[عمارت عشق]

[عمارت عشق]
پارت ویژه! / part: 5
راه افتادیم به پاساژ رسیدیم. همین طور گشت میزدیم و دنبال لباسای خوب بودیم که....
یوری:«دازای یکم جلوتر یه بستنی فروشی هست من بستنی میخوام ، برا بخر!!»
بازوی دازای رو بغل کرده بود و بهش چسبیده بود من سمت چپ دازای بودم ولی یوری سمت راست
دازای:«هوفففف....باشه.....(سرشو به سمت چویا برگردوند) چویا...! توهم بستنی میخوری؟!»
یوری یه چشم غره برام رفت که بگو نه
چویا:«بـ...بله...میخوام البته اگه بشه!»
دازای یه لبخند زد.
دازای:«نگران نباش میشه ، پس توهم میخوری!!»
{از زبان دازای:}
چرا چویا باهام اینطوری حرف میزنه انگار اصلا ازم خوشش نمیاد ...... شاید واقعا ازم خوشش نمیاد ولی خب .....
رسیدیم بستنی فروشی طعمایی که میخواستن رو پرسیدم و خریدم و اومدم بیرون وقتی چویا رو دیدم فهمیدم حالش گرفته شده!
دازای:«با ما بیرون اومدی بهت خوش نمیگذره؟» با یه لحن مظلوم و عین حال سکـــ*ــسی گفتم.
چویا:«منکه چیزی نگفتم ولی خب ..... شما نامزدین و راحت باهم کنار میاید ولی من خجالت میکشم!»
"فلش بک"
_« بنداز اینجا چویا !»
+« باشه باشه .... بگیرش هیکارو !!!»
_«بدو بدو ..... بنداز اینجا !»
سالن ورزش مدرسه بود. چویا داشت بسکتبال بازی می کرد و بهتر از همه بود. اون پسر با موهای قهوه ای و چشمای زرشکی نشسته بود و داشت راهنمای خود*کشی رو میخوند و اصلا بازی نمیکرد.
_«هی ......(اسم اون پسرس چون این خاطره به ذهن چویا اومده و چویا هم اسم اون پسره یادش رفته) بیا تو هم بازی کن!»
~«حوصله ندارم ولم کن!!»
_«نخیرم بیا بازی!!»
کتابو گذاشت زمین و اومد جلو و توپ رو چویا براش انداخت
+«بفرما .....»
توپو گرفت و محکم انداخت و اونم رفت تو سطل بعد خندید و گفت «نمیدونستم انقدر کارم خوبه!» یکم دیگه بازی کردیم و زنگ ورزش تموم شد. عرق کرده بود نشست رو زمین و پیراهنشو در اورد. بدنش عضله ای بود همون لحظه پچ پچ دخترا در اومد
_«وای چقدر جذابه!!!»
=«وایییییی میشه من سکته کنم؟!»
چویا رفت سمتش
+« ...... سان لباستونو بپوشید!»
~«عه چرا؟!»
چویا سرشو برد جلو و دم گوشش گفت «به دخترا نگاه کنید!»
~«اوووو.....ممنونم بابت کمک چویا !»
لباسشو برداشت و پوشید و بلند شد رفت یونیفرمشو برداشت و رفت کلاسش
"پایان فلش بک"
چویا:« دازای سان میگم یه لحظه گوشتونو میارید جلو؟»
دازای تایید کرد و سرشو اورد پایین
چویا:«دازای سان میگم که شما از چند سالگی هومیکو رابطه دارید؟!»
دازای:«چیزه ..... از ..... از 13 سالگی هومیکو از وقتی که ملکه شد!»
چشمای چویا تا درجه ی اخر باز شد و زبونش بند اومد شروع کردم به خندیدن
«چیزی شده چویا!؟»
سرشو به معنی نه تکون داد. خب اره من تو چهارده سالگی هومیکو رو حامــــ*ــــله کردم. این غیرعادیه!
.
.
.
ادامه؟
(پارت بعد هم پارت ویژه هست)
دیدگاه ها (۲)

عرررررر چویا......ننههههههه!!! 😭 الان سکته میکنم!!!! چوکا......

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

اسلاید دوم رو هومیکا در نظر بگیرید (اوسی خودمه) ولی خب دیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط