فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵³
جونگکوک دستشو جلوتر برد تا کنترل کنه. کف دستش روی لبهی چوبی نزدیک انگشتهای داهی قرار گرفت.
پوستش گرم بود.
وقتی پیچ رو رد کردن، مجبور شدن توقف کنن. جعبه گیر کرده بود بین دیوار و گوشهی ستون.
جونگکوک: "یه کم بلندش کنیم."
برای این کار باید نزدیکتر میشدن.
خیلی نزدیکتر.
جونگکوک جلو اومد. فاصلهشون تقریباً از بین رفت.
دستش از کنار بازوی داهی رد شد تا زیر جعبه رو بگیره.
سینهش درست پشت شونهی داهی قرار گرفت.
نفس کشید.
و بوی موهای خیسنشدهی عطر ملایمش مستقیم خورد بهش.
"حاضری؟"
صداش این بار پایینتر بود. بمتر.
"آره."
"سه…"
همزمان بلند کردن.
فشار باعث شد بدنهاشون به هم بخوره.
نه کامل.
اما اونقدر که جونگکوک گرمای کمر داهی رو از پشت لباس حس کنه.
نفسش یک ضرب اشتباه رفت.
جعبه رو جلو بردن و گذاشتن پایین.
اما هیچکدوم فوراً عقب نکشیدن.
چند ثانیه همونطور موندن.
دستها هنوز زیر لبهی چوبی، شونهها تقریباً چسبیده.
جونگکوک متوجه شد که نفس خودش سنگینتر از حد معمول و ضربان قلبش بالاتر از همیشه بود.
بیاختیار یه قدم عقب رفت.
اما دیوار پشتش بود.
فضا تنگتر از قبل.
داهی هم متوجه شد. سرشو کمی چرخوند تا چیزی بگه
و صورتش خیلی نزدیک صورت جونگکوک قرار گرفت.
چشم تو چشم.
نه قرار بود حرفی زده بشه نه حرکتی...
فقط فاصلهای که به اندازهی یه نفس بود.
جونگکوک پلک نزد چون نمیخواست بخاطر پلک زدن حتی یک صدم ثانیه این لحظه رو از دست بده.
میتونست لرزش خیلی خفیف نفس داهی رو روی گونهش حس کنه.
دستش هنوز روی جعبه بود، اما انگشتهاش کمی سفت شده بودن.
چند ثانیه طول کشید.
طولانیتر از حد عادی.
داهی اولین کسی بود که تکون خورد.
دستشو کشید عقب.
"بریم."
یه کلمه. خشک.
جعبه رو دوباره هل دادن سمت سالن کنفرانس. این بار مسیر صافتر بود، اما تنش صاف نشده بود.
رسیدن دم در اتاق کنفرانس و راهرو دیگه باریک نبود و برای همین هردو کمی خودشون رو شل کردن که همون لحظه جعبه کمی کج شد و هر دو ناخودآگاه جلو اومدن تا نگهش دارن.
سینه به سینه..
جونگکوک این بار واضح حس کرد که نفسش کنترل نمیشه.
سینهش بالا و پایین میرفت، تند و عمیق.
نگاهش روی صورت داهی موند کم کم از چشمها به لبها...
دوستان داهی بازم فرار میکنه؟
شرایط پارت بعد
۹۰لایک
۴۰کامنت یه نفر قبول نیست(بخدا نقطه و ایموجی بزارین لف میدم)
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵³
جونگکوک دستشو جلوتر برد تا کنترل کنه. کف دستش روی لبهی چوبی نزدیک انگشتهای داهی قرار گرفت.
پوستش گرم بود.
وقتی پیچ رو رد کردن، مجبور شدن توقف کنن. جعبه گیر کرده بود بین دیوار و گوشهی ستون.
جونگکوک: "یه کم بلندش کنیم."
برای این کار باید نزدیکتر میشدن.
خیلی نزدیکتر.
جونگکوک جلو اومد. فاصلهشون تقریباً از بین رفت.
دستش از کنار بازوی داهی رد شد تا زیر جعبه رو بگیره.
سینهش درست پشت شونهی داهی قرار گرفت.
نفس کشید.
و بوی موهای خیسنشدهی عطر ملایمش مستقیم خورد بهش.
"حاضری؟"
صداش این بار پایینتر بود. بمتر.
"آره."
"سه…"
همزمان بلند کردن.
فشار باعث شد بدنهاشون به هم بخوره.
نه کامل.
اما اونقدر که جونگکوک گرمای کمر داهی رو از پشت لباس حس کنه.
نفسش یک ضرب اشتباه رفت.
جعبه رو جلو بردن و گذاشتن پایین.
اما هیچکدوم فوراً عقب نکشیدن.
چند ثانیه همونطور موندن.
دستها هنوز زیر لبهی چوبی، شونهها تقریباً چسبیده.
جونگکوک متوجه شد که نفس خودش سنگینتر از حد معمول و ضربان قلبش بالاتر از همیشه بود.
بیاختیار یه قدم عقب رفت.
اما دیوار پشتش بود.
فضا تنگتر از قبل.
داهی هم متوجه شد. سرشو کمی چرخوند تا چیزی بگه
و صورتش خیلی نزدیک صورت جونگکوک قرار گرفت.
چشم تو چشم.
نه قرار بود حرفی زده بشه نه حرکتی...
فقط فاصلهای که به اندازهی یه نفس بود.
جونگکوک پلک نزد چون نمیخواست بخاطر پلک زدن حتی یک صدم ثانیه این لحظه رو از دست بده.
میتونست لرزش خیلی خفیف نفس داهی رو روی گونهش حس کنه.
دستش هنوز روی جعبه بود، اما انگشتهاش کمی سفت شده بودن.
چند ثانیه طول کشید.
طولانیتر از حد عادی.
داهی اولین کسی بود که تکون خورد.
دستشو کشید عقب.
"بریم."
یه کلمه. خشک.
جعبه رو دوباره هل دادن سمت سالن کنفرانس. این بار مسیر صافتر بود، اما تنش صاف نشده بود.
رسیدن دم در اتاق کنفرانس و راهرو دیگه باریک نبود و برای همین هردو کمی خودشون رو شل کردن که همون لحظه جعبه کمی کج شد و هر دو ناخودآگاه جلو اومدن تا نگهش دارن.
سینه به سینه..
جونگکوک این بار واضح حس کرد که نفسش کنترل نمیشه.
سینهش بالا و پایین میرفت، تند و عمیق.
نگاهش روی صورت داهی موند کم کم از چشمها به لبها...
دوستان داهی بازم فرار میکنه؟
شرایط پارت بعد
۹۰لایک
۴۰کامنت یه نفر قبول نیست(بخدا نقطه و ایموجی بزارین لف میدم)
- ۹.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط