جنون مافیا
جنون مافیا
☆part23S1☆
رسما داشت پرواز میکرد.. اونقدر تند میرفت که دیگه سالم رسیدنمونو نمیتونستم تضمین کنم
این چش بود.. مگه نباید الان توی سفرش باشه
قطعا یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست
خونه*
جونگکوک: گ. مشو بیرون
سوا: میشه بگی چی شده
وارد خونه شدیم... ساعت۱۲شب بود.. سعی کردم از بند و بار لباسا و کیفم ازاد بشم که با صدای عربدش قلبم وایساد
جونگکوک: دختره ه..رزه....دیگه پاتم بیرون نمیزاری...با عقده هات برای من دردسر درست نمیکنی! فهمیدی؟!(داددد)
راجب این عکس نظری داری(عربده)
سوا: ای.. این بزار توصیح بدم
جونگکوک: اصلا برام مهم نیست با کی میگردی...دیگه نمیزارم باعث بشی کسی فکر کنه ضعفی دارم
سوا: اون پسر فقط میخواست اشنا بشه و من بیست ثانیه بعدش رفتم کنار و از مه...
جونگکوک: صداتو ببر(عربده)
دیگه حق نداری حایی بری... نکران نباش اون کسی که به خیال خودش تونسته دست بزاره رو قدرت من و ازم انتقاد کنه هم گیرش میارم
سوا: چرا اینقدر بدرفتاری میکنی ها؟
مگه تقصیر منه؟(گریه)
جونگکوک: برام مهم نیست تقصیر توعه یا نه.. حالا تو این زندگی کوفتی منی و داری با بچه بازیات دردسرای بچگانه ای درست میکنی
من ادم ساده یا دلباخته تو نیستم! بهتره بیشتر مراقب باشی
و بوم صدای در موند و شقیقه های پر از درد من و چشمانی سرخ!
بی جهت گریه میکردم.. کار هرروزم بود
اون چشاش قدرت ک. ثیفشو میدید و قطعا منم داشت له میکرد.. من کی باشم این وسط!
خنده بی جون و تلخی به خودم زدم و خودمو به اتاقم رسوندم
حتما رفته پیش جیمو.. حتما باز رفته که باهاش ر..ابطه داشته باشه... مکه میشه نفهمم
اوصاع دیر اومدنش با سر و روی شلخته
باید خر باشم تا نفهمم!
... لباسای مزاحممو عوض کردم و پنجره رو باز کردم...باد سرد لابه لای لباسام رفت و مور مورم شد..
از بالکن به پایین نگاه کردم...دلم میخواست بپرم و همه چیو تموم کنم.. این عذابو این کابوس لعنتیو... مگه چیزی برای از دست دادن داشتم؟!
چشامو بستم و روی نرده های بالکن نشستم..
فقط یه نخ خیلی نازک بین زندگی و مرگم وجود داشت که دلم میخواست با تمام خشمم پارش کنم
چشام بسته بود که در لحظه اخر صدای اشنایی به گوشم خورد
هیونجین: نکن (نفس نفس)
زده به سرت بچه
سوا: ت.. تو توی اتاق من چیمار داری
هیونجین: اون پایین وقتی نیرفتم سمت کاراژ دیدمت... داری چیمار میکنی روانی شدی؟؟؟
سوا: اره شدم.. کیه که اینجا روانی نشه
هیونجین:دختره دیوونه..
سوا: من بین ماف. یا ها چیکار دارم ها؟(بغض)
هیونجین:بیا اینور الان یخ میزنی
بهم حمله ور شد و هلم داد توی اتاق و در بالکنو قفل مرد و کلیدشو گذاشت توی جیبش
سوا: چه غلطی میکنی نکنه توام میخوای مث اون مریض زندونیم کنی
حداقل میذاشتین اکسیژن بهن برسع(خنده تلخ)
هیونجین: دیگه سمت این بااکن نمیری
با انگشتش هشداری بهم داد و خارج شد
صبح با صدای روی مخ خدمتکار بیدار شدم
سریع سمت در رفتم و قفلش کردم
سوا: سمت اینجا نیا
همونطور که سمت تخت میرفتم جشم به اینه خورد و با چشای بادکنکی و موهای بهم ریختم روبرو شدم
یه سوزن میزدم توی چشام قطعا میپکید
.....
☆part23S1☆
رسما داشت پرواز میکرد.. اونقدر تند میرفت که دیگه سالم رسیدنمونو نمیتونستم تضمین کنم
این چش بود.. مگه نباید الان توی سفرش باشه
قطعا یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست
خونه*
جونگکوک: گ. مشو بیرون
سوا: میشه بگی چی شده
وارد خونه شدیم... ساعت۱۲شب بود.. سعی کردم از بند و بار لباسا و کیفم ازاد بشم که با صدای عربدش قلبم وایساد
جونگکوک: دختره ه..رزه....دیگه پاتم بیرون نمیزاری...با عقده هات برای من دردسر درست نمیکنی! فهمیدی؟!(داددد)
راجب این عکس نظری داری(عربده)
سوا: ای.. این بزار توصیح بدم
جونگکوک: اصلا برام مهم نیست با کی میگردی...دیگه نمیزارم باعث بشی کسی فکر کنه ضعفی دارم
سوا: اون پسر فقط میخواست اشنا بشه و من بیست ثانیه بعدش رفتم کنار و از مه...
جونگکوک: صداتو ببر(عربده)
دیگه حق نداری حایی بری... نکران نباش اون کسی که به خیال خودش تونسته دست بزاره رو قدرت من و ازم انتقاد کنه هم گیرش میارم
سوا: چرا اینقدر بدرفتاری میکنی ها؟
مگه تقصیر منه؟(گریه)
جونگکوک: برام مهم نیست تقصیر توعه یا نه.. حالا تو این زندگی کوفتی منی و داری با بچه بازیات دردسرای بچگانه ای درست میکنی
من ادم ساده یا دلباخته تو نیستم! بهتره بیشتر مراقب باشی
و بوم صدای در موند و شقیقه های پر از درد من و چشمانی سرخ!
بی جهت گریه میکردم.. کار هرروزم بود
اون چشاش قدرت ک. ثیفشو میدید و قطعا منم داشت له میکرد.. من کی باشم این وسط!
خنده بی جون و تلخی به خودم زدم و خودمو به اتاقم رسوندم
حتما رفته پیش جیمو.. حتما باز رفته که باهاش ر..ابطه داشته باشه... مکه میشه نفهمم
اوصاع دیر اومدنش با سر و روی شلخته
باید خر باشم تا نفهمم!
... لباسای مزاحممو عوض کردم و پنجره رو باز کردم...باد سرد لابه لای لباسام رفت و مور مورم شد..
از بالکن به پایین نگاه کردم...دلم میخواست بپرم و همه چیو تموم کنم.. این عذابو این کابوس لعنتیو... مگه چیزی برای از دست دادن داشتم؟!
چشامو بستم و روی نرده های بالکن نشستم..
فقط یه نخ خیلی نازک بین زندگی و مرگم وجود داشت که دلم میخواست با تمام خشمم پارش کنم
چشام بسته بود که در لحظه اخر صدای اشنایی به گوشم خورد
هیونجین: نکن (نفس نفس)
زده به سرت بچه
سوا: ت.. تو توی اتاق من چیمار داری
هیونجین: اون پایین وقتی نیرفتم سمت کاراژ دیدمت... داری چیمار میکنی روانی شدی؟؟؟
سوا: اره شدم.. کیه که اینجا روانی نشه
هیونجین:دختره دیوونه..
سوا: من بین ماف. یا ها چیکار دارم ها؟(بغض)
هیونجین:بیا اینور الان یخ میزنی
بهم حمله ور شد و هلم داد توی اتاق و در بالکنو قفل مرد و کلیدشو گذاشت توی جیبش
سوا: چه غلطی میکنی نکنه توام میخوای مث اون مریض زندونیم کنی
حداقل میذاشتین اکسیژن بهن برسع(خنده تلخ)
هیونجین: دیگه سمت این بااکن نمیری
با انگشتش هشداری بهم داد و خارج شد
صبح با صدای روی مخ خدمتکار بیدار شدم
سریع سمت در رفتم و قفلش کردم
سوا: سمت اینجا نیا
همونطور که سمت تخت میرفتم جشم به اینه خورد و با چشای بادکنکی و موهای بهم ریختم روبرو شدم
یه سوزن میزدم توی چشام قطعا میپکید
.....
- ۱۹۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط