𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪
_بخش اول_
_تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
نسیم خنک شامگاهی روی گونه هایم میوزد.امشب به پیشنهاد من و پافشاریهای لئو،توی جنگل آتش روشن کرده ایم.بچه ها دارند داستان های ترسناک تعریف میکنند و چای آلبالویی که آلبالوهایش را با فرستادن هرکسی که بالا پنج و نیم فوت قد داشت به بالای درخت به دست آوردیم،کنار دستشان است.همه آلبالو چیدیم.این شرط احمقانه کار مکس بود و فکر میکنم حتی یک نفر هم پایین درخت نبود.داستان تام دارد تمام میشود و بعد از ماریان نوبت به من میرسد.هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.دست ما نسبت به ماگل ها توی این جور مسائل بسته تر است.ما از جادوگر ها،ترول ها،خوناشام ها، گرگینه ها و سایرن های دریایی نمیترسیم و این کار را سخت تر میکند.درمورد سوروس هم...اصلاً این مدل شب نشینی ها را دوست ندارد و به زور اینجا نشسته.حس میکنم حالا در نظرش سطحی و احمق به نظر میآیم...لعنت به تو سوروس اسنیپ!گاهی فکر میکنم اگر مجبور بشوم بین او و دوستانم کسی را انتخاب کنم،چه خواهم کرد؟یک آدم بی سر و پا و رفیق باز خواهم بود که دوستانم را انتخاب میکنم یا یک احمق پسر پرست که بخاطر یک مرد از دوستانم بگذرم؟چرا همیشه احمقانه ترین موضوعات را برای فکر کردن انتخاب میکنم؟ناگهان وقتی برمیگردم تا سوروس را نگاه کنم میبینم که از قبل داشته به من نگاه میکرده و ناگهان لبخند میزنم.لبخندم را با فشاری روی دستم پاسخ میدهد.کلافه بنظر نمیآید.و من نمیدانم کی متوجه شدم انقدر دوست داشتنی و عزیز است برایم!کلاغ کوچولوی آب زیر کاه من!همینطور که به حرفهای ماریان گوش میدهم هق هق ضعیفی میشنوم.سر بر میگردانم و میگویم"شما هم شنیدید؟"
مکس بی تفاوت میگوید"چی رو باید بشنویم ری؟"
دوباره میگویم"صدای یه بچهست...داره گریه میکنه"
ماریان که داستانش را قطع کرده و حالا مرا نگاه میکند میگوید"درسته.منم میشنوم"
تام سر تکان میدهد و تایید میکند ناگهان سوروس دستش را بالا میآورد و همه را ساکت میکند.آرام میگوید"با دقت گوش بدین"
و حالا صدا به قدری واضح است که همه میشنوند.صدای نوزاد نیست اما بچه کم سن و سالی است.هق هق هایش ظریف و بی پروا هستند برای همین حدس میزنم احتمالاً دختر باشد.ناگهان همه چیز تغییر میکند صندلی ها جمع میشوند و آتش خاموش میشود نسیم سردی میوزد و نور کم سویی به گوشه ای از جنگل میتابد از پشت یکی از درختان سالخورده،دختر کوچکی بیرون میآید.موهای فرفری، بدن دراز و باریک و پوست گندمی...این منم!ناگهان رو برمیگردانم.نمیخواهم بچه را نگاه کنم.وای قرار نبود اینطوری بشود.قرار نبود اینطور آبرویم برود!
_بخش اول_
_تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
نسیم خنک شامگاهی روی گونه هایم میوزد.امشب به پیشنهاد من و پافشاریهای لئو،توی جنگل آتش روشن کرده ایم.بچه ها دارند داستان های ترسناک تعریف میکنند و چای آلبالویی که آلبالوهایش را با فرستادن هرکسی که بالا پنج و نیم فوت قد داشت به بالای درخت به دست آوردیم،کنار دستشان است.همه آلبالو چیدیم.این شرط احمقانه کار مکس بود و فکر میکنم حتی یک نفر هم پایین درخت نبود.داستان تام دارد تمام میشود و بعد از ماریان نوبت به من میرسد.هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.دست ما نسبت به ماگل ها توی این جور مسائل بسته تر است.ما از جادوگر ها،ترول ها،خوناشام ها، گرگینه ها و سایرن های دریایی نمیترسیم و این کار را سخت تر میکند.درمورد سوروس هم...اصلاً این مدل شب نشینی ها را دوست ندارد و به زور اینجا نشسته.حس میکنم حالا در نظرش سطحی و احمق به نظر میآیم...لعنت به تو سوروس اسنیپ!گاهی فکر میکنم اگر مجبور بشوم بین او و دوستانم کسی را انتخاب کنم،چه خواهم کرد؟یک آدم بی سر و پا و رفیق باز خواهم بود که دوستانم را انتخاب میکنم یا یک احمق پسر پرست که بخاطر یک مرد از دوستانم بگذرم؟چرا همیشه احمقانه ترین موضوعات را برای فکر کردن انتخاب میکنم؟ناگهان وقتی برمیگردم تا سوروس را نگاه کنم میبینم که از قبل داشته به من نگاه میکرده و ناگهان لبخند میزنم.لبخندم را با فشاری روی دستم پاسخ میدهد.کلافه بنظر نمیآید.و من نمیدانم کی متوجه شدم انقدر دوست داشتنی و عزیز است برایم!کلاغ کوچولوی آب زیر کاه من!همینطور که به حرفهای ماریان گوش میدهم هق هق ضعیفی میشنوم.سر بر میگردانم و میگویم"شما هم شنیدید؟"
مکس بی تفاوت میگوید"چی رو باید بشنویم ری؟"
دوباره میگویم"صدای یه بچهست...داره گریه میکنه"
ماریان که داستانش را قطع کرده و حالا مرا نگاه میکند میگوید"درسته.منم میشنوم"
تام سر تکان میدهد و تایید میکند ناگهان سوروس دستش را بالا میآورد و همه را ساکت میکند.آرام میگوید"با دقت گوش بدین"
و حالا صدا به قدری واضح است که همه میشنوند.صدای نوزاد نیست اما بچه کم سن و سالی است.هق هق هایش ظریف و بی پروا هستند برای همین حدس میزنم احتمالاً دختر باشد.ناگهان همه چیز تغییر میکند صندلی ها جمع میشوند و آتش خاموش میشود نسیم سردی میوزد و نور کم سویی به گوشه ای از جنگل میتابد از پشت یکی از درختان سالخورده،دختر کوچکی بیرون میآید.موهای فرفری، بدن دراز و باریک و پوست گندمی...این منم!ناگهان رو برمیگردانم.نمیخواهم بچه را نگاه کنم.وای قرار نبود اینطوری بشود.قرار نبود اینطور آبرویم برود!
- ۹۶
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط