Novel panleo

Novel panleo

#part⁵⁸


『 paniz 』

با رفتن اش لباسام رو پوشیدم و آماده شدم وسیله هام رو همراه گوشیم برداشتم و رفتم بیرون که پیامی به گوشیم اومد که نادیده اش گرفتم
.
.
.
بزور از بغل مامانم جدا شدم
_قربونت برم چرا انقدر بی‌قراری میکنی گفتم که

دستی به زیر چشماش کشید و بعد کشید رو گونه ام
مامان: باشه دخترم ...باشه برو خدا یار و نگهدارت باشه

بوسه ای به دستش زدم و از گیت رد شدم ، تا لحظه آخر دیدمش و دستی براش تکون داد و به سمت راهرو ی مسافر ها رفتم

کسی نبود
_اوفف مامان ، ببین چقدر عقب موندم

پا رو پله های هواپیما گذاشتم و بالا رفتم ، نگاهی به برگه بلیط پروازم کردم همه چی درست بود اما کسی داخل هواپیما نبود نکنه اشتباه اومدم

مهماندار آقایی به سمتم اومد
×سلام خانم خوش اومدین به هواپیمای خصوصی...رئیس داخل کابین بعدی هستن منتظر شمان

نفس کلافه ای کشیدم
پس کار خودش بود قدم برداشتم سمت کابین که دستی بالا گرفت و جایی که بود رفتم ،نشستم روبروش
پا رو پا انداختم و چشم غره‌ای بهش رفتم الان میخواست چی رو به رخ ام بکشه

_چرا نگفتی با هواپیمای خصوصی میریم یه لحظه ترسیدم اشتباهی اومدم

نیشخندی زد
رضا: میشه تنوع عزیزم

_قرار بود قضیه آرتا رو بگیم اون از کجا دراومد

دستی دور لب اش کشید و کنار نشست، دستی به موهام کشید
رضا : بزار یه برسی بعد بپرس

_رضا این کار شوخی بردار نیست ، تو پای رو راهی گذاشتی که برگشت توش امکان‌پذیر نیست

لاله‌ی گوشم رو به آرامی نوازش میکرد و همونطور با نفس های داغش نجوا کرد
رضا: اینو خودمم میدونم

نفس بیهوده‌ای کشیدم و تکیه دادم به صندلی
_ خب من یه پیشنهادی دارم

چشم ریز کرد که ادامه دادم
_بیا با ما همکاری کن من ، محراب پیش فرمانده آزادیت ، امنیتت رو تضمین میکنیم بیا از این غرورت بگذره تا بتونیم با هم باشیم

پوزخندی زد
رضا: این کار این جوری پیش نمیره تا وقتی من سهراب رو زمین نزنم همچنین اتفاقی نمی‌افته

گوشیش زنگ خورد و بلند شد ، دستی به زیر شکمم کشیدم و کمی دستم رو پایین بردم موقع بلند شدن و نشستن تیر می‌کشید

باید وقتی رسیدیم یه سر میرفتم دکتر ، همون مهمان‌دار نزدیکم شد
×چیزی شده خانم چیزی لازم ندارین ؟

لبخندی زدم و
_سرویس بهداشتی کجاست

×همین راهرو سمت راست آخرین در

مهمونی گفتم و آروم بلند شدم و به سمت سرویس رفتم خودمم رو سریع انداختم داخل بعد از عوض کردن پد

شیر اب رو باز کردم و کمی صورتم رو باهاش خیس کردم بعد از تموم شدنش آب رو بستم و تکیه دادم به دیوار پشتم
وقتی داخل اینه خودم رو دیدم تعجب کردم یکم رنگ ام پریده بود و درد واژ&نم شروع شده بود

درو باز کردم که مات شده به رضا نگاه کردم که پشت در بود و با اخمای درهمش نگاهم میکرد
جلو اومدو
بازوم رو تو دستش گرفت
رضا: من باید از مهمان‌دار متوجه بشم تو حالت بده

دست رو سینه اش گذاشتم
_خوبم چیز مهمی نیست

چشم ریز کرد و لب زد
رضا: پانیذ پیامی که بهت فرستاده بودم رو خوندی

ابرویی بالا انداختم کدوم پیام ، مگه پیام فرستاده بود چرا من متوجه نشدم
رضا: نگو که نخوندی

_نه چه پیامی من اصلا امروز گوشیم رو باز نکردم

از حرص چشماش رو محکم بست و بعد باز کرد
_مگه چی فرستاده بودی

با حرف ام غرشی بهم کردم
رضا: بهت گفتم قرص ضد بارداری و پیشگیری بخوری و الان هم اگه بخوری دیگه فایده نداره

پوفی کشیدم حالا گفتم چیشده ، دستم رو کشیدم و راه افتادم که اونم پشت سر من میومد
_منم گفتم چیشده حالا آدم با یه بار حامله نمیشه که

مچ دستم رو گرفت و نگه ام داشت
رضا : اگه شد چی.. باید مراقب باشی پانیذ نباید باردار بشی ، نه از من و نه از نره خر دیگه توی این رابطه یه من و تو هستیم فهمیدی
اخمی کردم که راه اش رو گرفت و رفت
یعنی چی الان

رفتم جلوش نشستم رو صندلی
_یعنی چی نباید حامله بشم..آره درکت میکنم بخاطر این شرایطی است که توش هستیم میگی اما خب همش اینجوری نمیشه تموم میشه دیر یا زود

سری به نشونه نه تکون داد و بدون اینکه ملاحظه ی من رو کنه لب زد
رضا: تو تا وقتی که با منی یا بعد از من هیچوقت حامله نمیشی ، نباید بچه دار بشیم

مگه نمیدونست من چقدر بچه دوست دارم و عاشق اشم
_چراا؟

رضا: چرا نداره پانیذ ، تا وقتی که توی این شرایط زندگی می‌کنیم و این دنیای کثیف با منِ ، من نمیتونم جون تو و یه بچه ی بی‌گناه رو توی خطر بندازم

دلخور ازش چشم گرفتم و از پنجره به آسمان تاریک دوختم ، اون از علاقه ی من نسبت به بچها خبر داشت اینجوری میگفت ...


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁵⁹ ♡『 paniz 』توی ای چند ساعت هیچ نگاهی ب...

Novel panleo ♡ #part⁵⁷ ♡『 paniz 』دستاش بیش از حد پیشروی میکر...

Novel panleo ♡ #part⁵⁶ ♡『 paniz 』مچ دستم رو سمت خودم کشیدم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط