_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
لورنزو آهسته گفت:
«این حروف...»
ریگیلوس به کلید خیره شد.
«پاندورا روزیر.»
بعد نگاهش به خودش افتاد.
«ریگیلوس بلک.»
و سپس به لورنزو.
«برکشایر.»
پاندورا کلید را محکم در دست گرفت.
ساعت بزرگ تالار یک بار نواخت.
۱۱:۲۳.
و از دوردست، صدای جنا برای آخرین بار شنیده شد:
«پاندورا... عجله کن.»
این بار صدا دیگر از سمت عمارت نمی‌آمد.
از زیر پایشان می‌آمد.
همه برای چند ثانیه خشکشـان زد.
پاندورا آرام به کف سنگی تالار نگاه کرد.
«جنا؟»
هیچ جوابی نیامد.
اما صدای ضربه‌ای از زیر زمین شنیده شد.
تق.
همه نگاه‌ها به زمین برگشت.
تق. تق.
ایوان زانو زد و کف دستش را روی سنگ گذاشت.
«اینجا خالیه.»
ریگیلوس فوراً گفت:
«عقب برو.»
چوبدستی‌اش را بالا آورد و وردی زمزمه کرد.
سنگ‌های کف تالار شروع به لرزیدن کردند.
یک خط باریک میانشان ظاهر شد و کم‌کم شکل یک دایره گرفت.
والبورگا با دیدن آن دایره زیر لب گفت:
«پس هنوز وجود داره...»
سیریوس برگشت سمت او.
«چی هنوز وجود داره؟»
والبورگا جواب نداد.
پاندورا کلید سیزده‌دندانه را جلو آورد.
کلید در هوا شروع به چرخیدن کرد.
بعد، مستقیم به سمت مرکز دایره کشیده شد.
کلیک.
سنگ کنار رفت.
دیدگاه ها (۱۰)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️و روی سنگفرش خیس، رد پاهایی دیده می‌شد که ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس نگاهش کرد.«اگر چیزی که فکر می‌کنم ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط