#خون‌بهای_سایه‌ها

#خون‌بهای_سایه‌ها

❀݁ ❀݁ ❀݁

پارت ۱ : انعکاس در شیشه‌های شکسته

یوکوهاما زیر بارانی از خاکستر می‌سوخت. آسمان نه آبی بود و نه سیاه؛ رنگی شبیه به زخم‌های قدیمی داشت. دازای، در حالی که کت بلندش در بادِ مسمومِ بندر می‌رقصید، به انعکاس خودش در شیشه‌ی شکسته یک ویترین خیره شد. بانداژهای دستش خیس از باران بود، اما چشمانش، آن حفره‌های خالی از معنا، چیزی فراتر از این دنیای مافیایی را می‌جست.

صدای خش‌دار و آشنایی از پشت سرش آمد.

«هنوز هم به خودت نگاه می‌کنی؟ انگار داری سعی می‌کنی یه غریبه رو تو آینه پیدا کنی.»

چویا بود. او با کلاهی که لبه‌اش خیس شده بود، تکیه داده به دیواری آجری، با خشم و میلی که سال‌هاست بینشان باقی مانده، به دازای نگاه می‌کرد. در کنار چویا، دختر جوانی با چشمانی به رنگ یاقوت کبود ایستاده بود؛ «مایا»، تنها خواهر کوچک‌تر چویا که برخلاف برادرش، توانایی‌های ماورایی‌اش نه در جاذبه، بلکه در کنترل زنجیرهای سایه نهفته بود.

مایا زمزمه کرد:

«اون غریبه نیست، داداش. اون داره سعی می‌کنه ببینه آیا هنوز چیزی از روحش باقی مونده یا نه.»

دازای چرخید. لبخند کجی زد که هیچ‌گاه به چشمانش نمی‌رسید. او به مایا نگاهی انداخت و سپس به چویا:

«مایای عزیز، تو همیشه خیلی دقیق بودی. شاید برای همین هم هست که مافیا اینقدر مشتاقه که تو رو به زنجیر بکشه.»

چویا قدمی جلو گذاشت، دستکش چرمی‌اش را محکم کرد. جرقه‌های قرمز رنگی دور بدنش می‌چرخید.

«بس کن دازای. ما نیومدیم اینجا که فلسفه ببافیم. اون معامله‌ی خونین… اگه امشب انجام نشه، یوکوهاما زیر بارِ این قدرت‌های جهنمی که تو بیدار کردی، دفن میشه.»

دازای آهی کشید و از جیبش کاغذی مچاله شده درآورد. زیر نور لرزانِ چراغ‌های خیابان، شعری را که با خطی شکسته نوشته بود، زمزمه کرد:

«در آینه‌ای که خون می‌گریست،

سایه‌ای دیدم که از خود گریخت.

عشقی که در بندِ تقدیرِ سیاه،

در رقصِ ابریشم و خنجر، بر دار آویخت…»

دازای نگاهش را به چشمان چویا دوخت، جایی که شعله‌های سرخ مافیا در آن زبانه می‌کشید.

«آماده‌ای برای رقص آخر، چویا؟ یا ترجیح می‌دی با اون خواهر کوچولوت فرار کنی؟»

مایا زنجیرهای سایه‌اش را در هوا چرخاند.

«من جایی نمی‌رم، دازای. تا وقتی که برادرم توی این جهنم قدم می‌زنه، سایه‌های من هم هم‌قدمش هستن.»

شب تازه شروع شده بود.
دیدگاه ها (۱)

#خون‌بهای_سایه‌ها❀݁ ❀݁ ❀݁پارت ۲ : سمفونی زنجیر و جاذبهفضا سن...

خب خب اول از همه میخام به اون کصکشی که گزارشم کرد و باعث ب.ن...

خب خب غمو ولش کنید دوستان🤓👆میخاستم بگم چون کم مونده تا صد تا...

" هیولای من "ویو دازاییه چند دقیقه بعد از اینکه قرصو خورد خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط