ماه من

ماه من🌙
part 8

اونجو با خوشحالی جواب داد: «حتما، خیلی هم دوست دارم.»

تهیونگ با دیدن اشتیاق اونجو، نقشه‌ی جدیدی به ذهنش رسید. شاید این خرید رفتن می‌توانست فرصتی باشد تا اونجو را بیشتر اذیت کند و او را از این زندگی مشترک زده کند. لبخندی مرموز زد و گفت: «منم میام. دوست دارم ببینم چه چیزهایی انتخاب می‌کنید.»

در طول مسیر خرید، مادربزرگ سعی می‌کرد بین اونجو و تهیونگ را صمیمی‌تر کند. او مدام از خاطرات گذشته می‌گفت و سعی می‌کرد نقاط مشترک بینشان را پیدا کند. اما تهیونگ با سردی جواب می‌داد و به ندرت لبخند می‌زد. اونجو هم که متوجه بی‌تفاوتی تهیونگ بود، سعی می‌کرد بیشتر با مادربزرگ صحبت کند، هرچند دلش می‌خواست توجه تهیونگ را جلب کند.

وقتی به فروشگاه لباس رسیدند، مادربزرگ گفت: «اونجو جان، این بهترین فرصته که یکم برای خودت خرید کنی. هر چی دوست داری انتخاب کن، من حساب می‌کنم.»

اونجو با تردید به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ که متوجه نگاه او شده بود، با پوزخندی گفت: «برو عزیزم. مادربزرگ گفته پولشو میده. منم که منم که حوصله‌ی خرید ندارم، می‌رم بیرون یه چرخی بزنم.»

تهیونگ با این حرف، اونجو را در موقعیت ناخوشایندی قرار داد. اونجو می‌دانست که تهیونگ با این کار می‌خواهد او را تنها بگذارد و اذیت کند. با این حال، لبخندی زد و گفت: «باشه، پس من و مادربزرگ می‌ریم خرید. تو هم برو گشتی رو بزن.»
وقتی تهیونگ رفت، مادربزرگ با دلسوزی به اونجو نگاه کرد و گفت: «عیب نداره عزیزم. پسریه دیگه، اولش شاید یکم سختش باشه. ولی تو دختر باهوشی هستی، مطمئنم می‌تونی دلشو به دست بیاری.»

اونجو لبخندی تلخ زد. او هم امیدوار بود، اما تردید وجودش را فرا گرفته بود. آن روز، اونجو و مادربزرگ کلی خرید کردند. اونجو سعی می‌کرد لباس‌هایی انتخاب کند که شاید مورد پسند تهیونگ باشد، اما در نهایت هر چه را که خودش دوست داشت، انتخاب می‌کرد.

بعد از خرید، وقتی به خانه برگشتند، تهیونگ روی مبل لم داده بود و با بی‌حوصلگی تلویزیون تماشا می‌کرد. اونجو لباس‌های خرید را به اتاق برد و با خوشحالی شروع به مرتب کردنشان کرد.

شب، هنگام شام، مادربزرگ دوباره سعی کرد بحث را بینشان گرم کند. «اونجو جان، فردا می‌خوایم بریم خونه‌ی خاله. اونم خیلی دلش برات تنگ شده.»

اونجو با هیجان گفت: «وای چقدر خوب! خیلی وقت بود ندیده بودمش.»

تهیونگ با شنیدن این حرف، اخم کرد. او نمی‌خواست اونجو به خانواده‌اش نزدیک شود. او می‌خواست اونجو را از همه دور کند. با صدای بلند گفت: «من فردا کار دارم. نمی‌تونم بیام.»

مادربزرگ با تعجب گفت: «کار؟ مگه قرار نبود تو خونه بمونی؟»

تهیونگ با قاطعیت گفت: «اون قرار بود. ولی حالا مجبورم برم. اونجو هم می‌تونه تنها بمونه.»

اونجو با شنیدن این حرف، دلش شکست. او انتظار داشت تهیونگ هم با آن‌ها بیاید. مادربزرگ با دیدن چهره‌ی غمگین اونجو، سعی کرد او را دلداری دهد: «اشکالی نداره عزیزم. تو با من بیا. من که همیشه هستم.»

تهیونگ با رضایت از عکس‌العمل اونجو، از جا بلند شد و به اتاقش رفت. او از این وضعیت لذت می‌برد. از اینکه می‌توانست با رفتارش اونجو را آزار دهد و او را از زندگی‌اش دور کند. اما آیا این بازی تا کجا ادامه پیدا می‌کرد؟ و اونجو تا کی می‌توانست این بی‌مهری را تحمل کند؟

صبح روز بعد، اونجو زودتر از همیشه بیدار شد. نمی‌خواست مادربزرگ منتظرش بماند. موهایش را مرتب کرد و لباسی پوشید که مادربزرگ دیروز برایش خریده بود. با اینکه هنوز از رفتار تهیونگ دلخور بود، سعی کرد روزش را با لبخند شروع کند.

وقتی وارد آشپزخانه شد، مادربزرگ پشت میز نشسته بود و با مهربانی گفت: «صبح به‌خیر عزیز دلم. چه خوشگل شدی!»

اونجو لبخند زد و نشست. اما قبل از اینکه لقمه‌ای بخورد، صدای محکم قدم‌های تهیونگ از پله‌ها آمد. تهیونگ با قیافه‌ای سرد وارد آشپزخانه شد. نگاهی کوتاه به اونجو انداخت و بعد رو به مادربزرگ گفت: «من رفتم. شاید دیر برگردم.»

مادربزرگ با اخم گفت: «تهیونگ! حداقل قبلش صبحانه بخور. مهم نیست عجله داری یا نه.»

تهیونگ با بی‌حوصلگی جواب داد: «میل ندارم.»

چشمش برای لحظه‌ای با چشم‌های اونجو تلاقی کرد. اونجو نگاهش را پایین انداخت، اما تهیونگ بدون هیچ حرفی برگشت و از خانه بیرون رفت.
دیدگاه ها (۰)

ماه من

ماه من

ماه من🌙پارت ۵وارد مغازه شدند و فروشنده جوانی نزدیکشون شد و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط