دوستان میتونید از این به بعد رمان رو تو پیج اصلی رمان ببی

دوستان میتونید از این به بعد رمان رو تو پیج اصلی رمان ببینید

پارت ۱۰

از زبون هلیا
هر چی رادوین بیشتر حرف میزد منم ترسم بیشتر میشد . این جور چیزا رو فقط تو فیلما دیده بودم ولی الان باید خودم انجامش بدم . یعنی باید سر از تنش جدا کرد؟ وای باید از خیر این یکی گذشت دیگه واقعا . پس یا باید میسوزوندیمش یا خنجر چوبی تو تنش میکردیم .
تقریبا دیگه شب شده بود و ساعت ۱۰ بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم تا فردا بتونیم بریم تو اون عمارت . ترنم و نفس که میدونستن من از دیشب خیلی ترسیدم امشب و لامپ رو روشن گذاشتن .
zzzzzzzzzzz😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 😴 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح ساعت ۷ از خواب پاشدم . و اماده شدم برای رفتن . بقیه ام اماده بودن که راه افتادیم . تو راه یکم استرس داشتم ولی سعی کردم به خودم تلقین کنم که اتفاقی نمیوفته .
وقتی رسیدیم مث روز های قبل رفتیم تو .
متین : بچه ها ما تا حالا طبقه بالا و زیر زمین این خونه رو ندیدیم . بیاین اول بریم زیر زمین و بعد بریم بالا .
همه طبق حرفش عمل کردن . چون توی همه اتاق ها رو دیده بودیم .
رفتیم پایین . اصلا جای خاصی نبود . یه جور کتابخونه بود که میون قفسه ها یه دیوار شیشه ای مات بود که روش با خون نوشته بود : فاصله بگیر .
یعنی از این شیشه فاصله بگیرم .؟؟ همون طور که داشتم فکر میکردم حس کردم کسی از پشتم گذشت . نمیدونم چرا هر شش تامون برگشتیم و عقبمون رو نگاه کردیم . حتما اونا هم حس کردن . یکم بعد حس کردم دوباره یکی از جلوم در شد . دوباره برگشتم . حس خوبی نداشتم . ولی میدونستم توی این خونه این جور چیزا زیاده . یکم دقتم رو زیاد تر کردم . وقتی رد شد زود تر حسش کردم و دیدمش . یه سایه ی سیاه بود ...
ترنم : میگم شما هم حس میکنین کسی غیر ما تو این خونه هست .؟؟
همه با هم : اوهوم
این دفعه بیشتر رفتیم جلو تر . طوری که دقیقا نزدیک دیوار شیشه ای بودیم . آرشام دستشو بهش تکیه داد و خواست حرفی بزنه که یهو دیوار برگشت . مث تو فیلما . و آرشام بیچاره حرف تو دهنش ماسید .
دیوار که کامل برگشت یه کتابخونه دیگه جلومون بود . که البته همه کتاباش خاک خورده بودن . رادوین یکی شو برداشت و روشو خوند : سر گذشت خون آشام ها
این دفعه آرشام یکی از کتابا رو برداشت و روشو خوند : زندگی خون اشام ها .
بعدی رو برداشت و خوند : تاریخ خون اشام ها
رسما دیگه مطمئن شدم که این موجود خون اشامه .
ترنم : ارشام کتابا رو بردار که بخونیم .
من : میگم . دیگه مطمئن شدید که خون اشامه ؟
ترنم : معلومه
نفس: یعنی ما باید یه خون اشام رو بکشیم؟
دیدگاه ها (۴)

نقاشیمممممم

پارت ۱۱از زبون نفسبعد این که ارشام کتاب هارو برداشت راه افتا...

اصلا تو خوب تو جلویی ماپشتیم ولی این راهی که میریما گرگ هاشو...

دوستان پیج رمانمو لایک کنید ازاد شم

Part ⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفت:اوه...

حسم به تو.... (فصل²p20:بکی: نمیتونیم نخشه”B”رو عملی کنیم چون...

حسم به تو... (فصل2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط