کاش عمرم همانند عمر گنجشکها دوسال بود

کاش عمرم همانند عمر گنجشکها دوسال بود
مادرم مرا زایید ودر بالهای خودش پرورشم داد
ومرا به سرنوشت هدیه کرد
مادرم کاش همیشه در شکمت میماندم
کاش میدانستی که روزو شبم چگونه میگذرد
روزهایم با سختی وشبهایم با کابوس میگذرد
کاش میدانستی عزیزت چه اه ها میکشد
کاش میدانستی دلم دائم شانه هایت را هوس میکند ان شانه هایی که در کودکی برایم لالایی می خواندی
مادرم کاش با بوسهایت مرا برای یک لحظه ارامم میکردی
کاش هنوز در گهواره ام بودم ودرهمان کودکی میماندم
کاش هیچوقت اغوشت را از من نمگرفتی
مادرم تو مرا با جان دل بزرگ کردی کاش میدانستی که روز گارم بامن چها میکند
من دردهایم را برای تو بازگو نمیکنم و نمیخاهم این همه زحمتهایت به هدر برود
اگر میدانستی هیچوقت مرا متولد نمیکردی
کاش عمرم فقط دوسال بود همانند عمر گنجشکها
دیدگاه ها (۶)

سکوت میکنم،نه اینکه دردی نیست...نه...گلویی نمانده برای فریاد...

بی شمارند آنهایی که.... نامشان "آدم" است ...

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ...ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨ...

دیدم تو خواب وقت سحرشهزاده ای زرین کمندنشسته بر اسب سفیدمی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط