فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۲۴
هوا آمریکا برای این دختر اصلا خوب نبود هوا به شدت آفتابی و نور خوشید به همه آرامش میداد همچنان کنار مادرش قدم برمیداشت با میزبانی خوب پرسنل هتل سمته اتاق های خودشان راهی بود
وارد آسانسور شدن و دکمه به رنگ قرمز را فشار دادن
تهیونگ : پرنسس بابایی تو که نمیترسی نه
سوجین : اینم شد هتل تو یک طبقه دوتا اتاق ندارن من چجوری دخترم رو تنها بزارم
_ مادر چیزی نیست اگه کابوس دیدم فقد یک طبقه فاصله بینه ما هست میام اونجا
تهیونگ دست هایش را قاب صورت دخترش گرفت ...
تهیونگ : ممنون که دخترکی فرشته من پرنسس من چقد بزرگ شدی
_ معلومه چون من دختر کیم تهیونگ هستم
سوجین : اره شوهرم خیلی کاریزماتیک هستش
تهیونگ : خوب معلومه سوجینم
هر سه خنده ای کردن خانواده قشنگی بودن و همچنین خوشبخت ولی این خوشبختی تا کی ادامه داشت همچنان یک دست پدرش را گرفت گرفت دست مادرش را هم گرفت در میان هر دو قدم برداشت سمته اتاق ات بعد از کشیدن کارت در را باز کردن و وارد اتاق شدن به اتاق نگاهی انداخت سری از قشنگی تکان دادن ...
سوجین: خیلی قشنگه
تهیونگ : اره ولی نه به اندازه عمارت کیم
سوجین خنده ای کرد به بازو تهیونگ زد...
سوجین: خیلی پرویی
تهیونگ : اره خوب ...
سمته دخترش چرخید .... تهیونگ : ات عزیزم اتاق جیمین سه اتاق اون ورتر هستش اگه اتفاق افتاد اون نزدیک تره پس به اون بگو
سوجین: شوهر کاریزماتیک من بریم بشینیم
باز هم هر دو خنده ای کردن و سمته تخت رفتن هر دو دست تو دست رو تخت نشستن
تهیونگ : پرنسس بابایی دوسش داری
_ اره خیلی
سوجین : خیلی خسته شدم
تهیونگ : میخواهی بغلت کنم و بخوابیم
سوجین نگاهی ریزی به دخترش انداخت و آروم گفت
سوجین: تهیونگ بس کن خجالت آوره
تهیونگ : پرنسس بابایی میخواهی با ما استراحت کنی
دختره تند تند با لبخند سری تکون داد و سمته پدر و مادرش رفت... تهیونگ رو تخت دراز کشید و دخترش در آغوشش دراز کشید مادرش به کنارش خم شده و دراز کشید همچنان از اینکه دور بود باز هم دست هم را گرفتن و تهیونگ بوسی رو شقیقه های دخترش گذاشت و رو استراحت تمرکز کردن
پارت ۲۲۴
هوا آمریکا برای این دختر اصلا خوب نبود هوا به شدت آفتابی و نور خوشید به همه آرامش میداد همچنان کنار مادرش قدم برمیداشت با میزبانی خوب پرسنل هتل سمته اتاق های خودشان راهی بود
وارد آسانسور شدن و دکمه به رنگ قرمز را فشار دادن
تهیونگ : پرنسس بابایی تو که نمیترسی نه
سوجین : اینم شد هتل تو یک طبقه دوتا اتاق ندارن من چجوری دخترم رو تنها بزارم
_ مادر چیزی نیست اگه کابوس دیدم فقد یک طبقه فاصله بینه ما هست میام اونجا
تهیونگ دست هایش را قاب صورت دخترش گرفت ...
تهیونگ : ممنون که دخترکی فرشته من پرنسس من چقد بزرگ شدی
_ معلومه چون من دختر کیم تهیونگ هستم
سوجین : اره شوهرم خیلی کاریزماتیک هستش
تهیونگ : خوب معلومه سوجینم
هر سه خنده ای کردن خانواده قشنگی بودن و همچنین خوشبخت ولی این خوشبختی تا کی ادامه داشت همچنان یک دست پدرش را گرفت گرفت دست مادرش را هم گرفت در میان هر دو قدم برداشت سمته اتاق ات بعد از کشیدن کارت در را باز کردن و وارد اتاق شدن به اتاق نگاهی انداخت سری از قشنگی تکان دادن ...
سوجین: خیلی قشنگه
تهیونگ : اره ولی نه به اندازه عمارت کیم
سوجین خنده ای کرد به بازو تهیونگ زد...
سوجین: خیلی پرویی
تهیونگ : اره خوب ...
سمته دخترش چرخید .... تهیونگ : ات عزیزم اتاق جیمین سه اتاق اون ورتر هستش اگه اتفاق افتاد اون نزدیک تره پس به اون بگو
سوجین: شوهر کاریزماتیک من بریم بشینیم
باز هم هر دو خنده ای کردن و سمته تخت رفتن هر دو دست تو دست رو تخت نشستن
تهیونگ : پرنسس بابایی دوسش داری
_ اره خیلی
سوجین : خیلی خسته شدم
تهیونگ : میخواهی بغلت کنم و بخوابیم
سوجین نگاهی ریزی به دخترش انداخت و آروم گفت
سوجین: تهیونگ بس کن خجالت آوره
تهیونگ : پرنسس بابایی میخواهی با ما استراحت کنی
دختره تند تند با لبخند سری تکون داد و سمته پدر و مادرش رفت... تهیونگ رو تخت دراز کشید و دخترش در آغوشش دراز کشید مادرش به کنارش خم شده و دراز کشید همچنان از اینکه دور بود باز هم دست هم را گرفتن و تهیونگ بوسی رو شقیقه های دخترش گذاشت و رو استراحت تمرکز کردن
- ۱۷.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط