ات با عصبانیت در حال قدم زدن توی خونه بود هان روی مبل
[ات با عصبانیت در حال قدم زدن توی خونه بود . هان روی مبل لم داده و داشت تلویزیون تماشا میکرد. ات یه دفعه تلویزیون رو خاموش میکنه.]
**ات:** (با داد) تو! تو یه مافیایی؟!
**هان:** (بدون اینکه تکون بخوره) سلام عزیزم. روزت چطور بود؟
**ات:** (دادش بلندتر میشه) چطور تونستی این همه مدت ازم پنهون کنی؟ فکر کردی من احمقم؟
**هان:** (یه کم خودشو جمع میکنه) ببین، قضیه داره پیچیده میشه. من نمیخواستم تو رو وارد این ماجرا کنم.
**ات:** (با تمسخر) آره، حتماً! میخواستی منو تو تاریکی نگه داری تا هر کاری دلت خواست بکنی، نه؟
**هان:** ات، اینطوری نیست. من فقط میخواستم ازت محافظت کنم. این زندگی خیلی خطرناکه.
**ات:** (میخنده) محافظت؟ تو با این کارات دقیقا منو در معرض خطر قرار دادی! اگه کسی بفهمه من با تو رابطه دارم، دیگه تمومه!
**هان:** (از جاش بلند میشه و به سمت ات میاد) کسی قرار نیست بفهمه. من نمیذارم آسیبی بهت برسه.
**ات:** (عقب میکشه) دیگه بهم دست نزن! من نمیتونم باور کنم با کی داشتم زندگی میکردم. تو یه دروغگوی کثیفی!
**هان:** (صداش آرومتر میشه) ات، خواهش میکنم آروم باش. بیا حرف بزنیم. من همه چیزو برات توضیح میدم.
**ات:** (با بغض) توضیح؟ چه توضیحی میتونی بدی؟ اینکه چطور یه زندگی کامل رو برام خراب کردی؟
**هان:** (دستشو دراز میکنه تا ات رو لمس کنه) من میتونم درستش کنم. فقط بهم فرصت بده.
**ات:** (دست هان رو پس میزنه) دیگه هیچ فرصتی وجود نداره. من نمیتونم با یه مافیا باشم. دیگه نمیخوام ببینمت.
[ات به سمت در میره. هان با ناامیدی بهش نگاه میکنه.]
**هان:** ات، کجا داری میری؟
**ات:** (بدون اینکه برگرده) یه جایی که تو نباشی. یه جایی که دیگه دروغ نشنوم.
[ات در رو محکم میبنده و میره. هان تنها توی خونه میمونه، با یه حسرت سنگین توی دلش.]
نوشته بعدی با ۱۸ لایک شما🎀
**ات:** (با داد) تو! تو یه مافیایی؟!
**هان:** (بدون اینکه تکون بخوره) سلام عزیزم. روزت چطور بود؟
**ات:** (دادش بلندتر میشه) چطور تونستی این همه مدت ازم پنهون کنی؟ فکر کردی من احمقم؟
**هان:** (یه کم خودشو جمع میکنه) ببین، قضیه داره پیچیده میشه. من نمیخواستم تو رو وارد این ماجرا کنم.
**ات:** (با تمسخر) آره، حتماً! میخواستی منو تو تاریکی نگه داری تا هر کاری دلت خواست بکنی، نه؟
**هان:** ات، اینطوری نیست. من فقط میخواستم ازت محافظت کنم. این زندگی خیلی خطرناکه.
**ات:** (میخنده) محافظت؟ تو با این کارات دقیقا منو در معرض خطر قرار دادی! اگه کسی بفهمه من با تو رابطه دارم، دیگه تمومه!
**هان:** (از جاش بلند میشه و به سمت ات میاد) کسی قرار نیست بفهمه. من نمیذارم آسیبی بهت برسه.
**ات:** (عقب میکشه) دیگه بهم دست نزن! من نمیتونم باور کنم با کی داشتم زندگی میکردم. تو یه دروغگوی کثیفی!
**هان:** (صداش آرومتر میشه) ات، خواهش میکنم آروم باش. بیا حرف بزنیم. من همه چیزو برات توضیح میدم.
**ات:** (با بغض) توضیح؟ چه توضیحی میتونی بدی؟ اینکه چطور یه زندگی کامل رو برام خراب کردی؟
**هان:** (دستشو دراز میکنه تا ات رو لمس کنه) من میتونم درستش کنم. فقط بهم فرصت بده.
**ات:** (دست هان رو پس میزنه) دیگه هیچ فرصتی وجود نداره. من نمیتونم با یه مافیا باشم. دیگه نمیخوام ببینمت.
[ات به سمت در میره. هان با ناامیدی بهش نگاه میکنه.]
**هان:** ات، کجا داری میری؟
**ات:** (بدون اینکه برگرده) یه جایی که تو نباشی. یه جایی که دیگه دروغ نشنوم.
[ات در رو محکم میبنده و میره. هان تنها توی خونه میمونه، با یه حسرت سنگین توی دلش.]
نوشته بعدی با ۱۸ لایک شما🎀
- ۱۱.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط