بشناس مرا حکایتی غمگینم

بشناس مرا حکایتی غمگینم
افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام، بیمارم
ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم
امروز بجز عشق تو دیگر هوَسم نیست
سوگند خورَم من ، که بجای تو کَسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسَم نیست
در عشق نمی‌دانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسَم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا ، جای نفسم نیست
دیدگاه ها (۴)

شدم زندانی دنیا، دلم پرواز میخواهدکمی تنهایی و فریاد، دلم آو...

به چشمانت نمی آید بفهمی رازداری رابیا پنهان کنیم از هم ازین ...

نه رام و اهلیِ چشمی شدم، نه پابندشبه غیرِ چشم تو با شورِ بی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط