《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 26 (๑˙❥˙๑)
سکوت سنگینی بود هیچ یک حتا کلمه به زبون نمیآورد و هر یک دلیل های خودش را داشت.. دختر که از نگاه های خیره و سنگین فرد توی اتاق به سختی سر سنگینش رو بلند کرد و با دیدن جونگکوک که در نزدیک ترین حالت بهش نشسته بود شکه شد
هیچ وقت نمیخواست تا این حد پیش بره وقتی چهره بی حس همسرش رو به خاطر میآورد قلبش تیر میکشد حتا نمیدونست دلیلش چیه
حالا مقابل نشسته بود با چشمهای که از گریه زیادی به زنگ خون درآمد بودن ... دستش رو بلند کرد تا روی موهای ابریشمی همسرش بکشه
اما اون ناخداگاه توی خودش بیشتر جم شد و سرش رو پایین انداخت شاید فکر میکرد جونگکوک باز میخواد
روش دست بلند کنه وقتی به چهره آشفته اش نگاه میکرد میخواست بگه هیچی از قصد نبوده بازم عصبانیتم کار دستم داد حتا اگه بمیرم دلم نمیاد روی صورت ظریف تو دست بلند کنم اما بازم غرور مردانه اش مانع از ابزار احساسش بود ... با دقت بیشتری به صورتش نگاه کرد با انگشتان چونه همسرش رو گرفت و سرش رو بلند کرد اما اون همچنان نگاهش رو به زمین دوخت بود و به چشم هاش نگاه نمیکرد با انگشت شصتش گونه اش که بخاطر سیلی قرمز شده بود رو لمس کرد که همسرش چشماش رو از درد روی هم فشار داد با دیدن دردی که میکشید ناخداگاه کلماتی از بین لب هایش خارج شدن
جونگکوک : معذرت می خواهم ... نمیخواستم همچین کاری انجام بدم
نمیتونست باور کنه این حرف ها رو از آدم مغروری مثل جونگکوک میشنوه اگر زمانی دیگری این حرف رو ازش میشنید حتما با ذوق فراوان معذرت خواهیش رو قبول میکرد اما حالا شکسته تر از اونی بود که با یک معذرت خواهی آروم بشه ... بدون حرفی با حتا نگاهی صورتش روبه سمته دیگری چرخوند که باعث شد چونه اش از بین انگشت های جونگکوک رها بشه اما انگار مصمم تر از این حرف ها بود
چون بیشتر به سمتش خیز برداشت و اینبار صورتش رو با دستاش قاب گرفت و مجبورش کرد این بار توی چشماش خیره بشه
جونگکوک : وقتی شما توی بغل هم دیدم نتونستم جلوی عصبانیتم رو بگیرم چرا کاری میکنی که عصبانی بشم بهت گفتم دوست ندارم بری
شاید داشت ازش معذرت خواهی میکرد اما هنوز با همان اخم مردانه روی چهره اش بهش نگاه میکرد همون لحن دستوری و مالکانه
اما دختر روبه به روش انگار قصد جواب دادن بهش رو نداشت بازم نگاهش روی تک تک اجزای صورتش میچرخید... کششی که بهش داشت به قدری زیاد بود که حتا متوجه نشد چطوری این همه به صورتش نزدیک شده فاصله صورتش رو به صفر رسون
و از همون فاصله بازم هم به صورتش خیره شد چشماش رو بسته بود و بلکه هاش میلرزید ...
(๑˙❥˙๑) پارت 26 (๑˙❥˙๑)
سکوت سنگینی بود هیچ یک حتا کلمه به زبون نمیآورد و هر یک دلیل های خودش را داشت.. دختر که از نگاه های خیره و سنگین فرد توی اتاق به سختی سر سنگینش رو بلند کرد و با دیدن جونگکوک که در نزدیک ترین حالت بهش نشسته بود شکه شد
هیچ وقت نمیخواست تا این حد پیش بره وقتی چهره بی حس همسرش رو به خاطر میآورد قلبش تیر میکشد حتا نمیدونست دلیلش چیه
حالا مقابل نشسته بود با چشمهای که از گریه زیادی به زنگ خون درآمد بودن ... دستش رو بلند کرد تا روی موهای ابریشمی همسرش بکشه
اما اون ناخداگاه توی خودش بیشتر جم شد و سرش رو پایین انداخت شاید فکر میکرد جونگکوک باز میخواد
روش دست بلند کنه وقتی به چهره آشفته اش نگاه میکرد میخواست بگه هیچی از قصد نبوده بازم عصبانیتم کار دستم داد حتا اگه بمیرم دلم نمیاد روی صورت ظریف تو دست بلند کنم اما بازم غرور مردانه اش مانع از ابزار احساسش بود ... با دقت بیشتری به صورتش نگاه کرد با انگشتان چونه همسرش رو گرفت و سرش رو بلند کرد اما اون همچنان نگاهش رو به زمین دوخت بود و به چشم هاش نگاه نمیکرد با انگشت شصتش گونه اش که بخاطر سیلی قرمز شده بود رو لمس کرد که همسرش چشماش رو از درد روی هم فشار داد با دیدن دردی که میکشید ناخداگاه کلماتی از بین لب هایش خارج شدن
جونگکوک : معذرت می خواهم ... نمیخواستم همچین کاری انجام بدم
نمیتونست باور کنه این حرف ها رو از آدم مغروری مثل جونگکوک میشنوه اگر زمانی دیگری این حرف رو ازش میشنید حتما با ذوق فراوان معذرت خواهیش رو قبول میکرد اما حالا شکسته تر از اونی بود که با یک معذرت خواهی آروم بشه ... بدون حرفی با حتا نگاهی صورتش روبه سمته دیگری چرخوند که باعث شد چونه اش از بین انگشت های جونگکوک رها بشه اما انگار مصمم تر از این حرف ها بود
چون بیشتر به سمتش خیز برداشت و اینبار صورتش رو با دستاش قاب گرفت و مجبورش کرد این بار توی چشماش خیره بشه
جونگکوک : وقتی شما توی بغل هم دیدم نتونستم جلوی عصبانیتم رو بگیرم چرا کاری میکنی که عصبانی بشم بهت گفتم دوست ندارم بری
شاید داشت ازش معذرت خواهی میکرد اما هنوز با همان اخم مردانه روی چهره اش بهش نگاه میکرد همون لحن دستوری و مالکانه
اما دختر روبه به روش انگار قصد جواب دادن بهش رو نداشت بازم نگاهش روی تک تک اجزای صورتش میچرخید... کششی که بهش داشت به قدری زیاد بود که حتا متوجه نشد چطوری این همه به صورتش نزدیک شده فاصله صورتش رو به صفر رسون
و از همون فاصله بازم هم به صورتش خیره شد چشماش رو بسته بود و بلکه هاش میلرزید ...
- ۱۸.۶k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط