بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو ابمیوه نبود

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو ابمیوه نبود...
بزرگ شدیم...به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود...
و اینکه والدینمان دیگر دست هایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و حتی برای عبور از پیچ و خم های زندگی...
بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم،بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند و یا هم اکنون رفته اند...
خیلی بزرگ شدیم...
و فهمیدیم سخت گیری مادرم عشقش بود...
و غضبش عشق بود،تنبیه اش عشق بود...
عجیب دنیاییست،و عجیب تر از دنیا چه کوتاه است عمرمان‌...
دیدگاه ها (۴)

سلامتی اونی که رفت...نه،نه...ببخشید...به درک که رفت...سلامتی...

کپی کردنش عشق می خواداللهم صل علی محمد و ال محمدمیدونی اگر ک...

امپراطور بخدا هنوزم دارم از رفتنت میسوزم...اخه چی شد یه دفعه...

امپراطور قلبم میدونی چقدر سخته ادم تمام لحظه های زندگیشو با ...

Sunflower part : last (5)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط