𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 17
باران آرام روی شیشهی ماشین میبارید.
هیچکس حرفی نمیزد.
فلیکس مشغول بررسی لپتاپش بود.
هیونجین از آینهی بغل، ماشینهای پشت سر را زیر نظر داشت.
هان اما...
مدام به بازوی زخمی مینهو نگاه میکرد.
بالاخره سکوت را شکست.
هان: باید پانسمانش کنی.
مینهو: لازم نیست.
هان: معلومه که لازمه.
مینهو بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
مینهو: بهش عادت دارم.
هان اخم کرد.
هان: همین که عادت داری، دلیل نمیشه رسیدگی نکنی.
هیونجین لبخند خیلی کمرنگی زد.
فلیکس هم زیر لب گفت:
فلیکس: بالاخره یکی پیدا شد که جرئت داره با رئیس بحث کنه...
...
چند دقیقه بعد...
ماشین وارد عمارت شد.
همه مستقیم به اتاق درمان رفتند.
پرستار خواست زخم مینهو را تمیز کند، اما او با اشاره دست مینهو کنار رفت.
مینهو: خودم انجامش میدم.
پرستار با احترام از اتاق خارج شد.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: واقعاً لجبازی.
مینهو چیزی نگفت.
هان آهی کشید، جعبهی کمکهای اولیه را برداشت و روی میز گذاشت.
هان: بشین.
مینهو بازهم چیزی نگفت
هان: اگر نشینی مجبور میشم بلندت کنم ،اونوقت ابرو برای خودت نمیمونه ...
فلیکس خندهاش گرفت و سریع از اتاق بیرون رفت.
هیونجین هم با لبخند در را بست.
حالا فقط هان و مینهو داخل اتاق بودند.
مینهو چند لحظه به هان نگاه کرد...
بعد بیحرف روی صندلی نشست.
هان با دقت آستین کت را بالا زد.
زخم سطحی بود، اما هنوز کمی خون میآمد.
هان پنبه را آرام روی زخم گذاشت.
هان: میسوزه؟
مینهو: نه.
هان: دروغگو...
مینهو چیزی نگفت .
نگاهش را از صورت هان برنداشت.
برای اولین بار...
کسی بدون ترس اینقدر نزدیکش بود.
مینهو هی نزدیک و نزدیک تر میشد داشت فاصله هان مینهو کمتر کمتر میشد...
هان مشغول بستن باند بود که ناگهان متوجه نگاه مینهو و نزدیک شدنش به خودش شد.
هان: چیه؟
مینهو ناگهان به خودش اومد و بدون دستپاچگی گفت:
مینهو: هیچی.
و بعد فاصله اش رو با هان حفظ کرد .
هان لبخند کوتاهی زد.
هان: تموم شد ...
راستی اولین باره میبینم یکی مثل تو، اینقدر حرف کم میزنه.
مینهو خواست جواب بدهد که...
صدای زنگ گوشی فلیکس از بیرون اتاق بلند شد.
چند ثانیه بعد، در با عجله باز شد.
فلیکس نفسنفسزنان وارد شد.
رنگ از صورتش پریده بود.
فلیکس: رئیس... یه مشکل داریم.
مینهو فوراً از جایش بلند شد.
مینهو: چی شده؟
فلیکس لپتاپش را نشان داد.
روی صفحه، تصویر دوربینهای امنیتی دیده میشد.
ماشینی که چند دقیقه قبل با آن برگشته بودند...
در پارکینگ پارک شده بود.
فلیکس تصویر را بزرگتر کرد.
همه ساکت شدند.
زیر ماشین...
چراغ قرمز کوچکی، آرام چشمک میزد.
هیونجین: ...بمب.!
پایان پارت ۱۷
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 17
باران آرام روی شیشهی ماشین میبارید.
هیچکس حرفی نمیزد.
فلیکس مشغول بررسی لپتاپش بود.
هیونجین از آینهی بغل، ماشینهای پشت سر را زیر نظر داشت.
هان اما...
مدام به بازوی زخمی مینهو نگاه میکرد.
بالاخره سکوت را شکست.
هان: باید پانسمانش کنی.
مینهو: لازم نیست.
هان: معلومه که لازمه.
مینهو بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
مینهو: بهش عادت دارم.
هان اخم کرد.
هان: همین که عادت داری، دلیل نمیشه رسیدگی نکنی.
هیونجین لبخند خیلی کمرنگی زد.
فلیکس هم زیر لب گفت:
فلیکس: بالاخره یکی پیدا شد که جرئت داره با رئیس بحث کنه...
...
چند دقیقه بعد...
ماشین وارد عمارت شد.
همه مستقیم به اتاق درمان رفتند.
پرستار خواست زخم مینهو را تمیز کند، اما او با اشاره دست مینهو کنار رفت.
مینهو: خودم انجامش میدم.
پرستار با احترام از اتاق خارج شد.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: واقعاً لجبازی.
مینهو چیزی نگفت.
هان آهی کشید، جعبهی کمکهای اولیه را برداشت و روی میز گذاشت.
هان: بشین.
مینهو بازهم چیزی نگفت
هان: اگر نشینی مجبور میشم بلندت کنم ،اونوقت ابرو برای خودت نمیمونه ...
فلیکس خندهاش گرفت و سریع از اتاق بیرون رفت.
هیونجین هم با لبخند در را بست.
حالا فقط هان و مینهو داخل اتاق بودند.
مینهو چند لحظه به هان نگاه کرد...
بعد بیحرف روی صندلی نشست.
هان با دقت آستین کت را بالا زد.
زخم سطحی بود، اما هنوز کمی خون میآمد.
هان پنبه را آرام روی زخم گذاشت.
هان: میسوزه؟
مینهو: نه.
هان: دروغگو...
مینهو چیزی نگفت .
نگاهش را از صورت هان برنداشت.
برای اولین بار...
کسی بدون ترس اینقدر نزدیکش بود.
مینهو هی نزدیک و نزدیک تر میشد داشت فاصله هان مینهو کمتر کمتر میشد...
هان مشغول بستن باند بود که ناگهان متوجه نگاه مینهو و نزدیک شدنش به خودش شد.
هان: چیه؟
مینهو ناگهان به خودش اومد و بدون دستپاچگی گفت:
مینهو: هیچی.
و بعد فاصله اش رو با هان حفظ کرد .
هان لبخند کوتاهی زد.
هان: تموم شد ...
راستی اولین باره میبینم یکی مثل تو، اینقدر حرف کم میزنه.
مینهو خواست جواب بدهد که...
صدای زنگ گوشی فلیکس از بیرون اتاق بلند شد.
چند ثانیه بعد، در با عجله باز شد.
فلیکس نفسنفسزنان وارد شد.
رنگ از صورتش پریده بود.
فلیکس: رئیس... یه مشکل داریم.
مینهو فوراً از جایش بلند شد.
مینهو: چی شده؟
فلیکس لپتاپش را نشان داد.
روی صفحه، تصویر دوربینهای امنیتی دیده میشد.
ماشینی که چند دقیقه قبل با آن برگشته بودند...
در پارکینگ پارک شده بود.
فلیکس تصویر را بزرگتر کرد.
همه ساکت شدند.
زیر ماشین...
چراغ قرمز کوچکی، آرام چشمک میزد.
هیونجین: ...بمب.!
پایان پارت ۱۷
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۷۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط