شرابی از جنس نفرت
شرابی از جنس نفرت
پارت ۳۴
ویو چویا:
تا برسیم خونه همچنان نوازشش میکردم.
مثل یه بچه گربه بامزه رویه پاهام خوابیده بود.
قرار بود بریم خونه دازای ولی...
گفتم:«فئودور برو خونه من زیاد دور نیس»
اول با تعجب نگاهم کرد و پرسید:«چرا؟ مگه نمیخواستی بری خونه دازای مراقبش باشی؟»
با نیشخندی شیطنت امیز همونطور که موهای دازای رو نوازش میکردم گفتم:«اره هنوزم قراره مراقبش باشم مگه فرقی داره خونه کدوممون باشه؟ولی من دوست دارم دوست دخترم خونه خودم باشه!»
دیدم قهقهه ای زد و بعد نگاهشو دوباره به جاده داد.
گفت:«چویا خیلی نامردی میدونستی؟بایه تیر سه نشون زدی!هم دازای رو حرص میدی...هم ازش مراقبت میکنی...هم...»
ادامه نداد.
گفتم:«هم چی؟»
لبخندش محو شد و یکم محکم تر دسته فرمون رو گرفت و سعی کرد بی احساس ادامه بده ولی گونه هاش کمی سرخ شد و ته صداش کمی لرزش داشت.
گفت:«هم منو اذیت میکنی...»
اها پس حرص میخوره نزدیک دازای باشم؟
درهر صورت چون اونم عاشق دازایه.
ولی باید خودشو کنترل کنه وحتی اگه نتونه من نمیزارم دازای رو ازم بگیره.
چیزی نگفتم و فئودور هم به سمت خونه من تغییر جهت داد.
بعد تقریبا نیم ساعت رسیدیم زیر لب غر زدم«د اخه دازای مجبور بودی منو همچین بیمارستان دوری ببری؟»
فئودور چون دازای خواب بود جاش جواب داد:«منم همینو ازش پرسیدم گفت چون اینجا بهرسن بیمارستان یوکاهاما هستش من حداقل یکم خیالم راحت تره که همه جوره ازش مراقبت میشه چون پرستارای اینجا کاملا اموزش دیده و اماده هستن ...نمیتونم قبول کنم چند تا تازه کار تو بیمارستانای مسخرهشون جون چویا رو به خطر بندازن»
چ... چی...؟
دازای... تو... واقعا....
اه، تو واقعا دیونهای اوسامو.
رسیدیم خونه و من به جای اینکه دازای که مثلا دوست دخترمهرو اروم بیدار کنم کمی از اب تو بطری رو تو دستم ریختم و پاچیدم رو صورت دازای و کلا ارامش تو خوابش رو با خاک یکسان کردم.
شبیه گربه پرید و نشست.
اول با ترس اطراف رو نگاه کرد که باعث شد خندهم بگیره و با دیدن خندم فهمسد چیشد...
داد زد:«چــــــــــــویــــــــــــااااااا»
منم کرمم گرفت و عین خیالم نبود برای چی اسممو داد زد. گفتم:«بـــــــلـــــــه؟»
نگاهی به بیرون کرد و دید رسیدیم پس با حرص پیاده شد و...
___
پایان پارت ۳۴
شرط پارت بعد ۱۵تا لایک و کامنت
پارت ۳۴
ویو چویا:
تا برسیم خونه همچنان نوازشش میکردم.
مثل یه بچه گربه بامزه رویه پاهام خوابیده بود.
قرار بود بریم خونه دازای ولی...
گفتم:«فئودور برو خونه من زیاد دور نیس»
اول با تعجب نگاهم کرد و پرسید:«چرا؟ مگه نمیخواستی بری خونه دازای مراقبش باشی؟»
با نیشخندی شیطنت امیز همونطور که موهای دازای رو نوازش میکردم گفتم:«اره هنوزم قراره مراقبش باشم مگه فرقی داره خونه کدوممون باشه؟ولی من دوست دارم دوست دخترم خونه خودم باشه!»
دیدم قهقهه ای زد و بعد نگاهشو دوباره به جاده داد.
گفت:«چویا خیلی نامردی میدونستی؟بایه تیر سه نشون زدی!هم دازای رو حرص میدی...هم ازش مراقبت میکنی...هم...»
ادامه نداد.
گفتم:«هم چی؟»
لبخندش محو شد و یکم محکم تر دسته فرمون رو گرفت و سعی کرد بی احساس ادامه بده ولی گونه هاش کمی سرخ شد و ته صداش کمی لرزش داشت.
گفت:«هم منو اذیت میکنی...»
اها پس حرص میخوره نزدیک دازای باشم؟
درهر صورت چون اونم عاشق دازایه.
ولی باید خودشو کنترل کنه وحتی اگه نتونه من نمیزارم دازای رو ازم بگیره.
چیزی نگفتم و فئودور هم به سمت خونه من تغییر جهت داد.
بعد تقریبا نیم ساعت رسیدیم زیر لب غر زدم«د اخه دازای مجبور بودی منو همچین بیمارستان دوری ببری؟»
فئودور چون دازای خواب بود جاش جواب داد:«منم همینو ازش پرسیدم گفت چون اینجا بهرسن بیمارستان یوکاهاما هستش من حداقل یکم خیالم راحت تره که همه جوره ازش مراقبت میشه چون پرستارای اینجا کاملا اموزش دیده و اماده هستن ...نمیتونم قبول کنم چند تا تازه کار تو بیمارستانای مسخرهشون جون چویا رو به خطر بندازن»
چ... چی...؟
دازای... تو... واقعا....
اه، تو واقعا دیونهای اوسامو.
رسیدیم خونه و من به جای اینکه دازای که مثلا دوست دخترمهرو اروم بیدار کنم کمی از اب تو بطری رو تو دستم ریختم و پاچیدم رو صورت دازای و کلا ارامش تو خوابش رو با خاک یکسان کردم.
شبیه گربه پرید و نشست.
اول با ترس اطراف رو نگاه کرد که باعث شد خندهم بگیره و با دیدن خندم فهمسد چیشد...
داد زد:«چــــــــــــویــــــــــــااااااا»
منم کرمم گرفت و عین خیالم نبود برای چی اسممو داد زد. گفتم:«بـــــــلـــــــه؟»
نگاهی به بیرون کرد و دید رسیدیم پس با حرص پیاده شد و...
___
پایان پارت ۳۴
شرط پارت بعد ۱۵تا لایک و کامنت
- ۸.۰k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط