هوا در یک لحظه سنگین شد. سایه‌ها، با صدایِ گوش‌خراشی مانن

هوا در یک لحظه سنگین شد. سایه‌ها، با صدایِ گوش‌خراشی مانندِ کشیده شدنِ ناخن رویِ شیشه، شکل گرفتند.

**گزینه ۱ و ۲: هماهنگیِ مرگبار**
به محضِ اینکه آرورا دستورِ حمله را داد، هاشیراها مثلِ صاعقه به دلِ سیاهه‌یِ دشمن زدند. رنگوکو با فریادِ «تنفسِ شعله، فرم اول: خیزشِ آتشین!» راهی میانِ انبوهِ سایه‌ها باز کرد. تانجیرو و نزوکو در کنار هم، با هماهنگیِ بی‌نظیری می‌جنگیدند.

در همین میان، **اوبانای و میتسوری** تصمیم گرفتند سبکِ خود را با هم ترکیب کنند. اوبانای با چشمانِ مارپیچ و حرکتِ غیرقابل‌ِ پیش‌بینیِ شمشیرش، تمامِ ضرباتِ غافلگیرکننده‌ای که از نقاطِ کور به سمتِ میتسوری می‌آمد را دفع می‌کرد. میتسوری نیز با شمشیرِ شلاق‌مانندش که در میانِ هوا می‌چرخید، دایره‌ای از مرگ در اطرافِ خود ایجاد کرده بود. اوبانای مدام زمزمه می‌کرد: «چپ... بالا... پایین... میتسوری، مراقبِ اون یکی باش!»
آن‌ها مثل دو رقصنده در میدانِ نبرد، هرچند که در دشتِ خیالی بودند، اما پیوندی عمیق‌تر از قبل میانِ حرکاتشان شکل گرفته بود.

**گزینه ۳: غافلگیریِ تاریک**
درست وقتی که میتسوری آماده بود تا ضربه‌ی نهایی را به یکی از شیاطینِ غول‌پیکر وارد کند، شیطان با صدایی که شباهتِ عجیبی به صدایِ سردِ «موزان» داشت، نیشخندی زد و گفت:
«میتسوری... هنوزم دلت برایِ یه زندگیِ آروم و یه شوهرِ مهربون پر می‌زنه؟ فکر کردی با این شمشیر بازی‌ها می‌تونی فرار کنی؟ اون روز تویِ قطار... اون دردی که کشیدی رو یادت نرفته که؟»

صدایِ شیطان در ذهنِ میتسوری پیچید و او را برای لحظه‌ای متوقف کرد. در همین حین، شیطانِ دیگری خطاب به اوبانای گفت: «تو هنوزم از خونِ خودت متنفری، مگه نه؟ اون مارِ دورِ گردنت هم نمی‌تونه بویِ گندِ گناهت رو بپوشونه...»

سانمی که به شدت خشمگین شده بود، با ضربه‌ای محکم سرِ شیطان را از تنش جدا کرد و فریاد زد: «دهنِ نحست رو ببند، آشغال!»

اما آرورا با لبخندی که حالا کمی ترسناک به نظر می‌رسید، از دور تماشا می‌کرد: «اووه... انگار خاطراتِ بدِتون خیلی زنده‌تر از چیزی هستن که فکر می‌کردم. این شیاطین نه تنها بدن، بلکه نقاطِ ضعفِ روحِ شما رو هم بازسازی کردن!»

همه نفس‌زنان دورِ هم جمع شدند. شمشیرها در دستشان می‌لرزید، نه از خستگی، بلکه از شوکِ شنیدنِ آن جملات.

آرورا دوباره جلو آمد و گفت: «خب... به نظر می‌رسه هنوز قدرتِ جسمی‌تون سر جاشه، ولی روح‌تون هنوز به اون دنیایِ گذشته گره خورده. حالا بگید ببینم، با این خاطراتی که مثلِ خوره دارن بهتون حمله می‌کنن، هنوزم می‌خواید به اون "زندگیِ عادی" فکر کنید، یا می‌خواید بیاید بریم سراغِ شکارِ شیاطینِ واقعی؟»
دیدگاه ها (۰)

آرورا دستش را در هوا تکان داد و ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبی‌رن...

لحظه‌ای که اوبانای آن سوال را پرسید، گویی زمان در آرامستان ب...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۴۶ و آخر :بخش اول

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط