پارت

پارت ۱۱


M:"هومم...اولین باره که میبینم ساسکه راجبش بهم خبر نداده. اگه خودم نمیفهمیدم الماس به این ارزشمندی رو از دست میدادیم."
مادارا روی صندلی اش پشت سیستم نشسته بود، روی تمام مانیتور ها میشد عکس های اسایشگاه را دید. ولی چشم مادارا هیچی را جز ناروتو نمیدید:"واقعا بدردمون میخوره، میتونیم کلی تحقیقاتمونو ببریم جلو. اون نهمیه، درست میگم؟"
مرد مو نارنجی ای که کنارش ایستاده بود، سر تکان داد:"درسته‌. عجیبه که ساسکه اینبار گزارش نداد. هشت تا شماره ی قبلی رو بهمون خبر داده بود."
پوزخند لب های مادارا را کشید، از سر لذت:"هه، مطمئنم یچیزی توش دیده که نگفته. باید بریم اونجا از نزدیک ببینیمش، کلاسور ازمایشگاهو بیار یاهیکو."
مرد مو نارنجی سر تکان داد:"هر چی شما بگید."

Sa:"چطوری؟ سردرد که نداری."
ناروتو دوباره خودش را گوشه ی سلول روی تختش جمع کرده بود:"خوبم."
ساسکه زنجیر دست های او را باز کرد:"بیا بریم یه آب بزن به صورتت. زانوی غم بغل گرفتن چیزیو عوض نمیکنه."
ساسکه گفت و با ناروتو از سلول امدند بیرون تا بروند سمت دستشویی‌.
Sa:"دیشب چی شد؟ کوراما چیزی گفت؟"
ناروتو شانه بالا انداخت، زیر چشم هایش حسابی گود افتاده بودند:"دیدمش."
ساسکه کمی فکر کرد. توهم دیداری ناروتو بدتر از شنیداری اش بود. مشخص بود از کوراما میترسد، مخصوصا شب ها که اسایشگاه خالی و تاریک است. بعد از چند لحظه گفت:"یه چند شب میمونم اینجا، که حواسم باشه بهت. اونجوری نگاه نکن، دارم کارمو انجام میدم." (ارواح جدت‌)
ناروتو کمی احساس ارامش کرد وقتی این را شنید، حداقل میدانست با تاریکی وجودش تنها نیست. ارام در دستشویی را باز کرد:"الان میام."
Sa:"کجا میری اونجا دستشویی زنونه س."
ناروتو سریع امد بیرون:"چی؟ مگه مردونه نیس؟"
Sa:"نه دیگه بالاش نوشته زنونه."
ناروتو به پلاک بالای در نگاه کرد، بعد لپ هایش گل انداخت:"عه...من نمیتونم بخونم راستش."
چشم های ساسکه گرد شد:"چی؟ تو این سن نمیتونی بخونی؟ انتظار نداشتم."
ناروتو اخم کرد:"چته، خو از هفت سالگی واسه خاطر کوراما نرفتم مدرسه دیگه. میزنم تو دهنتا، یجوری رفتار نکن انگار خیلی خنگم."
ساسکه جا خورد، بعد پوزخند کوچکی زد:"حالا چرا انقد عصبانی میشی؟"
ناروتو با حرص نفسش را داد بیرون:"هی همه میگن 'اووو مای گاددد نرفتی مدرسه؟!' ارههه نرفتم به تو چه پفیوز."
ساسکه وانمود کرد که خیلی تاسف میخورد، سرش را تکان داد و نچ نچ کرد:"ای بابا، بد شد. میخواستم ببینم علاقه داری یا نه که یادت بدم."
گوش های ناروتو تیز شد:"چی؟ چی رو یادم بدی؟"
ساسکه خودکارش را از جیب جلوی سینه اش دراورد و جلوی صورت ناروتو تاب داد:"خوندن نوشتن."

N:"ب...بابا آب...داد. اره، درست گفتم؟"
Sa:"درسته فقط انقد خشک نخون. بابا اب داد، اینجوری."
ناروتو خم شد روی کتاب:"چقد سخته.‌ بابا...بابا چی داد خو بیا مثل ادم بده دیگه چرا میپیچونی؟"
ناروتو با بی اعصابی ترین روش ممکن کلمه بادام را خط خطی کرد:"اصن بابا خیلی بیجا کرد چیزی داد."
ساسکه یک دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و با پوزخند ناروتو را نگاه میکرد که داشت اندازه سه تا کارگر تلاش میکرد دوتا کلمه را بخواند:"چرا فشار میخوری انقد؟ ریلکس باش. نفس بکش..."
ناروتو به ساسکه نگاه کرد، بعد فشاری تر شد وقتی پوزخند او را دید:"این چه نگاهیه؟"
پوزخند ساسکه ناخوداگاه بیشتر کش امد:"چه نگاهی؟ دارم چک میکنم درست بخونی."
N:"ولی بیشتر بنظر میاد داری خودمو چک میکنی تا دفترو."
ساسکه مسخره کرد:"از خداتم باشه. هم دارم درس یادت میدم هم چکاپت میکنم دیگه چی بهتر از این؟"
N:"خیلی دلم میخواد یه تیکه جانانه بهت بندازم ولی اونوقت باید برگردم تو سلول."
ساسکه با کمی شیطنت که زیاد به کسی نشان نمیداد، موهای ناروتو را بهم ریخت:"باریکلا پسر مودبی باش."
ناروتو قیافه گرفت طوری که انگار چندشش شده:"همینجوریشم از خدات باشه جد و ابادتو نکشیدم زیر فحشا."
ساسکه به فکر افتاد. ناروتو، پسری که مادرش ادعا میکرد خیلی شاد و با نشاط بوده. کم کم داشت تغییر میکرد‌. شاید تغییر جزئی ای بود ولی ساسکه میتوانست بگوید ناروتو از یک پسر استرسی و افسرده، کمی بیرون امده و بیشتر حوصله دارد. با اینکه این احساس جدید عصبانیت بود، ولی برای ساسکه شبیه پیشرفت بنظر رسید. با خودش فکر کرد:'درمانت میکنم تا...ببینم چجوری میخندی.'
و به خودش گفت:'فقط وظیفه س. تا وقتی که بخنده و حالش خوب بشه. بعدش از هم جدا میشیم. مریضا فقط یک بخش از زندگی دکتر هان.'
دیدگاه ها (۲۹)

پارت ۱۰وقتی چراغ های اسایشگاه خاموش شدند و بالاخره وقت خواب ...

پارت ۹خاطرات ناروتو: بخش اولناروتو حالش خوب بود، کنار پدر و ...

پارت ۶قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو...

پارت ۸وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط