🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص» 🖤
جیا هنوز به عکس نگاه میکرد و لبخند میزد.
— این عکس باید بمونه!
جین گفت:
— حتماً.
جیا گوشی را پایین آورد و ناگهان چشمش به یک قسمت دیگر از فروشگاه افتاد.
— بابا!
جونگکوک برگشت.
— بله؟
جیا دستش را گرفت.
— بیا!
جونگکوک با تعجب گفت:
— کجا؟
— فقط بیا!
تهیونگ خندید.
— دوباره شروع شد.
جیا جونگکوک را تا یک بخش کوچک از فروشگاه کشاند؛ جایی که چند قاب عکس و وسایل تزئینی قرار داشت.
جیا یکی از قابها را برداشت.
روی قاب نوشته شده بود:
«خاطرات خانوادگی»
جیا چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— اینو میخوام.
جونگکوک پرسید:
— برای چی؟
جیا عکس تازهای را که گرفته بودند نشان داد.
— برای این.
جونگکوک چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
— میخوای عکس رو بذاری توی قاب؟
جیا سرش را تکان داد.
— آره.
تهیونگ، جیمین، جین، یونگی، نامجون و هوسوک هم نزدیک شدند.
هوسوک لبخند زد.
— انتخاب قشنگیه.
جیا قاب را محکم بغل کرد.
— این عکس باید توی خونه باشه.
جونگکوک لبخند زد.
— پس برش میداریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— واقعاً؟
— آره.
جیا قاب را بالا گرفت.
— پس این شد خرید دوم!
جونگکوک خندید.
— فکر کنم امروز خرید کردن برای تو خیلی راحت شده.
جیا با شیطنت گفت:
— هنوز چند تا چیز دیگه مونده.
جونگکوک فوراً گفت:
— جیا!
همه خندیدند.
جیا هم خندید و قاب را به سینهاش چسباند.
اما این بار، چیزی که انتخاب کرده بود فقط یک وسیله نبود...
قرار بود آن عکس، اولین تصویر از خانوادهای باشد که جیا همیشه آرزو داشت داشته باشد. 🖤
فصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص» 🖤
جیا هنوز به عکس نگاه میکرد و لبخند میزد.
— این عکس باید بمونه!
جین گفت:
— حتماً.
جیا گوشی را پایین آورد و ناگهان چشمش به یک قسمت دیگر از فروشگاه افتاد.
— بابا!
جونگکوک برگشت.
— بله؟
جیا دستش را گرفت.
— بیا!
جونگکوک با تعجب گفت:
— کجا؟
— فقط بیا!
تهیونگ خندید.
— دوباره شروع شد.
جیا جونگکوک را تا یک بخش کوچک از فروشگاه کشاند؛ جایی که چند قاب عکس و وسایل تزئینی قرار داشت.
جیا یکی از قابها را برداشت.
روی قاب نوشته شده بود:
«خاطرات خانوادگی»
جیا چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— اینو میخوام.
جونگکوک پرسید:
— برای چی؟
جیا عکس تازهای را که گرفته بودند نشان داد.
— برای این.
جونگکوک چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
— میخوای عکس رو بذاری توی قاب؟
جیا سرش را تکان داد.
— آره.
تهیونگ، جیمین، جین، یونگی، نامجون و هوسوک هم نزدیک شدند.
هوسوک لبخند زد.
— انتخاب قشنگیه.
جیا قاب را محکم بغل کرد.
— این عکس باید توی خونه باشه.
جونگکوک لبخند زد.
— پس برش میداریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— واقعاً؟
— آره.
جیا قاب را بالا گرفت.
— پس این شد خرید دوم!
جونگکوک خندید.
— فکر کنم امروز خرید کردن برای تو خیلی راحت شده.
جیا با شیطنت گفت:
— هنوز چند تا چیز دیگه مونده.
جونگکوک فوراً گفت:
— جیا!
همه خندیدند.
جیا هم خندید و قاب را به سینهاش چسباند.
اما این بار، چیزی که انتخاب کرده بود فقط یک وسیله نبود...
قرار بود آن عکس، اولین تصویر از خانوادهای باشد که جیا همیشه آرزو داشت داشته باشد. 🖤
- ۴۴۳
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط