Part 15
یوکی دست کرد توی کیفش تا گوشیش رو برداره...
و یهو خشکش زد..
+... سوجین..
☆ هوم؟
+ یه سؤال دارم..
☆ بپرس
یوکی خیلی آروم سرش رو بالا آورد و با وحشت بهش نگاه کرد..
+ تو گوشیمو ندیدی؟!💀
سوجین چند ثانیه بهش خیره موند...
بعد هر دو همزمان به پشت سرشون نگاه کردن..
☆ یوکی...
+ چیه؟!
☆ فکر کنم گوشیت هنوز روی میزته🙂
+...
+ ســـــــــــوجیـــــــــــن!😭
☆ به من چهههه! خودت گفتی میخوای زودتر بری خونه!😂
꧁꧂
بدو بدو خودشو پرت کرد سمت در شیشه ای شرکت و نفس نفس زنان افتاد کف سالن..
شرکت کاملاً خلوت به نظر میرسید و همه رفته بودن و خورشید هم کم کم داشت جاش رو با تاریکی عوض میکرد..
با عجله به سمت سالن سایت رفت و فقط یه ساعت داشت دنبال میز خودش بین اون همه میز میگشت..
+ اهههه... لعنتی
با بدبختی میزشو پیدا کرد..
دور و بر میزش رو خوب برانداز کرد و دید گوشیشو گوشه میز قرار داده..
سریع برش داشت و چکش کرد..
و بعد بغلش کرد..
+ هوووففف.. خیالم راحت شد فک کردم گمت کردم..
همین که به سمت در خروجی میرفت متوجه شد هوا دیگه تاریک شده..
+ کسی هم هنوز تو شرکت مونده؟!.. من که طبقه های بالا رو ندیدم ولی اگه باشه خسته نشده؟
بدون فکر کردن به چیزه دیگه ای از اونجا خارج شد و توی هوایی که کم کم داشت توی تاریکی مطلق فرو میرفت سمت خونه راه افتاد..
خودشو محکم بغل کرد و نفسشو بیرون داد که بخار شد و رفت..
+ هووفف... هوا چقد سرد شد یهو..
با پاهای لرزون خودشو به ایستگاه اتوبوس رسوند و روی صندلی ها نشست..
دماغش داشت از سرمایی که داشت کم کم شروع میشد و اومدن فصل پاییز رو نشون میداد، قرمز شده بود..
گوش هاش رو با موهای ابریشمی و قهوه ای رنگش رو پوشوند که کمی گرم بشن..
دماغشو کشید و سرشو خم کرد تا ته خیابون رو ببینه..
فعلاً خبری از اتوبوس نبود..
+ اوفف... سوجین بمیری!.. چی میشد یه دقیقه منتظر میموندی یا دنبالم میومدی؟.. در این حد گشادی؟؟
نیم ساعت گذشت..
زانوهای برهنه ش کاملاً یخ زده بودن و سعی میکرد دامنشو پایین تر بکشه که بلاخره نوری از دور دست دید..
ولی وقتی کمی دقت کرد دید نورش زیادی کوچیک بود که اتوبوس باشه..
+ اهههه گندت بزنن!!
و دوباره دست به سینه و با اخم به جلوش خیره موند..
که وقتی ماشین بهش نزدیک شد سرعتش رو کم کرد..
+ اوییی.. نه نه نه توروخدااا... حوصله مزاحم رو ندارم این وسط..
راننده ماشین یواش یواش شیشه دودی رو داد پایین..
دختر نزدیک بود قلبش بیاد تو دهنش که دید...
× برسونمت خوشگله!
+ ایششش.. زهرمار داشتم سکته میکردم!
× عه... از ماشینای مدل بالا میترسی؟!
+ گمشو برو!
× هوی! گفتم با من عین داداشت حرف نزن!
+ گمشوووو
× کم حرف بزن بیا بشین میرسونمت
+ من با تو هیچ جا نمیام الانم از جلوی چشام دور شو
× باشه پس بمون همینجا سگ لرزه بزن اتوبوست هم که حالا حالا ها نمیاد خانوم خانوما
دختر یه بار دیگه به خیابون خلوت نگاهی انداخت..
بعد به بدن یخ زده خودش..
بعد به چشمای خرگوشیِ جونگ کوک..
کوک وقتی نگاهش رو دید دوبار با هرکدوم از چشماش، چشمک بامزه ای زد..
و بعد سرشو چرخوند سمت جلو و با ادا ادامه داد:
× من... دارررم... میرممم
یوکی خواست اعتراض کنه که وا داد و چیزی که اصلا نمیخواست بگه رو گفت..
+ خیلی خب باهات میام!
که همون لحظه دستاشو روی دهنش گذاشت..
+ چیز یعنی...
وقتی صورت بامزه جئون رو دید که با دقت بهش زل زده نتونست ادامه بده..
+ اهه.. خیلی خب تو بردی..
و با همون پاهای لرزون از جاش بلند شد و سمت ماشین رفت..
خواست در صندلی عقب رو باز کنه که..
× بشین جلو!
+ بله؟!
× حرفمو دوبار تکرار نمیکنم
+ ولی..
× یا میای جلو یا همینجا ولت میکنم
دختر قیافه ای گرفت و از در فاصله گرفت..
+ ایشش.. کلاً یه بار میخواد ما رو برسونه هاا(زیرلب)
× از کجا معلوم شاید از دوبار بیشتر شد
دختر با چشمای گرد دوباره نگاش کرد..
+ از کجا شنیدی؟.. روحی چیزی هستی؟!
× دختر!... بجنب دیگه وقتمو نگیر!
یوکی هم با غر غر رفت و صندلی کناریش نشست..
که همون لحظه انگار دنیا رو بهش دادن..
خودشو بغل کرد و به صندلی فشرد..
+ چقد ماشینت گرررمه پسرر!
× هوم؟!... اونقدرا هم که میگی گرم نیست... معلوم نیس چقد تو سرما موندی😂
+ هه هه خندیدیم زودباش منو برسون خونه بعدم برو
× به من امر نکن خانوم سونگ
+ دوست دارممم.. تو زیردست منی! هرجور دلم بخواد باهات رفتار میکنم!
جئون لبخند ملایمی زد و نگاهشو به دختر داد..
و بدون شوخی گفت:
× چیشده که انقد باهام بد شدی یهو؟
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
و یهو خشکش زد..
+... سوجین..
☆ هوم؟
+ یه سؤال دارم..
☆ بپرس
یوکی خیلی آروم سرش رو بالا آورد و با وحشت بهش نگاه کرد..
+ تو گوشیمو ندیدی؟!💀
سوجین چند ثانیه بهش خیره موند...
بعد هر دو همزمان به پشت سرشون نگاه کردن..
☆ یوکی...
+ چیه؟!
☆ فکر کنم گوشیت هنوز روی میزته🙂
+...
+ ســـــــــــوجیـــــــــــن!😭
☆ به من چهههه! خودت گفتی میخوای زودتر بری خونه!😂
꧁꧂
بدو بدو خودشو پرت کرد سمت در شیشه ای شرکت و نفس نفس زنان افتاد کف سالن..
شرکت کاملاً خلوت به نظر میرسید و همه رفته بودن و خورشید هم کم کم داشت جاش رو با تاریکی عوض میکرد..
با عجله به سمت سالن سایت رفت و فقط یه ساعت داشت دنبال میز خودش بین اون همه میز میگشت..
+ اهههه... لعنتی
با بدبختی میزشو پیدا کرد..
دور و بر میزش رو خوب برانداز کرد و دید گوشیشو گوشه میز قرار داده..
سریع برش داشت و چکش کرد..
و بعد بغلش کرد..
+ هوووففف.. خیالم راحت شد فک کردم گمت کردم..
همین که به سمت در خروجی میرفت متوجه شد هوا دیگه تاریک شده..
+ کسی هم هنوز تو شرکت مونده؟!.. من که طبقه های بالا رو ندیدم ولی اگه باشه خسته نشده؟
بدون فکر کردن به چیزه دیگه ای از اونجا خارج شد و توی هوایی که کم کم داشت توی تاریکی مطلق فرو میرفت سمت خونه راه افتاد..
خودشو محکم بغل کرد و نفسشو بیرون داد که بخار شد و رفت..
+ هووفف... هوا چقد سرد شد یهو..
با پاهای لرزون خودشو به ایستگاه اتوبوس رسوند و روی صندلی ها نشست..
دماغش داشت از سرمایی که داشت کم کم شروع میشد و اومدن فصل پاییز رو نشون میداد، قرمز شده بود..
گوش هاش رو با موهای ابریشمی و قهوه ای رنگش رو پوشوند که کمی گرم بشن..
دماغشو کشید و سرشو خم کرد تا ته خیابون رو ببینه..
فعلاً خبری از اتوبوس نبود..
+ اوفف... سوجین بمیری!.. چی میشد یه دقیقه منتظر میموندی یا دنبالم میومدی؟.. در این حد گشادی؟؟
نیم ساعت گذشت..
زانوهای برهنه ش کاملاً یخ زده بودن و سعی میکرد دامنشو پایین تر بکشه که بلاخره نوری از دور دست دید..
ولی وقتی کمی دقت کرد دید نورش زیادی کوچیک بود که اتوبوس باشه..
+ اهههه گندت بزنن!!
و دوباره دست به سینه و با اخم به جلوش خیره موند..
که وقتی ماشین بهش نزدیک شد سرعتش رو کم کرد..
+ اوییی.. نه نه نه توروخدااا... حوصله مزاحم رو ندارم این وسط..
راننده ماشین یواش یواش شیشه دودی رو داد پایین..
دختر نزدیک بود قلبش بیاد تو دهنش که دید...
× برسونمت خوشگله!
+ ایششش.. زهرمار داشتم سکته میکردم!
× عه... از ماشینای مدل بالا میترسی؟!
+ گمشو برو!
× هوی! گفتم با من عین داداشت حرف نزن!
+ گمشوووو
× کم حرف بزن بیا بشین میرسونمت
+ من با تو هیچ جا نمیام الانم از جلوی چشام دور شو
× باشه پس بمون همینجا سگ لرزه بزن اتوبوست هم که حالا حالا ها نمیاد خانوم خانوما
دختر یه بار دیگه به خیابون خلوت نگاهی انداخت..
بعد به بدن یخ زده خودش..
بعد به چشمای خرگوشیِ جونگ کوک..
کوک وقتی نگاهش رو دید دوبار با هرکدوم از چشماش، چشمک بامزه ای زد..
و بعد سرشو چرخوند سمت جلو و با ادا ادامه داد:
× من... دارررم... میرممم
یوکی خواست اعتراض کنه که وا داد و چیزی که اصلا نمیخواست بگه رو گفت..
+ خیلی خب باهات میام!
که همون لحظه دستاشو روی دهنش گذاشت..
+ چیز یعنی...
وقتی صورت بامزه جئون رو دید که با دقت بهش زل زده نتونست ادامه بده..
+ اهه.. خیلی خب تو بردی..
و با همون پاهای لرزون از جاش بلند شد و سمت ماشین رفت..
خواست در صندلی عقب رو باز کنه که..
× بشین جلو!
+ بله؟!
× حرفمو دوبار تکرار نمیکنم
+ ولی..
× یا میای جلو یا همینجا ولت میکنم
دختر قیافه ای گرفت و از در فاصله گرفت..
+ ایشش.. کلاً یه بار میخواد ما رو برسونه هاا(زیرلب)
× از کجا معلوم شاید از دوبار بیشتر شد
دختر با چشمای گرد دوباره نگاش کرد..
+ از کجا شنیدی؟.. روحی چیزی هستی؟!
× دختر!... بجنب دیگه وقتمو نگیر!
یوکی هم با غر غر رفت و صندلی کناریش نشست..
که همون لحظه انگار دنیا رو بهش دادن..
خودشو بغل کرد و به صندلی فشرد..
+ چقد ماشینت گرررمه پسرر!
× هوم؟!... اونقدرا هم که میگی گرم نیست... معلوم نیس چقد تو سرما موندی😂
+ هه هه خندیدیم زودباش منو برسون خونه بعدم برو
× به من امر نکن خانوم سونگ
+ دوست دارممم.. تو زیردست منی! هرجور دلم بخواد باهات رفتار میکنم!
جئون لبخند ملایمی زد و نگاهشو به دختر داد..
و بدون شوخی گفت:
× چیشده که انقد باهام بد شدی یهو؟
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۶۲۵
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط