در دلم می آیی و هی بیقرارم می کنی

در دلم می آیی و هی بیقرارم می کنی
ناامیدم من چرا امیدوارم می کنی
این که می دانی که سهم من نخواهی شد چرا
با قرارچشمهایت بیقرارم می کنی
دیدگاه ها (۱)

با تو خوشبختممثل پیچکی که به دیوار رسیده باشد،مثل پرنده‌ای ک...

تو به تحریکِ فلک،فتنه‌یِ دورانِ منی،من به تصدیقِ نظر،محوِ تم...

هوایِ عاشقی با تو،مثلِ بهار های گیلان غیرِ قابل پیش بینی است...

بهار را ببینچگونه از خود می تکانَد برگ های فرسوده راتو هم جو...

با " خدا " که حرف می زنم ، دلم آرام می گیرد. یاد آیه ای از ق...

من زنم!با دست هایی که دیگردلخوش به النگوهایی نیستکه زرق و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط