پارت ازدواج تحمیلی

پارت ۱۵ ازدواج تحمیلی

چند دقیقه گذشت.

سکوت اتاق را پر کرده بود. سیگما و فئودور کنار دیوار ایستاده بودند و با نگاه‌های سردشان اتاق را زیر نظر داشتند. نیکولای ولی بی‌قرار بود، انگار نمی‌توانست یک جا بماند.

ا.ت هنوز دست و پایش بسته بود. طناب مچ‌هایش را می‌سوزاند، اما مهم نبود. چشم‌هایش مدام بین بچه‌ها و آن سه مرد می‌پرید.

یوکی اولین نفری بود که بیدار شد.

چشم‌های آبی درشتش را باز کرد. برای یک لحظه به سقف نمناک خیره شد، بعد به ا.ت نگاه کرد، بعد به آن سه غریبه...

ا.ت دلش هری ریخت. فکر کرد یوکی جیغ می‌زند. فکر کرد گریه می‌کند.

اما یوکی فقط خمیازه کشید.

بلند شد، گرد و خاک لباسش را تکاند، موهای قهوه‌ای روشن نامرتبش را با دست کوچکش مرتب کرد... و بعد به سمت نیکولای دوید.

نیکولای یک لحظه جا خورد. آن چشم دو رنگش گرد شد.

یوکی پایین پاهایش ایستاد، سرش را بالا گرفت و با جدیت تمام پرسید:
«تو چرا مثل دلقکی؟»

---

سکوت مرگباری اتاق را فرا گرفت.

فئودور ابرویش را بالا انداخت. سیگما پلک نزد. ا.ت نفسش را حبس کرد.

نیکولای... منفجر شد از خنده.

«آهاهاهاها!» دستش را روی شکمش گذاشت. چشم سبز و آبی‌اش برق زدند. «چه بچه‌ای! چه بچه‌ای! خودمونی!»

خم شد، طوری که صورتش به صورت یوکی رسید.
«چون دلقک بودن قشنگه! تو دوست نداری؟»

یوکی کمی فکر کرد، بعد گفت: «...آره. قشنگه. ولی عروسک خرگوش من قشنگ‌تره.»

و همان طور رفت عروسک خرگوش صورتی دیگرش را از روی پتو برداشت و محکم بغل کرد.

---

یوری بیدار شد.

اوضاع را سریع بررسی کرد. موهای نارنجی‌اش توی صورتش ریخته بود. چشم‌های قهوه‌ای دازای را داشت، آن نگاه همیشه کنجکاو و در عین حال مکار.

یوری ایستاد. به سیگما و فئودور نگاه کرد. بعد به ا.ت نگاه کرد:

«ا.ت، چرا دستات بسته‌ست؟»

قبل از اینکه ا.ت جواب بدهد، یوری خودش جواب داد:
«آها. بازی دارین می‌کنین؟»

ا.ت یک لحظه مبهوت ماند. بعد گذاشت بر اساس همان منطق جلو برود: «...آره. یه جورایی. بازی.»

یوری راضی شد. برگشت به سمت یوکی و نیکولای.

کای هنوز کنار ا.ت نشسته بود، اما چشم‌های سبزش همه چیز را زیر نظر داشت. حرف نمی‌زد. ارزیابی می‌کرد.

---

بازی شروع شد.

نیکولای وسط اتاق نشسته بود. یوکی داشت با گوش‌بند سفیدش بازی می‌کرد — بدون اجازه! — و یوری رفته بود سراغ کتش، دکمه‌هایش را یکی یکی ورق می‌زد و می‌گفت: «این دکمه شبیه چشم خودته.»

نیکولای ذوق زده بود. انگار همین بچه‌ها را خواسته بود توی کل دنیا.

«ببینم، ببینم، اسمت چیه؟»
«یوری.»
«یووری‌ای؟ قشنگه! اون مو قرمزه چرا خفه شدی؟»
«نارنجیه. نارنجی. قرمز نیست.»
«آها! نارنجی! من عاشق نارنجی‌ام!»

یوکی ناگهان چشم‌بند را جلوی چشم خودش گرفت و تلو تلو خورد: «نمی‌بینم! کجایین؟»

نیکولای از خنده روده‌بر شده بود.

---

فئودور و سیگما فقط تماشا می‌کردند.

سیگما با صدای آرامی که فقط فئودور می‌شنید گفت: «...این بچه‌ها عادی نیستند.»

فئودور مشکی موهایش را شانه زد با انگشتانش. «شبیه مادرشان شده اند.»

نگاهش را انداخت به ا.ت. زنی که دست و پایش بسته بود، اما توی چشم‌هایش نه ذره‌ای ترس بود — فقط یک چیز: محاسبه. مثل کسی که دارد زمان را می‌شمارد.

فئودور زیر لب گفت: «جالب.»

---

ا.ت روی صندلی نشسته بود. نمی‌توانست حرکت کند. اما لبخند کوچکی روی لبش بود.

بچه‌هایش نمی‌ترسیدند.
نمی‌دانستند خطر یعنی چه. یا می‌دانستند و اهمیت نمی‌دادند.

یوکی داشت نیکولای را وادار کرده بود که مثل اسب چهار دست و پا برود و او سوارش شود. یوری رفته بود سراغ فئودور و داشت از روی کفش‌های مشکی اش الگو می‌کشید. کای هنوز کنار ا.ت بود، اما انگار منتظر یک سیگنال بود.

ا.ت نفس عمیقی کشید.

تا وقتی بچه‌ها حالشان خوب است، من هم خوبم.
اما به محض اینکه کسی بخواهد به آن‌ها آسیب بزند...

مشت‌های بسته‌اش را پشت صندلی فشار داد. طناب داشت پاره می‌شد. آهسته. کم کم. بی‌آنکه کسی بفهمد.

---

نیکولای با یوکی روی دوشش دور اتاق می‌چرخید و داد می‌زد: «آهای گمشده‌ها! اینجا یه ملکه جدید اومده!»

یوکی با غرور گفت: «من ملکه‌ام! به من تعظیم کنین!»

یوری از پایین فئودور بلند شد و تعظیم کرد: «سلام ملکه یوکی.»

کای بدون حرکت گفت: «...سلام.»

فئودور و سیگما با هم نگاه کردند.

فئودور با لبخند سردش گفت: «شاید باید برنامه را عوض کنیم.»

سیگما: «نه. برنامه همان است که بود. فقط... باید اعتراف کنم، این بچه‌ها... غیرمنتظره بودند.»

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

بچه ها این همون لباسی است که ا.ت پوشیده بود و اینکه من ممکنه...

با وحشت، ا.ت خودش را به سباستین چسباند. صورتش به سینهٔ او خو...

ا~ت و شوتو پارت اخرشوتو ا~ت را هل داد و دورش را اتیش زد اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط