رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۹
-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایمان داشته باشی.
خندیدم.
-باشه.
دستهاشو برداشت که گفتم: خداحافظ.
درست نشست.
-خداحافظ.
*
از کلاس بیرون اومدیم.
عطیه با حرص گفت: دوست دارم کلهی این استاد رو
بگیرم و بکوبم به دیوار.
محدثه هم سري تکون داد و با حرص گفت: پیر
خرفت!
با اخم معترضانه گفتم: عه! این چه حرفیه؟
با طعنه گفت: نکنه ازش خوشت اومده؟
تهدیدوار بهش نگاه کردم.
-چی گفتی؟
خواست حرفی بزنه که صداي ایمان مانعش شد.
-مطهره؟
به طرفش چرخیدیم.
-قرار بود باهم حرف بزنیم.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-آره، یادمه.
کولمو روي دوشم تنظیم کردم.
_کجا بریم؟
محدثه توي پهلوم زد و آروم گفت: استاد بفهمه
قاطی میکنهها.
آروم گفتم: نمیفهمه.
ایمان: یه کافه همین نزدیکی هست.
عطیه: آم... ببخشید... ماهم بیایم.
ایمان: آره حتما، چه اشکالی داره؟
لبخندي رو لب عطیه نشست.
-پس بریم...
روي صندلیها نشستیم.
اون دوتا هم پشت یه میز دیگه نشستد.
دستهاشو توي هم قفل کرد.
-باهام رك باش مطهره، حتی اگه مجبورت کرده هم
بهم بگو.
لبخندي زدم.
-نه، مجبور نکرده، بخاطر یه چیز دیگه، اما هیچ
کسی نفهمه، مخصوصا نیما.
اخم ریزي کرد.
-واسه چی برم به کسی بگم؟ بهم اعتماد کن.
نفس عمیقی کشیدم.
-من واسه کمک صیغهش شدم.
با چهرهی سوالی گفت: کمک؟ یعنی چی؟
حسابی تردید داشتم.
_میدونی،هوف... گفتنش سخته.
کمی به سمتم خم شد و با آرامش گفت: بگو، باهام
راحت باش.
نفس عمیقی کشیدم.
_مهرداد یه بیماریاي داشت... و اینکه فقط من میتونستم کمکش کنم که درمان بشه چون به من
کشش داشت.
اخمی کرد.
-یعنی چی؟ چه بیماري؟
پوفی کشیدم.
-یه بیماریاي که به شما مردا مربوط میشه و باعث
میشه که... چیزه...
گونمو خاروندم.
تیر خلاصو زودتر از من زد.
-بیماریش درمورد رابطهست؟
با خجالت سري تکون دادم.
اخمهاش بیشتر درهم رفت.
-ناتوانی جن*سی یا جنون جن*سی؟ کدوم؟
از شرم لبمو گزیدم.
-ناتوانی.
چشمهامو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-چند وقته؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم.
-تقریبا اولاي مهر.
-تا کی؟
آروم گفتم: نمیدونم.
سکوت کرد و نفسهاي بلند و عصبی کشید.
با تردید گفتم: ایمان؟ خوبی؟
چشمهاشو باز کرد که از طرز نگاهش استرسم
گرفت.
-یعنی اینکه تو الان...
معنادار نگاهم کرد که سریع گفتم: نه نه، هنوز
دخترم، شرطمم همین بود.
بازم چشمهاشو بست و با انگشتهاش روي میز
ضرب گرفت.
یه دفعه دستشو روي میز کوبید که از ترس به بالا
پریدم.
-این چه کاري بود که کردي؟ به دور از چشم مامان
و بابات این چه کاري بود؟ هان؟
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: اولش کلی اصرار
کرد اما قبول نکردم، ولی بعدش تهدیدم کرد که می
ندازتم.
خشن گفت: واسه همین ترسیدي؟
سري تکون دادم که با همون لحن گفت: فقط بشین
و ببین چجوري از دانشگاه پرتش میکنم بیرون.
#پارت_۲۰۹
-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایمان داشته باشی.
خندیدم.
-باشه.
دستهاشو برداشت که گفتم: خداحافظ.
درست نشست.
-خداحافظ.
*
از کلاس بیرون اومدیم.
عطیه با حرص گفت: دوست دارم کلهی این استاد رو
بگیرم و بکوبم به دیوار.
محدثه هم سري تکون داد و با حرص گفت: پیر
خرفت!
با اخم معترضانه گفتم: عه! این چه حرفیه؟
با طعنه گفت: نکنه ازش خوشت اومده؟
تهدیدوار بهش نگاه کردم.
-چی گفتی؟
خواست حرفی بزنه که صداي ایمان مانعش شد.
-مطهره؟
به طرفش چرخیدیم.
-قرار بود باهم حرف بزنیم.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-آره، یادمه.
کولمو روي دوشم تنظیم کردم.
_کجا بریم؟
محدثه توي پهلوم زد و آروم گفت: استاد بفهمه
قاطی میکنهها.
آروم گفتم: نمیفهمه.
ایمان: یه کافه همین نزدیکی هست.
عطیه: آم... ببخشید... ماهم بیایم.
ایمان: آره حتما، چه اشکالی داره؟
لبخندي رو لب عطیه نشست.
-پس بریم...
روي صندلیها نشستیم.
اون دوتا هم پشت یه میز دیگه نشستد.
دستهاشو توي هم قفل کرد.
-باهام رك باش مطهره، حتی اگه مجبورت کرده هم
بهم بگو.
لبخندي زدم.
-نه، مجبور نکرده، بخاطر یه چیز دیگه، اما هیچ
کسی نفهمه، مخصوصا نیما.
اخم ریزي کرد.
-واسه چی برم به کسی بگم؟ بهم اعتماد کن.
نفس عمیقی کشیدم.
-من واسه کمک صیغهش شدم.
با چهرهی سوالی گفت: کمک؟ یعنی چی؟
حسابی تردید داشتم.
_میدونی،هوف... گفتنش سخته.
کمی به سمتم خم شد و با آرامش گفت: بگو، باهام
راحت باش.
نفس عمیقی کشیدم.
_مهرداد یه بیماریاي داشت... و اینکه فقط من میتونستم کمکش کنم که درمان بشه چون به من
کشش داشت.
اخمی کرد.
-یعنی چی؟ چه بیماري؟
پوفی کشیدم.
-یه بیماریاي که به شما مردا مربوط میشه و باعث
میشه که... چیزه...
گونمو خاروندم.
تیر خلاصو زودتر از من زد.
-بیماریش درمورد رابطهست؟
با خجالت سري تکون دادم.
اخمهاش بیشتر درهم رفت.
-ناتوانی جن*سی یا جنون جن*سی؟ کدوم؟
از شرم لبمو گزیدم.
-ناتوانی.
چشمهامو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-چند وقته؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم.
-تقریبا اولاي مهر.
-تا کی؟
آروم گفتم: نمیدونم.
سکوت کرد و نفسهاي بلند و عصبی کشید.
با تردید گفتم: ایمان؟ خوبی؟
چشمهاشو باز کرد که از طرز نگاهش استرسم
گرفت.
-یعنی اینکه تو الان...
معنادار نگاهم کرد که سریع گفتم: نه نه، هنوز
دخترم، شرطمم همین بود.
بازم چشمهاشو بست و با انگشتهاش روي میز
ضرب گرفت.
یه دفعه دستشو روي میز کوبید که از ترس به بالا
پریدم.
-این چه کاري بود که کردي؟ به دور از چشم مامان
و بابات این چه کاري بود؟ هان؟
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: اولش کلی اصرار
کرد اما قبول نکردم، ولی بعدش تهدیدم کرد که می
ندازتم.
خشن گفت: واسه همین ترسیدي؟
سري تکون دادم که با همون لحن گفت: فقط بشین
و ببین چجوري از دانشگاه پرتش میکنم بیرون.
- ۲.۹k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط