★دستبند ما؟!...p⁵(end)
★دستبند ما؟!...p⁵(end)
با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم جونگکوک"
در حینی که هردومون نفس نفس میزدیم نگاهم میکرد!
موبایلم زنگ خورد...
وقتی جواب دادم؛ سوبین گفت:"سلام، لورا همین الان دست جونگکوک رو بگیر و بیا اینجا! این آخرین فرصت ماست"
و تلفن قطع کرد!
_"جونگکوک زودباش باید بریم خونهی ما"
نگران شد...
وقتی دستش رو گرفتم مقاومت کرد و با زمزمه گفت:"نمیتونم"
_"چرااا؟؟ سوبین گفت این آخرین فرصته جونگکوک!"
_"مهمونی خانوادگی داریم... به شرطی اومدم پیشت تا زود برم خونه و تو مهمونی حضور داشته باشم..."
اخم کردم و بعد بهش پوزخند زدم!
ناراحت نگاهم کرد اما بعد چند ثانیه به پشت سرم خیره شد.
برگشتم و ماشینی رو دیدم که مرد جنتلمنی داخلش نشسته بود، وقتی پیاده شد گفت:"سلام. پدر جونگکوک هستم"
هُول شدم و گفتم:"س..سلام کیم لورا هستم... دوست دختر جونگکوک... جناب جئون"
لبخندی زد...
صدام رو صاف کردم و گفتم:"میتونم یک خواهی داشته باشم؟ راستش یک مشکلی پیش اومده که به کمک جونگکوک احتیاج دارم... حضورش توی مهمونی خانوادگیتون ضرورت داره؟ "
_"نه برای تو... پسرم عاشقت شده! قدرش رو بدون!"
جونگکوک که از حرف پدرش تعجب کرده بود لبخند زد...
تشکر کردیم و سریع به سمت خونه راه افتادیم...
(یک ساعت بعد)
توی حیاط خونمون با استرس ایستاده بودم...
سوبین پرسید:"دوسش داری؟"
سرم رو تکون دادم و جواب دادم:"عاشقشم"
لبخند زد...
سرش رو انداخت پایین و چیزی رو زمزمه کرد...
_"سوبین چیزی گفتی؟"
همچنان که سرش پایین بود گفت:"بزرگ شدی دختر کوچولو"
با لحنی که داشت واقعا بغض کردم!
رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم...
_"مرسی سوبین... اگه تو نبودی امشب بدترین شب زندگیم میشد! مثل اون شب..."
در باز شد و جونگکوک اومد بیرون...
لبخند رضایت روی لبهاش بود!
مادر و پدرم کنارش ایستاده بودن...
مادرم یک جعبه بهم داد و آروم گفت:"جونگکوک پسر شایسته و خوبیه... اینا دستبند هاتونه! برای گردنبندها عذر میخوام! لورا بهم قول بده که از عشقتون محافظت کنی! و جونگکوک دل دخترمو به هیچ وجه نشکن..."
(*۱۹ سپتامبر ۲۰۲۶*)
_"مامانننننن، باباااااا یانگسو عروسکمو نمیدههههه"
_"بیا بگیر عروسکتوووو مییونگگگگ"
داد زدم:"دوقلو هااااا دعوا نکنیددددد"
جونگکوک خندید و گفت:"باشه لورا اروممممم"
صدای زنگ در به گوش رسید، جونگکوک در رو باز کرد.
دوقلو ها با ذوق گفتن:"دایی سوبینننن و زندایی چایوونننن"
بعد گذشت زمانی سوبین اومد کنارم و گفت:"دختر کوچولو.. کی میخواد دستبندتون رو به دوقلو ها بدید؟ فکر کنم وقتشه"
_"دستبند ما؟!"
درست میگفت...
وقتش بود...
صداشون کردم:"یانگسو پسرم و مییونگ دخترم بیاید اینجا"
جعبه رو باز کردم و دستبندها رو درآوردم...
_"این دستبند ما رو کنار هم نگه داشت... روزی برای خودم و دوست پسرم انتخابشون کردم اما حالا دارم به دختر و پسرم هدیه میدم! مییونگ همیشه کنار برادرت بمون و یانگسو همیشه مواظب خواهرت باش... "
من و جونگکوک سرنوشت هم بودیم...
آرزوی ما این بود که دوقلوها همیشه کنار هم و مراقب همدیگه باشن، و تنها هدیهای که این سرنوشت رو برآورده میکرد دستبند ما بود... چون اگه دستبندی وجود نداشت مادرم متوجه نمیشد و وقتی میفهمید قرار میزارم سوبین نبود که مادرم رو آروم کنه و اتفاقات بدی رخ میداد!
دستبند رو دستشون کردم...
براشون گیتار نواختم تا دست در دست هم به خواب رفتن...
خوشحالم مادر این فرشتهها هستم!
و خوشحالم که اون دستبند در اون روز وجود داشت و سرنوشت مارو به هم گره زد...
این فیک خوب بود؟
_ آگاتا★
با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم جونگکوک"
در حینی که هردومون نفس نفس میزدیم نگاهم میکرد!
موبایلم زنگ خورد...
وقتی جواب دادم؛ سوبین گفت:"سلام، لورا همین الان دست جونگکوک رو بگیر و بیا اینجا! این آخرین فرصت ماست"
و تلفن قطع کرد!
_"جونگکوک زودباش باید بریم خونهی ما"
نگران شد...
وقتی دستش رو گرفتم مقاومت کرد و با زمزمه گفت:"نمیتونم"
_"چرااا؟؟ سوبین گفت این آخرین فرصته جونگکوک!"
_"مهمونی خانوادگی داریم... به شرطی اومدم پیشت تا زود برم خونه و تو مهمونی حضور داشته باشم..."
اخم کردم و بعد بهش پوزخند زدم!
ناراحت نگاهم کرد اما بعد چند ثانیه به پشت سرم خیره شد.
برگشتم و ماشینی رو دیدم که مرد جنتلمنی داخلش نشسته بود، وقتی پیاده شد گفت:"سلام. پدر جونگکوک هستم"
هُول شدم و گفتم:"س..سلام کیم لورا هستم... دوست دختر جونگکوک... جناب جئون"
لبخندی زد...
صدام رو صاف کردم و گفتم:"میتونم یک خواهی داشته باشم؟ راستش یک مشکلی پیش اومده که به کمک جونگکوک احتیاج دارم... حضورش توی مهمونی خانوادگیتون ضرورت داره؟ "
_"نه برای تو... پسرم عاشقت شده! قدرش رو بدون!"
جونگکوک که از حرف پدرش تعجب کرده بود لبخند زد...
تشکر کردیم و سریع به سمت خونه راه افتادیم...
(یک ساعت بعد)
توی حیاط خونمون با استرس ایستاده بودم...
سوبین پرسید:"دوسش داری؟"
سرم رو تکون دادم و جواب دادم:"عاشقشم"
لبخند زد...
سرش رو انداخت پایین و چیزی رو زمزمه کرد...
_"سوبین چیزی گفتی؟"
همچنان که سرش پایین بود گفت:"بزرگ شدی دختر کوچولو"
با لحنی که داشت واقعا بغض کردم!
رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم...
_"مرسی سوبین... اگه تو نبودی امشب بدترین شب زندگیم میشد! مثل اون شب..."
در باز شد و جونگکوک اومد بیرون...
لبخند رضایت روی لبهاش بود!
مادر و پدرم کنارش ایستاده بودن...
مادرم یک جعبه بهم داد و آروم گفت:"جونگکوک پسر شایسته و خوبیه... اینا دستبند هاتونه! برای گردنبندها عذر میخوام! لورا بهم قول بده که از عشقتون محافظت کنی! و جونگکوک دل دخترمو به هیچ وجه نشکن..."
(*۱۹ سپتامبر ۲۰۲۶*)
_"مامانننننن، باباااااا یانگسو عروسکمو نمیدههههه"
_"بیا بگیر عروسکتوووو مییونگگگگ"
داد زدم:"دوقلو هااااا دعوا نکنیددددد"
جونگکوک خندید و گفت:"باشه لورا اروممممم"
صدای زنگ در به گوش رسید، جونگکوک در رو باز کرد.
دوقلو ها با ذوق گفتن:"دایی سوبینننن و زندایی چایوونننن"
بعد گذشت زمانی سوبین اومد کنارم و گفت:"دختر کوچولو.. کی میخواد دستبندتون رو به دوقلو ها بدید؟ فکر کنم وقتشه"
_"دستبند ما؟!"
درست میگفت...
وقتش بود...
صداشون کردم:"یانگسو پسرم و مییونگ دخترم بیاید اینجا"
جعبه رو باز کردم و دستبندها رو درآوردم...
_"این دستبند ما رو کنار هم نگه داشت... روزی برای خودم و دوست پسرم انتخابشون کردم اما حالا دارم به دختر و پسرم هدیه میدم! مییونگ همیشه کنار برادرت بمون و یانگسو همیشه مواظب خواهرت باش... "
من و جونگکوک سرنوشت هم بودیم...
آرزوی ما این بود که دوقلوها همیشه کنار هم و مراقب همدیگه باشن، و تنها هدیهای که این سرنوشت رو برآورده میکرد دستبند ما بود... چون اگه دستبندی وجود نداشت مادرم متوجه نمیشد و وقتی میفهمید قرار میزارم سوبین نبود که مادرم رو آروم کنه و اتفاقات بدی رخ میداد!
دستبند رو دستشون کردم...
براشون گیتار نواختم تا دست در دست هم به خواب رفتن...
خوشحالم مادر این فرشتهها هستم!
و خوشحالم که اون دستبند در اون روز وجود داشت و سرنوشت مارو به هم گره زد...
این فیک خوب بود؟
_ آگاتا★
- ۶.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط