پارت
پارت13:
وقتی برگشتن، همه چیز فرق کرده بود. دیگه نه فقط یه پزشک و فرمانده، بلکه دونفری بود که هربار جان هم رو نجات داده بودن.
اما اون شب، وقتی ورونیکا با دست هایی لرزون، دوباره دغترچه ش رو باز کرد، نوشت:
چشمانش؛ چشمانش اقیانوسی بود از
هزاران ستاره و من گهشده ای در
کهکشان بی انتهای چشمانش
امشب فهمیدم.... عشق گاهی توی صدای فریاد نیست. توی چشمیه که قبل از اینکه صدا کنی، خودش رو رسونده..........
و از بین گلوله ها رد شده، و فقط برای من!
این پارت کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشید
وقتی برگشتن، همه چیز فرق کرده بود. دیگه نه فقط یه پزشک و فرمانده، بلکه دونفری بود که هربار جان هم رو نجات داده بودن.
اما اون شب، وقتی ورونیکا با دست هایی لرزون، دوباره دغترچه ش رو باز کرد، نوشت:
چشمانش؛ چشمانش اقیانوسی بود از
هزاران ستاره و من گهشده ای در
کهکشان بی انتهای چشمانش
امشب فهمیدم.... عشق گاهی توی صدای فریاد نیست. توی چشمیه که قبل از اینکه صدا کنی، خودش رو رسونده..........
و از بین گلوله ها رد شده، و فقط برای من!
این پارت کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشید
- ۶.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط