گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او

گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او
دیدم مرا دوباره ؛ از چشم خود پراند او
گفتم بمان ڪه مستم درگیر یڪ شڪستم
دیدم شبانه رفت و زهرے مرا چشاند او
با رفتنش اسیرم تنها و سر به زیرم
تیر جدایی اش را بر قلب من چڪاند او
حالا دوباره یڪ مَرد در ڪنج خانه اے سرد
با اشڪ و ناله و درد ؛ در انزوا ڪشاند او
گفتم ولی صدایم درگوش عشق پژمرد
دیدم ڪه خسته و زرد عمر مرا دواند او
من در حوالی غم در کُنج غصه مُردم
وقتی ڪه آه سردے بر سینه ام نشاند او
دیدگاه ها (۵۱)

بس کن ای زیبای من ، اینـــطور فــالم را نگیر،هـِـی نکن امروز...

«دلبر نـامهربانم مهربـان بـودی اگر» باعث آرامش روح و روان ب...

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ استمیان ما و رسیدن هزار فرسنگ...

ای کاش تو بر من نظری داشته باشی از کوچه ی قلبم گذری داشته با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط