من باز میکنم
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑
من باز میکنم.
رفتم دم در که دیدم آدمای هان اومدن...
فلشبک به دیشب (ویو یونگی):
بازم قمار باختم... ایندفعه دیگه واقعاً هیچی برام نمونده بود. خونه، ماشین، زمین... هرچی داشتم و نداشتمو تو قمار سوزونده بودم. این چند وقت هم هرچی باخته بودم جاش چک داده بودم به هان.
مجبور شدم امشبم یه چک دیگه بذارم کف دستش.
آخر شب رفتیم تو اتاقش (بار مال هان بود).
هان: خب... اینم از این. یه چک دیگه. مرد حسابی تو تا الان ۱۳ تا چک دادی دست من! تقریباً ۵۰ میلیون وون باید بهم بدی. چجوری میخوای پاسشون کنی؟ خونه و ماشین که نداری، اجارهای هم هستی، کار درست و حسابی هم که نداری...
یونگی: پاس میکنم... داداش کار میکنم، میدم.
هان (خندید و صندلیشو عقب کشید): چجوری؟ خودتم میدونی نمیتونی. ولی برات یه پیشنهاد دارم.
یونگی: چه پیشنهادی؟
هان: خواهرت.
(ویو یونگی):
وقتی گفت "خواهرت"، خون تو رگام یخ زد. درست ناتنیه، ولی... به هر حال خواهرمه.
یونگی: اما... داداش... اون... خواهرمه. نمیتونم.
هان: خواهرت خیلی خوشگله. اگه با من ازدواج کنه، هیچی براش کم نمیذارم. تازه بدهیهای تو هم با من صاف میشه. یه خونه و ماشین هم میدم بهت، میارمت پیش خودم،کارم برات جور میکنم.
یونگی: اما اون... اون یکی دیگه رو دوست داره.
هان: (با خونسردی) امشب بیارش پیشم... خودم رامش میکنم. نترس. اون پسره هم با من.
یونگی: ... قبوله.
داشتم از اتاق میزدم بیرون. رسیدم دم در، دستم روی دستگیره خشکم زده بود. یه لحظه برگشتم سمتش.
هان (با خندهی کثیف): نگران نباش... برو. امشب میام دنبالش.
یونگی: ...هوم.
پایان فلشبک.
ادامه دارد...
دوستان نظرتون چیه؟
از فیکم راضی هستید؟
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑
من باز میکنم.
رفتم دم در که دیدم آدمای هان اومدن...
فلشبک به دیشب (ویو یونگی):
بازم قمار باختم... ایندفعه دیگه واقعاً هیچی برام نمونده بود. خونه، ماشین، زمین... هرچی داشتم و نداشتمو تو قمار سوزونده بودم. این چند وقت هم هرچی باخته بودم جاش چک داده بودم به هان.
مجبور شدم امشبم یه چک دیگه بذارم کف دستش.
آخر شب رفتیم تو اتاقش (بار مال هان بود).
هان: خب... اینم از این. یه چک دیگه. مرد حسابی تو تا الان ۱۳ تا چک دادی دست من! تقریباً ۵۰ میلیون وون باید بهم بدی. چجوری میخوای پاسشون کنی؟ خونه و ماشین که نداری، اجارهای هم هستی، کار درست و حسابی هم که نداری...
یونگی: پاس میکنم... داداش کار میکنم، میدم.
هان (خندید و صندلیشو عقب کشید): چجوری؟ خودتم میدونی نمیتونی. ولی برات یه پیشنهاد دارم.
یونگی: چه پیشنهادی؟
هان: خواهرت.
(ویو یونگی):
وقتی گفت "خواهرت"، خون تو رگام یخ زد. درست ناتنیه، ولی... به هر حال خواهرمه.
یونگی: اما... داداش... اون... خواهرمه. نمیتونم.
هان: خواهرت خیلی خوشگله. اگه با من ازدواج کنه، هیچی براش کم نمیذارم. تازه بدهیهای تو هم با من صاف میشه. یه خونه و ماشین هم میدم بهت، میارمت پیش خودم،کارم برات جور میکنم.
یونگی: اما اون... اون یکی دیگه رو دوست داره.
هان: (با خونسردی) امشب بیارش پیشم... خودم رامش میکنم. نترس. اون پسره هم با من.
یونگی: ... قبوله.
داشتم از اتاق میزدم بیرون. رسیدم دم در، دستم روی دستگیره خشکم زده بود. یه لحظه برگشتم سمتش.
هان (با خندهی کثیف): نگران نباش... برو. امشب میام دنبالش.
یونگی: ...هوم.
پایان فلشبک.
ادامه دارد...
دوستان نظرتون چیه؟
از فیکم راضی هستید؟
- ۶.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط