پارت نهم | امروز تو نیستی
پارت نهم | امروز تو نیستی
لیانا درِ کافه را باز کرد.
همان بوی همیشگی قهوه.
همان موسیقی آرام.
همان میز کنار پنجره.
اما یک چیز فرق داشت.
جنگکوک پشت کانتر نبود.
لیانا چند ثانیه ایستاد.
بعد نشست.
یک باریستای دیگر نزدیک شد.
«چی میل دارید؟»
لیانا گفت:
«لاته، دو شات.»
مرد سفارش را ثبت کرد و رفت.
لیانا لپتاپش را باز کرد.
اما چیزی درست نبود.
قهوه آمد.
جرعهای خورد.
بد نبود.
ولی...
«این چرا مزهش فرق داره؟»
با خودش گفت.
چند دقیقه بعد، باریستا برگشت.
«چیزی شده؟»
لیانا سریع گفت:
«نه، خوبه.»
دوباره به در نگاه کرد.
ساعت یازده شد.
جنگکوک نیامد.
دوازده شد.
باز هم نیامد.
لیانا بالاخره از باریستا پرسید:
«ببخشید... جنگکوک امروز نیست؟»
«نه، امروز مرخصیه.»
لیانا سر تکان داد.
«آها.»
همین.
فقط «آها».
اما عجیب بود که بعد از شنیدن جواب، دیگر حوصلهی ماندن نداشت.
لپتاپش را بست.
قهوهاش را نصفه گذاشت.
و از کافه بیرون رفت.
---
روز بعد، جنگکوک پشت کانتر ایستاده بود که لیانا وارد شد.
همین که چشمش به او افتاد، لبخند زد.
«سلام.»
لیانا جواب داد:
«سلام.»
جنگکوک پرسید:
«دیروز اومدی؟»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
«باریستا گفت.»
«آره، اومدم.»
«پس چرا زود رفتی؟»
لیانا مکث کرد.
«کار داشتم.»
جنگکوک لبخند زد.
«قهوهت رو هم نصفه گذاشتی.»
لیانا خندید.
«خیلی چیزا رو میبینی.»
«شاید.»
«قهوهات هم که نبود.»
جنگکوک کمی مکث کرد.
«دلت برای قهوهم تنگ شده بود؟»
لیانا سریع گفت:
«نه!»
جنگکوک خندید.
«من که چیزی نگفتم.»
لیانا اخم مصنوعی کرد.
«خودت شروع کردی.»
جنگکوک برایش قهوه آماده کرد.
فنجان را روی میز گذاشت.
«این یکی رو خودم درست کردم.»
لیانا جرعهای نوشید.
چند ثانیه بعد گفت:
«این بهتره.»
جنگکوک لبخند زد.
«میدونستم.»
لیانا سرش را بالا آورد.
«پس شاید یکم دلم برای قهوهت تنگ شده بود.»
جنگکوک آرام گفت:
«فقط قهوه؟»
لیانا چیزی نشنید.
«چی گفتی؟»
جنگکوک سریع جواب داد:
«هیچی.»
و برگشت سمت کانتر.
اما این بار لبخندش را نتوانست پنهان کند.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟾
لیانا درِ کافه را باز کرد.
همان بوی همیشگی قهوه.
همان موسیقی آرام.
همان میز کنار پنجره.
اما یک چیز فرق داشت.
جنگکوک پشت کانتر نبود.
لیانا چند ثانیه ایستاد.
بعد نشست.
یک باریستای دیگر نزدیک شد.
«چی میل دارید؟»
لیانا گفت:
«لاته، دو شات.»
مرد سفارش را ثبت کرد و رفت.
لیانا لپتاپش را باز کرد.
اما چیزی درست نبود.
قهوه آمد.
جرعهای خورد.
بد نبود.
ولی...
«این چرا مزهش فرق داره؟»
با خودش گفت.
چند دقیقه بعد، باریستا برگشت.
«چیزی شده؟»
لیانا سریع گفت:
«نه، خوبه.»
دوباره به در نگاه کرد.
ساعت یازده شد.
جنگکوک نیامد.
دوازده شد.
باز هم نیامد.
لیانا بالاخره از باریستا پرسید:
«ببخشید... جنگکوک امروز نیست؟»
«نه، امروز مرخصیه.»
لیانا سر تکان داد.
«آها.»
همین.
فقط «آها».
اما عجیب بود که بعد از شنیدن جواب، دیگر حوصلهی ماندن نداشت.
لپتاپش را بست.
قهوهاش را نصفه گذاشت.
و از کافه بیرون رفت.
---
روز بعد، جنگکوک پشت کانتر ایستاده بود که لیانا وارد شد.
همین که چشمش به او افتاد، لبخند زد.
«سلام.»
لیانا جواب داد:
«سلام.»
جنگکوک پرسید:
«دیروز اومدی؟»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
«باریستا گفت.»
«آره، اومدم.»
«پس چرا زود رفتی؟»
لیانا مکث کرد.
«کار داشتم.»
جنگکوک لبخند زد.
«قهوهت رو هم نصفه گذاشتی.»
لیانا خندید.
«خیلی چیزا رو میبینی.»
«شاید.»
«قهوهات هم که نبود.»
جنگکوک کمی مکث کرد.
«دلت برای قهوهم تنگ شده بود؟»
لیانا سریع گفت:
«نه!»
جنگکوک خندید.
«من که چیزی نگفتم.»
لیانا اخم مصنوعی کرد.
«خودت شروع کردی.»
جنگکوک برایش قهوه آماده کرد.
فنجان را روی میز گذاشت.
«این یکی رو خودم درست کردم.»
لیانا جرعهای نوشید.
چند ثانیه بعد گفت:
«این بهتره.»
جنگکوک لبخند زد.
«میدونستم.»
لیانا سرش را بالا آورد.
«پس شاید یکم دلم برای قهوهت تنگ شده بود.»
جنگکوک آرام گفت:
«فقط قهوه؟»
لیانا چیزی نشنید.
«چی گفتی؟»
جنگکوک سریع جواب داد:
«هیچی.»
و برگشت سمت کانتر.
اما این بار لبخندش را نتوانست پنهان کند.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟾
- ۲.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط