دوپارتی
#دوپارتی
تهیونگ
وقتی ما بچشیم و بین ما و داداشمون فرق میزاره
P. 1
ویو ات.
امروز خیلی زود بیدار شدم نه بخاطر مدرسه چون بابام نمیزاشت برم مدرسه ولی.... ولی (بغض)ولی میزاشت داداشم هرکاری بکنه خیلی باهاش مهربون بود کلی براش وسیله میگرفت اونو کلاس بسکتبال و تکواندو گذاشته بود خیلی بهش میرسید واقعا احساس اضافه بودن بهم دست داده بود و این باعث میشد من گلو درد بگیرم و بخوام بمیرم این چند روز خیلی گلوم درد میکرد سرما خورده بودم ولی خفیف بود ولی درد بیشترش برای بغضم بود نمیتونستم گریه کنم چون بابام از گریه بدش میومد
ولی از یه طرف مامانمم هم بعضی موقع ها بهم نگاه میکرد اونم خیلی پیشم نبود
یکم که فک میکردم یادم میومد که مثلا من بچه اول این خانوادم و یعنی اونا با من مامان بابا شدن و یاد گرفتن اما هیچوقت عشق خانواده رو حس نکردم
اونا فقط به فکر داداشم بودن منم دیگه ازین زندگی خسته شده بودم یعنی چی 14سال و زجر کشیدم حتی اولشم خیلی توجها روم نبود با وجود داداشم کلن از بین رفت و من واقعا خسته شده بودم امروز با خودم قرار گذاشته بودم که اگه بابام دوباره کاراشو تکرار کنه امشب میرم که خودکشی کنم دیگه هیچی برام مهم نبود واقعا که بابام خوب بلده به طرفداراش و مامان و داداشم و عموا (اعضا) امید بده ولی منو نمیبینه انگار که یه روحم
ویو ته.
این چند روز ات خیلی مشکوک رفتار میکرد نکنه یه غلطی کرده و نمیگه ها؟ باید از کارش سر در بیارم اصلا نمیدونم چرا نمیتونم باهاش خوب باشم مگه چیکار کرده اخه که انقد داریم باهاش بد رفتار میکنیم ااا ته چت شده بیخیال این روزا هانا(مامان ات) واقعا هیچ اهمیتی بهش نمیده اونم از من تاثیر گرفته و اینکه من قبل اینکه پسرمون به دنیا بیاد باهاش یه دعوا راه انداختم که انقد بهش توجه نکنه من چم شده بود اخه چطور میتونم کارایی که برای خودم افتاد و با این بچه بکنم من نمیدونم چرا ولی احساس پشیمونی دارم
پشیمونم اعضا چندباری سر این باهام دعوا کرده بودن ولی اهمیت ندادم اما این چند روزه خیلی پشیمونم یعنی چیکار میتونم بکنم حالا ولش
بزار برسم خونه
_من اومدم خونه هانا فیلیکس(بچم امیدوارم زود خوب شه)
ات(اروم)
&خوش اومدی چاگیا
=سلام بابایی
_سلام خوشگلای من
ببینم دخترت کجاس
&دخترم؟(مگه دختر توام نیس ته؟)
_کجاس
=تو اتاقشه
_خیلی خب پسرم برو درستو بخون امشب باشگاه داری
_رفتم و درو باز کردم
(زود اشکامو پاک کرد)
_چرا گریه میکردی؟(کمی داد)
من... من خوبم من عالیم ببین گریه نمیکردم فقط چشام میسوزن
تهیونگ
وقتی ما بچشیم و بین ما و داداشمون فرق میزاره
P. 1
ویو ات.
امروز خیلی زود بیدار شدم نه بخاطر مدرسه چون بابام نمیزاشت برم مدرسه ولی.... ولی (بغض)ولی میزاشت داداشم هرکاری بکنه خیلی باهاش مهربون بود کلی براش وسیله میگرفت اونو کلاس بسکتبال و تکواندو گذاشته بود خیلی بهش میرسید واقعا احساس اضافه بودن بهم دست داده بود و این باعث میشد من گلو درد بگیرم و بخوام بمیرم این چند روز خیلی گلوم درد میکرد سرما خورده بودم ولی خفیف بود ولی درد بیشترش برای بغضم بود نمیتونستم گریه کنم چون بابام از گریه بدش میومد
ولی از یه طرف مامانمم هم بعضی موقع ها بهم نگاه میکرد اونم خیلی پیشم نبود
یکم که فک میکردم یادم میومد که مثلا من بچه اول این خانوادم و یعنی اونا با من مامان بابا شدن و یاد گرفتن اما هیچوقت عشق خانواده رو حس نکردم
اونا فقط به فکر داداشم بودن منم دیگه ازین زندگی خسته شده بودم یعنی چی 14سال و زجر کشیدم حتی اولشم خیلی توجها روم نبود با وجود داداشم کلن از بین رفت و من واقعا خسته شده بودم امروز با خودم قرار گذاشته بودم که اگه بابام دوباره کاراشو تکرار کنه امشب میرم که خودکشی کنم دیگه هیچی برام مهم نبود واقعا که بابام خوب بلده به طرفداراش و مامان و داداشم و عموا (اعضا) امید بده ولی منو نمیبینه انگار که یه روحم
ویو ته.
این چند روز ات خیلی مشکوک رفتار میکرد نکنه یه غلطی کرده و نمیگه ها؟ باید از کارش سر در بیارم اصلا نمیدونم چرا نمیتونم باهاش خوب باشم مگه چیکار کرده اخه که انقد داریم باهاش بد رفتار میکنیم ااا ته چت شده بیخیال این روزا هانا(مامان ات) واقعا هیچ اهمیتی بهش نمیده اونم از من تاثیر گرفته و اینکه من قبل اینکه پسرمون به دنیا بیاد باهاش یه دعوا راه انداختم که انقد بهش توجه نکنه من چم شده بود اخه چطور میتونم کارایی که برای خودم افتاد و با این بچه بکنم من نمیدونم چرا ولی احساس پشیمونی دارم
پشیمونم اعضا چندباری سر این باهام دعوا کرده بودن ولی اهمیت ندادم اما این چند روزه خیلی پشیمونم یعنی چیکار میتونم بکنم حالا ولش
بزار برسم خونه
_من اومدم خونه هانا فیلیکس(بچم امیدوارم زود خوب شه)
ات(اروم)
&خوش اومدی چاگیا
=سلام بابایی
_سلام خوشگلای من
ببینم دخترت کجاس
&دخترم؟(مگه دختر توام نیس ته؟)
_کجاس
=تو اتاقشه
_خیلی خب پسرم برو درستو بخون امشب باشگاه داری
_رفتم و درو باز کردم
(زود اشکامو پاک کرد)
_چرا گریه میکردی؟(کمی داد)
من... من خوبم من عالیم ببین گریه نمیکردم فقط چشام میسوزن
- ۵.۷k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط