روزی
روزی...
یه دختر و پسر که همدیگر با تمام وجود دوست داشتند
بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یک ماشین شدند و کنار هم نشستند.
دختر می خواست چیزی به پسر بگه اما خجالت می کشید
پسر هم کاغذی را آماده کرده بود
و چیزی را که نمی توانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود
پسر وقتی فهمید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد،
دختر هم از این فرصت استفاده کرد
و حرفش را به پسر گفت با خودش فکر می کرد
که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده شود و دیگر همدیگر نبینند
دختر قبل از خواندن نامه به او گفت :
دیگر از او خسته شده است و دیگر مثل گذشته عشقی در وجودش نیست
و الان پسری پیدا شده که از اون بهتر...
پسر بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده بود..
با ناراحتی از ماشین پیاده شد
در همون لحظه ماشینی به پسر زد و پسر فوت کرد
دختر که باتمام وجودش در حال گریه بود،یاد کاغذ افتاد
وقتی کاغذ را باز کرد
پسر نوشته بود :
«اگه یه روز ترکم کنی ، می میرم »
یه دختر و پسر که همدیگر با تمام وجود دوست داشتند
بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یک ماشین شدند و کنار هم نشستند.
دختر می خواست چیزی به پسر بگه اما خجالت می کشید
پسر هم کاغذی را آماده کرده بود
و چیزی را که نمی توانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود
پسر وقتی فهمید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد،
دختر هم از این فرصت استفاده کرد
و حرفش را به پسر گفت با خودش فکر می کرد
که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده شود و دیگر همدیگر نبینند
دختر قبل از خواندن نامه به او گفت :
دیگر از او خسته شده است و دیگر مثل گذشته عشقی در وجودش نیست
و الان پسری پیدا شده که از اون بهتر...
پسر بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده بود..
با ناراحتی از ماشین پیاده شد
در همون لحظه ماشینی به پسر زد و پسر فوت کرد
دختر که باتمام وجودش در حال گریه بود،یاد کاغذ افتاد
وقتی کاغذ را باز کرد
پسر نوشته بود :
«اگه یه روز ترکم کنی ، می میرم »
- ۳.۴k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط