میدانم روزهایی می‌آید که نشسته‌ام روی صندلی چوبی و کتاب م

میدانم روزهایی می‌آید که نشسته‌ام روی صندلی چوبی و کتاب میخوانم و تو می‌آیی و با شاخه‌ای از رز آبی چشمهایم را میپوشانی و آرام گوشه‌ی پیشانی‌ام را میبوسی!
میدانم که صدای نفس‌هایت هنوز هم همین شیرینی الان را دارد ..
دستهایت هم همین مردانگی را که ظرافتِ دستهایم کنارشان بیشتر به چشم می‌آید ..
میگویی بروم قهوه‌ بیاورم اما لجبازی‌ام نمیگذارد حرفت را اطاعت کنم و به جایش برایت یک چای قند پهلو می‌آورم! میدانم که آن موقع‌ها هم مهربانی .. و هنوز هم فکر میکنی من همان دخترکِ 17 ساله‌ام و شیطنت‌هایم را به پایِ دخترانگی‌هایم میگذاری و فقط میخندی ..
میدانم که آن موقع‌ها هنوز آغوش‌های وقت و بی وقتت را ترک نکرده‌ای! میگویی بیا در آغوشم بنشین و برایم کتاب بخوان .. در این مورد جز تسلیم کاری از دستم بر نمی‌آید ! لجبازی در این مورد خریت محض است جآنم ..
چه دوستت دارم‌های پخته‌ایست دوستت دارم‌های آن روزهایمان ..
و این را هم میدانم که آن روزها دستهایمان گره‌ی کوری خورده‌اند که دیگر باز شدنی نیست ..
خلاصه بگویم که آن روزها عجب روزهای شیرینی میشود برایمان «اگر تو بمانی و من نگهت دارم ..»
و چه روزهایی را در پیش داریم «اگر تو بمانی و من نگهت دارم و پیر شویم به پایِ هم ..!»
دیدگاه ها (۱)

کامل گوش کن بعد نظرتو بگوخدا می گوید...هر آنکس را که بیشتر ا...

پروانه جان

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

.گمان میکنم ‌تُـــــو...!باید یکی از شاهرگ هایم باشیکه دوست ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط