روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …
دیدگاه ها (۵)

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی ...

سلام. صبحتون رنگی رنگی ابی،سبز،قرمز،زرد،سپید،سیاه،نارنجی،صور...

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قد...

انشاي يک دانش آموز دبستاني درباره عزدواجنام : کمالکلاس : دبس...

My Vampire Mate Season 2 part : 91

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کر...

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کر...

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کر...

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کر...

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کر...

قسمت ۱۱۳ و ۱۱۴ (قسمت آخر)🔹 #او_را ... 113این بار همه چی بر...

پاکسازی پوست فقط همین😂😂

جاده شمال، بارون و یه دلِ بی‌عجله… 🌧️🌿☕️همین یعنی حالِ خوب!❤...

آدمی رو انتخاب کنید؛که خوب بودن رو بهتون یاد بده،حتی اگه شما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط