آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود ک

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید : بخوان! بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ، بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت . . . عید مبعث مبارک باد .
دیدگاه ها (۱۰)

با نام نبي بكن مزين سخنت تا خالق تو بيمه كند جان و تنت اي آن...

فال امروز سه شنبه 6 خرداد 93 سه شنبه 27 می 2014 فال حافظ فر...

دلتنگی های منو هیچ قلمی نمی تونه بنویسه دلتنگی های من ازجنس...

فرامــوش کـردن تـــو هنــَـر میخواهد و مــَــن بی هنرترین ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط