FALL

#سقوط
part: 5
______________________________
جیهون نیز، انگار که تحت تأثیر نیرویی ناگزیر، حس عمیقی نسبت به نایون پیدا کرده بود. آن صداقت، آن هوش و آن سرسختی‌اش در برخورد با پرونده‌ها، او را مجذوب خود کرده بود. او نمی‌دانست این حس از کجا آمده، اما واقعی بود.
یک شب، وقتی باران شدیدی بر سئول می‌بارید و اداره پلیس تقریباً خالی بود، نایون و جیهون تنها در اتاق پرونده‌ها نشسته بودند. نور لامپ فلورسنت بالای سرشان، فضایی وهم‌آلود ایجاد کرده بود. پرونده‌های “J” روی میز پخش شده بود و سکوت سنگینی بینشان حاکم بود، سکوتی که با صدای باران شکسته می‌شد.
نایون که دیگر نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند، به جیهون نگاه کرد. “جیهون…” صدایش لرزید. “من… من دیگه نمی‌تونم این حس رو قایم کنم. من… عاشقت شدم.”
جیهون برای لحظه‌ای شوکه شد. نقشه‌اش داشت به هم می‌خورد. اما سریع خودش را جمع و جور کرد. او به نایون نگاه کرد، به چشمان پر از احساسش.با لبخند دست نایون را گرفت.
“نایون… منم… منم یه حسایی بهت دارم. شاید…شاید این حس بین ما، یه جورایی… نقطه مقابل تمام تاریکی‌هایی باشه که داریم باهاشون سر و کله می‌زنیم.” او به پرونده‌ها اشاره کرد. “شاید… باید به خودمون یه فرصت بدیم.”
نایون با خوشحالی اشک ریخت. جیهون جلو آمد و او را در آغوش گرفت. بوسه‌ای کوتاه و سریع، مثل نسیمی گذرا، بینشان رد و بدل شد. بوسه‌ای که برای نایون، اوج خوشبختی بود، و برای جیهون، قدمی دیگر در مسیر نقشه‌اش.
چند هفته بعد، جیهون به نایون پیشنهاد داد که برای تفریح به جنگل‌های اطراف سئول بروند. او گفته بود که نیاز به آرامش دارد و این طبیعت‌گردی می‌تواند کمک‌کننده باشد. نایون با کمال میل قبول کرد.
آن روز، هوا ابری بود و نسیم خنکی می‌وزید. آن‌ها دست در دست هم در مسیری جنگلی قدم می‌زدند. صدای پرندگان و خش‌خش برگ‌ها زیر پایشان، فضایی آرام و زیبا ساخته بود. به صخره‌ای بلند رسیدند که مشرف به دره‌ای سرسبز بود. ناگهان، آسمان تیره شد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
جیهون ناگهان ایستاد. دستش را از دست نایون بیرون کشید. نایون با تعجب به او نگاه کرد. “جیهون؟ چی شده؟ چرا وایستادی؟”
جیهون با چشمانی که انگار غم عمیقی در آن موج می‌زد، به او خیره شد. سپس، به آرامی دستش را به جیب کاپشنش برد. نایون با دیدن چاقوی بزرگی که از جیبش بیرون کشید، یخ زد. ترس تمام وجودش را فرا گرفت.
“جیهون… این چیه؟ داری چیکار می‌کنی؟” نایون با وحشت پرسید.
جیهون لبخندی تلخ و غمگین زد. “بالاخره وقتشه، نایون. وقتشه که حقیقت رو بفهمی.” صدایش حالا کمی گرفته و متفاوت بود. “من… من J هستم.”
دیدگاه ها (۰)

FALL

FALL

FALL

FALL

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط