عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۲

ویو راوی
املیا و لوئیس و خانم لیو هر سه توی بازار بودن چشم لوئیس مغازه ای رو گرفت که داشت پارچه و لباس های رنگارنگی می‌فروخت

٪ بانوی من اونجا رو ببینین .........چه قدر لباساش خوشگله

+اره خیلی خوشگله

خانم لیو = چطوره بریم تو مغازه شاید چیزی چشممون رو گرفت و خریدیم

هرسه با ذوق وارد مغازه شدن و شروع کردن به پرو کردن لباسا هرسه با هر لباسی که می‌پوشیدن خنده ای از ته دلشون میکردن و همدیگه رو تحسین میکردن لوئیس و خانم لیو از لباسی که خوششون اومده بود برداشتن و خریدنش املیا هم یکی از لباس هایی که به چشمش ساده ولی در عین حال زیبا بود رو انتخاب کرد و به فروشنده داده

فروشنده = ۱۲ پوند

+ ۱۲ پوند ؟این خیلی گرونه

٪ این که فقط یه لباس ساده اس بدون هیچ نگینی چرا اینقدر گرونه ؟

فروشنده = ساده ؟ این پارچه اصل هندوستانه ........خانوم اگه نمیخری بهتره بری من کلی مشتری دارم

٪ بانوی من .......

+بیشتر از ۶ پوند ندارم ( اروم)

خانم لیو = منم کلا ۳ پوند دارم

٪ من دیگه پولی ندارم

+آقا نمیشه ۸ پوند بدم

فروشنده =اصلا

+خیلی خب ......بریم

همینکه میخواستن برن صدای آشنایی اومد ، املیا برگشت و چیزی که دیده بود باورش نمیشد

_ بفرمایید اینم ۱۵ پوند ،۳ پوند بقیه اش برای خودت

فروشنده = ممنونم ....بفرمایید

کیف دستی که لباس توش بود رو به تهیونگ داد و تهیونگ به سمت املیا اومد و لبخندی بهش زد

_ بفرما اینم لباست

املیا همچنان حیرت زده بود که لوئیس و خانم لیو گفتن

٪ خب ما بریم دیگه

خانم لیو = با اجازه

لوئیس و خانم لیو از اونجا رفتن و املیا و تهیونگ اونجا اومدن

_ میگم بریم؟

+ ها اره .....اره بریم

هر دو راه افتادن تو شهر قدم میزاشتن

+فک نمیکردم بیای

_ شب سال نوعه چرا نباید بیام

ساعت ها گذشت و اونا همینطوری تو شهر باهم قدم میزدن و همه جا رو میگشتن و میخوردن و می‌خریدن ، و بلاخره لحظه‌ی تحویل سال نو اومد همه تو یه خیابون جمع شده بودن و منتظره به صدا در اومدن ساعت و شروع آتش بازی بودن ، ساعت زنگ زد و آتش بازی شروع شد املیا با ذوق به آسمون نگاه میکرد و با ذوق گفت

+نگاه کن اونجا رو

در حالی که تهیونگ فقط به املیا خیره شده بود و به قیافه ذوق زده املیا نگاه میکرد ، املیا لحظه ای به تهیونگ کرد و برای چند ثانیه چشم هاشون توهم گره ، خورد که املیا به خودش اومد و گفت

+ام میگم که چطوره فردا شام رو باهم بخوریم ها؟

_ ........ار.....اره

+اممم خب ساعت ۷ تو رستوران ویلتوس همو می‌بینیم

_ باشه

املیا خنده ای کرد و جلوتر از تهیونگ راه افتاد..............
دیدگاه ها (۷)

بچه هاااااا این بانو رو فالو کنید 🛐🛐ایدیش = @hana_575

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۳ویو راوی فردای اون روز تهیونگ دوب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۱ویو راوی تهیونگ با پیرزن حرف زد ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۰ ویو املیا حس تابش نور به صورت از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط