part.2
part.2
#مرد_من
باند و اروم دور پاش پیچیدم گره ی کوچکی زدم.دختر تمام این مدت ساکت مانده بود فقط گاهی از درد صورتش را جمع میکرد.
-محکم بستم؟ادیتتون میکنه؟
+عام..نه..ممنونم
لبخند زدم و کیف و کنارم گذاشتم...
-فکر کنم مچ پاتون اسیب دیده.بهتره زیاد روی پاتون نایستید.
+یعنی باید همیشه همینجا بشینم😳؟
از حرفش خندم گرفت..
-نه من کمکتون میکنم تا به کمپ برگردید.
متعجب نگاهم کرد.
+شما همیشه به غریبه ها کمک میکنید؟
-نه ...فقط به غریبه های زخمی.
لبخندی زد و و سرش را پایین انداخت.
+خب پس انگار من خیلی خوش شانسم.
- احتمالا همینطوره.
دستم و جلو اوردم و کمک کرد تا از جاش بلند شه.
هنوز چند قدم هم برنداشته بود که پاش درد گرفت و ناله ایی ارام کرد.سریع بازوش و گرفتم تا تعادلش و از دست نده.
- اروم...به من تکیه بده.
+ببخشید خیلی سنگین شدم؟
-نه اصلا...فقط باید اروم تر راه بریم.
دست دختر روی بازوهام بود و هر قدم که برمیداشتیم ضربان قلبم تند تر و تند تر میشد.
نمیدونستم چرا تا این اندازه وجودش برام متفاوت بود.شاید چون بعد از مدت ها کسی کنارم بود که سکوت رو برام سنگین نمیکرد.
وقتی به کمپ رسیدیم چندتا از دوستاش طرفمون اومدن.
-لیاناا ،پس کجاا بودی ؟همجارو دنبالت گشتیم.
لیانا خجالت زده سرش را به پایین انداخت.
پس لیانا...
اسمش لیانا بود...
یکی از دوستاش براش صندلی اورد منم کیفم را برداشتم و به سمت کپ حرکت کردم.داشتم میرفتم که صدایش متوقفم کرد.
-صبر کنید...
+ بله؟
-من حتی اسمتونم نمیدونم...
+عام..اسم من پیتر هست.
چند لحظه ایی به یک دیگر خیره شدیم.
-چه اسم زیبایی ...در ضمن ممنونم شما خیلی کمکم کردید..
+ خواهش میکنم اسم شما هم خیلی زیبا ست.
-اسم من لیانا هست.
+ بله میدونم.
+ببخشید ولی از کجا میدونید؟
-دوستاتون چندبار صداتون زدم..
دستشو رو صورتش گذاشت.
-چه حواس جمع!
+معمولا چیزای مهم و یادم نمیره بانو.
بازهم سکوتی بینمون رد و بدل شد و من عاشق این سکوت بودم و همچنین عاشق لیانا🫠
ادامه دارد......
اینمم از پارت ۲ رمان..
خوشحال میشم حمایتم کنید🎀🥹💋
#مرد_من
باند و اروم دور پاش پیچیدم گره ی کوچکی زدم.دختر تمام این مدت ساکت مانده بود فقط گاهی از درد صورتش را جمع میکرد.
-محکم بستم؟ادیتتون میکنه؟
+عام..نه..ممنونم
لبخند زدم و کیف و کنارم گذاشتم...
-فکر کنم مچ پاتون اسیب دیده.بهتره زیاد روی پاتون نایستید.
+یعنی باید همیشه همینجا بشینم😳؟
از حرفش خندم گرفت..
-نه من کمکتون میکنم تا به کمپ برگردید.
متعجب نگاهم کرد.
+شما همیشه به غریبه ها کمک میکنید؟
-نه ...فقط به غریبه های زخمی.
لبخندی زد و و سرش را پایین انداخت.
+خب پس انگار من خیلی خوش شانسم.
- احتمالا همینطوره.
دستم و جلو اوردم و کمک کرد تا از جاش بلند شه.
هنوز چند قدم هم برنداشته بود که پاش درد گرفت و ناله ایی ارام کرد.سریع بازوش و گرفتم تا تعادلش و از دست نده.
- اروم...به من تکیه بده.
+ببخشید خیلی سنگین شدم؟
-نه اصلا...فقط باید اروم تر راه بریم.
دست دختر روی بازوهام بود و هر قدم که برمیداشتیم ضربان قلبم تند تر و تند تر میشد.
نمیدونستم چرا تا این اندازه وجودش برام متفاوت بود.شاید چون بعد از مدت ها کسی کنارم بود که سکوت رو برام سنگین نمیکرد.
وقتی به کمپ رسیدیم چندتا از دوستاش طرفمون اومدن.
-لیاناا ،پس کجاا بودی ؟همجارو دنبالت گشتیم.
لیانا خجالت زده سرش را به پایین انداخت.
پس لیانا...
اسمش لیانا بود...
یکی از دوستاش براش صندلی اورد منم کیفم را برداشتم و به سمت کپ حرکت کردم.داشتم میرفتم که صدایش متوقفم کرد.
-صبر کنید...
+ بله؟
-من حتی اسمتونم نمیدونم...
+عام..اسم من پیتر هست.
چند لحظه ایی به یک دیگر خیره شدیم.
-چه اسم زیبایی ...در ضمن ممنونم شما خیلی کمکم کردید..
+ خواهش میکنم اسم شما هم خیلی زیبا ست.
-اسم من لیانا هست.
+ بله میدونم.
+ببخشید ولی از کجا میدونید؟
-دوستاتون چندبار صداتون زدم..
دستشو رو صورتش گذاشت.
-چه حواس جمع!
+معمولا چیزای مهم و یادم نمیره بانو.
بازهم سکوتی بینمون رد و بدل شد و من عاشق این سکوت بودم و همچنین عاشق لیانا🫠
ادامه دارد......
اینمم از پارت ۲ رمان..
خوشحال میشم حمایتم کنید🎀🥹💋
- ۸۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط