پارت ۲۳

پارت ۲۳
تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم فکر می‌کردم.
«خودت گفتی فقط همسایه‌ایم.»
نمی‌دونستم چرا اون جمله رو گفتم.
شاید چون از دیدن اون دختر کنار تهیونگ خوشم نیومده بود.
اما چه دلیلی داشتم؟
تهیونگ دوست‌پسرم نبود.
حتی هنوز دوست معمولی هم محسوب نمی‌شدیم.
فقط...
همسایه بودیم.
وقتی عصر برگشتم، جلوی در ساختمان با تهیونگ روبه‌رو شدم.
همین که منو دید، گفت:
ـ لینا، صبر کن.
ایستادم.
ـ چی؟
ـ بابت صبح...
ـ لازم نیست توضیح بدی.
ـ ولی می‌خوام توضیح بدم.
ـ چرا؟
چند لحظه مکث کرد.
ـ چون قیافت یه جوری بود.
ـ چه جوری؟
ـ ناراحت.
با خنده‌ی کوتاهی گفتم:
ـ من ناراحت نبودم.
ـ بودی.
ـ نبودم.
ـ بودی.
ـ تهیونگ!
خندید.
ـ باشه، باشه.
بعد گفت:
ـ اون دختر خواهر دوستم بود.
چشم‌هام ناخودآگاه باز شد.
ـ خواهر دوستت؟
ـ آره. برای یه کاری اومده بود.
سریع گفتم:
ـ خب که چی؟
ـ هیچی.
لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
ـ فقط فکر کردم شاید لازم باشه بدونی.
اخم کردم.
ـ من اصلاً کنجکاو نبودم.
ـ معلومه.
ـ واقعاً نبودم!
ـ باشه.
ـ چرا هی می‌گی باشه؟
خندید.
ـ چون هرچی بیشتر انکار می‌کنی، بیشتر معلوم می‌شه.
ـ چی معلوم می‌شه؟
ـ هیچی.
ـ تهیونگ!
با خنده ازم دور شد.
ـ شب بخیر، همسایه.
من هم با حرص گفتم:
ـ شب بخیر!
وقتی وارد خونه شدم، جلوی آینه ایستادم.
به خودم نگاه کردم.
ـ من واقعاً حسودی کرده بودم؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد سریع سرم رو تکون دادم.
ـ نه. محاله.
اما ته قلبم...
خودم هم دیگه مطمئن نبودم.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

تولدت مبارک جونکوکِ من 💜🐰امروز فقط روز تولد یه آدم معروف نیس...

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط