پارت
پارت ۴
ویو جونگکوک
میخواستم برم تو که دیدم بهوش امد
جونگکوک: عه بیدار شدی بلخره ( خنده)
جیمین: ات
ات: هومم
جیمین : تو قوانین جنگل رو زیر پا گذاشتی و طبقه قوانین هر کس که اینکارو کنه باید تا آخر عمرش اینجا به عنوان یه خدمتکار کار کنه... فکر کنم اینو نگفتم ( سرد و ترسناک)
ات: چ..چی ا..امکان نداره یعنی دیگه نمیتونمم برم خونه ( بغض)
جیمین: نه (سرد)
ات: ا..اما خانوادم چی ؟ دوستام چی ؟
جیمین: دروغ نگووو ( ترسناک)
ات: چ..چی
جونگکوک: یعنی تو نمیدونی ؟
ات: چیو باید بدونم ؟
جیمین: اصلاً میدونی ما کی هستیم ؟؟؟
ات: نه
جیمین و جونگکوک: یعنی واقعاً نمیدونی 🗿😑
ات: نه
جیمین: ما خون آشامیم ( ترسناک)
ات:( زد زیر خنده 🤣)
جونگکوک: به چی میخندی 🤨😑
ات: خون آشام که وجود نداره 🤣🤣
جیمین: هه مطمئنی ( نیشخند)
جونگکوک: جیمین... لطفاً آروم باش
ویو راوی
جیمین رگای دستش زدن بالا و چشماش قرمز شدن و دندونایه نیشش تیز و بزرگ شدن
جیمین: الان به یه چیزی فکر کن
ات: چ..چرا اینجوری شدیی ( ترس)
جیمین:( یه سیلی به ات میرنه که عمارت میلرزه)
جیمین: گفتم به یه چیزی فکر کننن ( عربده و عصبانی)
ات:(داره فکر میکنه)
جیمین: هومم تو الان داری فکر میکنی که..از اینجا آزاد بشی ( ترسناک)
ات:( هم ترسیده هم پشمامش ریخته 🤣)
جیمین:( رفت)
جونگکوک: ا...ات خوبی؟
ات: م..ممنون
جونگکوک: نباید عصبانیش میکردی
ات: تو چی؟
جونگکوک: ها
ات: توعم مگر خون آشام نیستی
جونگکوک: چرا
ات: پس چرا مثله اون خشن نیستی؟
جونگکوک: خوب چون اون با من فرق داره.. وقتی من کوچیک بودم خانوادم بهم یاد میدادن که همیشه باید در هر لحظه ارومش درونی داشته باشم و یهو تصمیم نگیرم اما برعکس من جیمین توی خانواده ای بزرگ شد که بی دلیل و از عمد عصبانیش میکردن و بهش میگفتن نباید عصبانیتتو خالی کنی و الان وقتی عصبانی میشه خیلی بد میشه
ات: اهااا که اینطور
جونگکوک:( لبخند)
ویو ات
خواستم برم عمارتو برگردم که یهو....
خماری...
ویو جونگکوک
میخواستم برم تو که دیدم بهوش امد
جونگکوک: عه بیدار شدی بلخره ( خنده)
جیمین: ات
ات: هومم
جیمین : تو قوانین جنگل رو زیر پا گذاشتی و طبقه قوانین هر کس که اینکارو کنه باید تا آخر عمرش اینجا به عنوان یه خدمتکار کار کنه... فکر کنم اینو نگفتم ( سرد و ترسناک)
ات: چ..چی ا..امکان نداره یعنی دیگه نمیتونمم برم خونه ( بغض)
جیمین: نه (سرد)
ات: ا..اما خانوادم چی ؟ دوستام چی ؟
جیمین: دروغ نگووو ( ترسناک)
ات: چ..چی
جونگکوک: یعنی تو نمیدونی ؟
ات: چیو باید بدونم ؟
جیمین: اصلاً میدونی ما کی هستیم ؟؟؟
ات: نه
جیمین و جونگکوک: یعنی واقعاً نمیدونی 🗿😑
ات: نه
جیمین: ما خون آشامیم ( ترسناک)
ات:( زد زیر خنده 🤣)
جونگکوک: به چی میخندی 🤨😑
ات: خون آشام که وجود نداره 🤣🤣
جیمین: هه مطمئنی ( نیشخند)
جونگکوک: جیمین... لطفاً آروم باش
ویو راوی
جیمین رگای دستش زدن بالا و چشماش قرمز شدن و دندونایه نیشش تیز و بزرگ شدن
جیمین: الان به یه چیزی فکر کن
ات: چ..چرا اینجوری شدیی ( ترس)
جیمین:( یه سیلی به ات میرنه که عمارت میلرزه)
جیمین: گفتم به یه چیزی فکر کننن ( عربده و عصبانی)
ات:(داره فکر میکنه)
جیمین: هومم تو الان داری فکر میکنی که..از اینجا آزاد بشی ( ترسناک)
ات:( هم ترسیده هم پشمامش ریخته 🤣)
جیمین:( رفت)
جونگکوک: ا...ات خوبی؟
ات: م..ممنون
جونگکوک: نباید عصبانیش میکردی
ات: تو چی؟
جونگکوک: ها
ات: توعم مگر خون آشام نیستی
جونگکوک: چرا
ات: پس چرا مثله اون خشن نیستی؟
جونگکوک: خوب چون اون با من فرق داره.. وقتی من کوچیک بودم خانوادم بهم یاد میدادن که همیشه باید در هر لحظه ارومش درونی داشته باشم و یهو تصمیم نگیرم اما برعکس من جیمین توی خانواده ای بزرگ شد که بی دلیل و از عمد عصبانیش میکردن و بهش میگفتن نباید عصبانیتتو خالی کنی و الان وقتی عصبانی میشه خیلی بد میشه
ات: اهااا که اینطور
جونگکوک:( لبخند)
ویو ات
خواستم برم عمارتو برگردم که یهو....
خماری...
- ۴۰۴
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط