حتما باید اونجا رو هم تمیز کنم....اره بابا...
دره اتاقو باز کردی و با اتاقی که کاملا دکوراسیون و تم مشکی داشت مواجه شدی
ات: چقدر خفنه....
حواستو جمع کردی و شروع کردی به کار کردن که رسیدی به میز کارش...
ات: اولین اتاقیه که خود به خود آنقدر تمیزه....ببینم نکنه یبار اومدم اینجارو تمیز کردم؟هوفففف امروز به کل احمق شدم...
داشتی میز رو دستمال میکشیدی که چشمت خورد به یه پرونده که کنار میز گذاشته شده بود...
ات: اوممم....فکر نمیکنم نگاه کردن بهش بد باشه....
تا بازش کردی با صحنه ای مواجه شدی که باعث شد بدنتو به لرزش بندازه...
ات: ا..این...ا..اینا....دیگه چیه؟ -ترسیده
تو پرونده لیست تمام کسایی که تحت نظرشون داره یا کشته شدن قرار داشت
ات: ن.. نکنه.....ن..نکنه..... مافیا باشن؟؟؟؟ -ترسیده
ات: نه نه نه....غیر ممکنه....ولی...جز این بعید نیست -نگران
که ناگهان چشمت خورد به اسمت که بین لیست کسایی بود که تحت نظر بودی
با دیدن اون بیشتر مو به تنت سیخ شد که میخواستی سریع همه چیزو جمع و جور کنی که صدایی شنیدی...
لینو: تو اینجا چیکار میکنی -جدی
ات: -جیغ ترسیده
لینو یا دیدن پرونده ای که تو دستته همه چیزو فهمید
لینو: با اجازه کی اومدی اینجا؟؟ -داد
صداش به قدری بلند بود که هم باعث شد بلرزی هم بقیه متوجه شن و بیان پیشتون
+(همون خدمتکاری که دوست ات بود): ات اینجا چیکار میکنی؟
ات: م...من
لینو: گمشو از اتاقم بیرون...گمشو
+: قربان واقعا عذر میخوایم...بریم ات -دستتو گرفت و اوردتت بیرون
ات: شروع کردی به گریه کردن-
+: چرا رفتی اونجا؟ها؟؟؟
ات: م...من....رفتم که اونجا رو تمیز کنم...
+: هیچکس اجازه ندارم به اونجا بره اول باید بهم میگفتی
ات: گریه-
+: ممکنه بخاطر این کارت اخراجت کنن
ات: گریه و ترسیده-
+: آروم باش
ات: م...من...من.....یچیزی دیدم....
+: چی؟
ات:....یه پرونده ای رو دیدم که تا بازش کردم کلی لیسته کشته شده و تحت نظر مواجه شدم، که....منم تو لیست تحت نظر بودن -ترسیده
ات: ا..اونا....مافیا ان......میفهمی؟ مافیا
+: ی..یعنی چی؟مطمئنی؟
ات: اره -گریه
ات: من میخوام برم....دیگه نمیخوام اینجا بمونم...
+: غیر ممکنه -نگران
ات: منظورت چیه
+: قطعا لی مینهو متوجه شده باخبر شدی و اگر واقعا مافیا باشه دیگه دست از سرت برنمیداره
ات: ای واییی -ترسیده- آخه...مگه نرفته بود سرکار
+: نمیدونم
ات: .....ک..کمکم کن...تورو خدا -ترسیده
+: .... -ترسیده
+: ممکنه فهمیده باشم منم فهمیدم....
ات: نگران-
+: زودباش فعلا بریم تا شک نکردن
تو به دلیل بی پولی شدید مجبور شده بودی که یک جا به عنوان خدمتکار استخدام بشی و تمام امیدت به همین کار بود و تا جون داشتی تمام تلاشمو میکردی و کار میکردی تا بتونی پول دربیاری حدود دوماه پیش بود که اومده بودی و خب وضعت یکم بهتر شده بود از شانس خوبت کاری رو انتخاب کردی که با اینکه سخت بود ولی بخاطر این خاندان که تو پول قلت میزدن و چون دختر بودی بهت پول زیادی میدادن، البته توهم تونستی با خوش زبون بودن و رفتارهای خوبت مخشونو بزنی و تو این مدت تورو از هر خدمتکار دیگه ای بیشتر قبول داشتن، این خاندانی که تو به عنوان خدمتکار اونجا کار میکردی سه عضو بودن و یا فقط یه پسر تک فرزند داشتن خیلی وایت سوال بود چجوری آنقدر این خانواده پولدارن و همیشه دوست داشتی جاشون باشی بعضی وقتا که تمیزکاری میکنی و اونا سر میز شامشونو میخورن به حرفاشون قایمکی گوش میدی و کلا زرنگ بازی هم درمیاوردی، از نظرت پسرشون خیلی جذاب بود اما همونقدر که جذاب بود جدی هم بود و این این آدمایی بود که زود میتونست با کسی گرم بگیره، بعضی وقتا از یکی از خدمتکارا که باهاش رفیق بودی و اون زمان زیاد تری اینجا کار میکرد سوال های میپرسیدی ولی اونم مثل تو بود و زیاد از چیزی خبر نداشت و بهت هشدار داده بود زیاد فوضولی نکنی و سرت تو کار خودت باشه تا اخراجت نکنن تو با اینکه کله شق بودی ولی تصمیم گرفتی واقعا زیاد کاری نکنی....
امروز بعد اینکه اونا صبحونشون رو خوردن و رفتن سر کار، توهم آماده شدی که امروز اتاق هاشون رو تمیز کنی چون امروز روز تمیز کاری بود و اینبار تو باید انجام میدادی، وسایلات رو برداشتی و رفتی طبقه ی بالا و بعد تمیز کردن دوتا اتاق ها رفتی سراغ اتاق مطالعه و کتاب، اونجا هم تمیز کردی که چشمت خورد به اتاق همون پسره خاندان...
ات: اسمش چی بود....جینو؟نه نه نیلو؟هوفففف نه...آها لی مینهو!!
ات: عاممممم....خب حتما باید اونجا رو هم تمیز کنم....اره بابا...
دره اتاقو باز کردی و با اتاقی که کاملا دکوراسیون و تم مشکی داشت مواجه شدی
ات: چقدر خفنه....
حواستو جمع کردی و شروع کردی به کار کردن که رسیدی به میز کارش...
ات: اولین اتاقیه که خود به خود آنقدر تمیزه....ببینم نکنه یبار اومدم اینجارو تمیز کردم؟هوفففف امروز به کل احمق شدم...
داشتی میز رو دستمال میکشیدی که چشمت خورد به یه پرونده که کنار میز گذاشته شده بود...
ات: اوممم....فکر نمیکنم نگاه کردن بهش بد باشه....
تا بازش کردی با صحنه ای مواجه شدی که باعث شد بدنتو به لرزش بندازه...
ات: ا..این...ا..اینا....دیگه چیه؟ -ترسیده
تو پرونده لیست تمام کسایی که تحت نظرشون داره یا کشته شدن قرار داشت
ات: ن.. نکنه.....ن..نکنه..... مافیا باشن؟؟؟؟ -ترسیده
ات: نه نه نه....غیر ممکنه....ولی...جز این بعید نیست -نگران
که ناگهان چشمت خورد به اسمت که بین لیست کسایی بود که تحت نظر بودی
با دیدن اون بیشتر مو به تنت سیخ شد که میخواستی سریع همه چیزو جمع و جور کنی که صدایی شنیدی...
لینو: تو اینجا چیکار میکنی -جدی
ات: -جیغ ترسیده
لینو یا دیدن پرونده ای که تو دستته همه چیزو فهمید
لینو: با اجازه کی اومدی اینجا؟؟ -داد
صداش به قدری بلند بود که هم باعث شد بلرزی هم بقیه متوجه شن و بیان پیشتون
+(همون خدمتکاری که دوست ات بود): ات اینجا چیکار میکنی؟
ات: م...من
لینو: گمشو از اتاقم بیرون...گمشو
+: قربان واقعا عذر میخوایم...بریم ات -دستتو گرفت و اوردتت بیرون
ات: شروع کردی به گریه کردن-
+: چرا رفتی اونجا؟ها؟؟؟
ات: م...من....رفتم که اونجا رو تمیز کنم...
+: هیچکس اجازه ندارم به اونجا بره اول باید بهم میگفتی
ات: گریه-
+: ممکنه بخاطر این کارت اخراجت کنن
ات: گریه و ترسیده-
+: آروم باش
ات: م...من...من.....یچیزی دیدم....
+: چی؟
ات:....یه پرونده ای رو دیدم که تا بازش کردم کلی لیسته کشته شده و تحت نظر مواجه شدم، که....منم تو لیست تحت نظر بودن -ترسیده
ات: ا..اونا....مافیا ان......میفهمی؟ مافیا
+: ی..یعنی چی؟مطمئنی؟
ات: اره -گریه
ات: من میخوام برم....دیگه نمیخوام اینجا بمونم...
+: غیر ممکنه -نگران
ات: منظورت چیه
+: قطعا لی مینهو متوجه شده باخبر شدی و اگر واقعا مافیا باشه دیگه دست از سرت برنمیداره
ات: ای واییی -ترسیده- آخه...مگه نرفته بود سرکار
+: نمیدونم
ات: .....ک..کمکم کن...تورو خدا -ترسیده
+: .... -ترسیده
+: ممکنه فهمیده باشم منم فهمیدم....
ات: نگران-
+: زودباش فعلا بریم تا شک نکردن
- ۱.۴k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط