به‌ نجوا گفت در زندانی اسیر شده‌ام که دیوارهایش را نمی‌بی

به‌ نجوا گفت در زندانی اسیر شده‌ام که دیوارهایش را نمی‌بینم. می‌توانم از این زندان فرار کنم، از آن فرار هم می‌کنم، اما باز در داخل آنم؛ زندانم به فراخنای هرجایی است که بر آن قدم می‌گذارم؛ انگار که با هر فرارم فراخنای آن وسیع‌تر می‌شود. فرارهایم بیهوده است...

- قیام خون برای خون‌خواهی خود
دیدگاه ها (۲)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

★彡   Part 67 彡★ توان پلک زدن نداشتم.چون می ترسیدم از دستش بد...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦_بخش دوم_اگر می‌توانستم از دها...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

سلامممممممم من اومدم با فیک جدیددد لیلیلیلیلیللییلی

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط