(پارت ۲)
(پارت ۲)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
هیکاری:اره خیلی😄یه سوالی دارم؟
میدوریا:چه سوالی؟ هیکاری:چرا باکوگو نمیاد اینجا؟
میدوریا:نمیدونم... میخوای بری و دعوتش کنی؟
هیکاری:باشه من میرم باهاش حرف بزنم 😉
*رفت سمت باکوگو*
هیکاری:سلام باکو... ☺
باکوگو:( با کمی خشم)سلام.... چیه؟ چیزی شده؟
هیکاری:نه فقط اومدم اینکار رو بکنم
*دست باکوگو رو میگیره و از جاش بلند میکنه*
*باکوگو کمی سرخ میشه*:داری چیکار میکنی؟
هیکاری:بدون تو که نمیشه جشن گرفت باید بیای یکم سر و صدا کنی😅
*باکوگو اومد کنار هیکاری و همراهش رفت*
اوراراکا:عه باکوگو توهم اومدی؟
باکوگو:آره چطور مگه؟ نفله عوضی!
اوراراکا:هیچی فقط جات خالی بود که پر شد
همه باهم:ارهههههههه😆😆
*باکوگو خوشحال شد ولی خوشحالیش رو نشون نداد*
باکوگو:نفله ها.... برین گمشین وگرنه منفجر تون میکنم😠
دنکی:نمیتونی😝😝چون مارو دوست داری
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
هیکاری:اره خیلی😄یه سوالی دارم؟
میدوریا:چه سوالی؟ هیکاری:چرا باکوگو نمیاد اینجا؟
میدوریا:نمیدونم... میخوای بری و دعوتش کنی؟
هیکاری:باشه من میرم باهاش حرف بزنم 😉
*رفت سمت باکوگو*
هیکاری:سلام باکو... ☺
باکوگو:( با کمی خشم)سلام.... چیه؟ چیزی شده؟
هیکاری:نه فقط اومدم اینکار رو بکنم
*دست باکوگو رو میگیره و از جاش بلند میکنه*
*باکوگو کمی سرخ میشه*:داری چیکار میکنی؟
هیکاری:بدون تو که نمیشه جشن گرفت باید بیای یکم سر و صدا کنی😅
*باکوگو اومد کنار هیکاری و همراهش رفت*
اوراراکا:عه باکوگو توهم اومدی؟
باکوگو:آره چطور مگه؟ نفله عوضی!
اوراراکا:هیچی فقط جات خالی بود که پر شد
همه باهم:ارهههههههه😆😆
*باکوگو خوشحال شد ولی خوشحالیش رو نشون نداد*
باکوگو:نفله ها.... برین گمشین وگرنه منفجر تون میکنم😠
دنکی:نمیتونی😝😝چون مارو دوست داری
- ۴.۸k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط