پارت شش

پارت شش
ادامه دفترچه خاطرات
اونجا بود.
خودش.
با لباس های خاکی و پاره، با دست هایی که از شدت گرفان اسلحه میلرزید.
چشماش دیگه مثل قبل خالی نبود.
او لحظه....... پربودن. از خشم، ترس، و شاید چیزی مثل عشق.

دست بندم رو برید، منو بلند کرد.
من حتی نمیتونستم راه برم.
ولی اون حتی نگذاشت پاهام زمینو حس کنن.
(وای خدا من غش.. )

توی مسیر برگشت، فقط یه جمله زیر لب گفت، طوری که فقط خودم شنیدم:

ـ اگه یه ساعت دیگه رسیده بودم، دبگه هیچوقت نمیبخشیدم خودمو.

اون شب وقتی، توی چادر نشسته بودم، زخم هام پانسمان سده بودن و هوا سرد بود، دوباره همون دفترجه باز کردم
و نوشتم:
تئودر،
فرمانده ای پشت نقابش یه قلب میتپه،
امروز برای من جنگید.....
نه فقط به عنوان یه پزشک، نه یه سرباز،
بلکه به عنوان زنی که دیگه شک نداره،
تو همون نقطه ی امن وسط این جهنمی.... که اسمش جنگه.

تو را ارزو نخواخم کرد هیچوقت!
تو را لخطه ای خواهم پذیرفت
که با دل خود بیایی، نه ارزوی من


ــ ورونیکا
دیدگاه ها (۱)

پارت7:صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچ...

پارت8بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد. ــ این همونیه ...

پارت پنچدفترچه خاطرات ورونیکا _۱۶ژوئندوستت دارم چنان با احت...

پارت چهار: به نظرتون ادامه بدم؟ وقتی به چادری رسید که اسرا د...

یه وقتایی آدم می‌مونهبین یه عالمه حرفی که نگفته… یه عالمه اش...

به نظرم خیلی وقتا کلمات در وصف علاقه و حس واقعیم کافی نیستند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط