بیستون بود و تمنای دو دوست

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد " شیرین" ،
تیشه می‌زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" فریاد.
کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی...
دیدگاه ها (۷)

پرسه مزن خیال من ، این همه در هوای اواین همه ناله سر مکن،...

پا به پا کردی بری،پایت چرا لنگ است هنوز؟؟خاطراتم درمیان است ...

در دلــم شوق پریدن نیست، باید پرکشید!قلبم ازاین عشق روشن نیس...

گفتی بیا، گفتم کجا؟ گفتی میان جان ماگفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط